زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سلمان ساوجی · دیوان اشعار

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۸ - در مدح سلطان اویس

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
وصف ماه من چو شعری را منور می‌کند
۲
آفتاب از مطلع آن شعر سر بر می‌کند
۳
لعل را لعل سبک روحش همی دارد گران
۴
قند را لعل شکرریزش مکرر می‌کند
۵
چشم مستش کرد با جانم بدور لعل او
۶
آنچه ساقی با خرد در دور ساغر می‌کند
۷
فصلی از دیباچه حسن تو می‌خواند بهار
۸
لاجرم رخسار گل را از حیا تر می‌کند
۹
چون رخت نقش چین را بر نمی‌خیزد ز دست
۱۰
صورتی از هرچه او با خود مصور می‌کند
۱۱
تا نشاند آرزوی نرگس بیمار تو
۱۲
ناردان اشک رویم را مزعفر می‌کند
۱۳
دارم از عشق قدت شکل مه نو در درون
۱۴
زندگانی جان بدان شکل صنوبر می‌کند
۱۵
خاک پایت می‌کنم بر آب حیوان اختیار
۱۶
گر میان هر دو گردونم مخیر می‌کند
۱۷
هندوی گیسو به پشتت شد قوی، وز پشت تو
۱۸
شیر مردان را به گردن سلسله در می‌کند
۱۹
من که چون آینه‌ام یکرو و صافی دل چرا
۲۰
دم به دم آینه‌ام را دم مکدر می‌کند؟
۲۱
هرکه در کوی هوایت می‌نهد پای هوس
۲۲
روز اول ترک سر با خود مقرر می‌کند
۲۳
نیکبخت آن است کو هندوی چشم ترک توست
۲۴
یا غلامی در دارای صفدر می‌کند
۲۵
آفتاب سلطنت، سلطان معز الدین اویس
۲۶
آنکه حکمش منع حکم چرخ و اختر می‌کند
۲۷
آنکه عدلش گر حمایت می‌کند گوگرد را
۲۸
ز آتشش ایمن‌تر از یاقوت احمر می‌کند
۲۹
آب و آتش داوری گر پیش عدلش می‌برند
۳۰
رای او صلحی میان آب و آذر می‌کند
۳۱
میش اگر از گرگ پیش از عهد او دل ریش بود
۳۲
وه چه بز بازی که اکنون با غضنفر می‌کند
۳۳
تا همای چتر او بال همایون باز کرد
۳۴
باز بال خویش را چتر کبوتر می‌کند
۳۵
تا نهد پا بر سر ایوان قدرش آفتاب
۳۶
دست محکم در کمربند دو پیکر می‌کند
۳۷
چر حوالت می‌کند بر قلعه هفتم فلک
۳۸
ماه رایت را به یک ماهش مسخر می‌کند
۳۹
ای شهنشاهی که قدرت بر سریر سلطنت
۴۰
تکیه گه زین بالش سبز مدور می‌کند
۴۱
در هر آن محضر که پیشت می‌نویسد آفتاب
۴۲
سعد اکبر نام خود را عبد اصغر می‌کند
۴۳
آفرین بر برق تیغت کو به یکدم خصم را
۴۴
فرق پیدا در میان ترک و مغفر می‌کند!
۴۵
شرع را دستی است در عهدت که گر خواهد به حکم
۴۶
این نه آبا را جدا از چار مادر می‌کند
۴۷
دیده فتح و ظفر را میل در میل آسمان
۴۸
از غبار شاهراهت کحل اغبر می‌کند
۴۹
بوی اخلاقت صبا، اقصا به اقصا می‌برد
۵۰
صیت احسانت خبر کشور به کشور می‌کند
۵۱
عود و شکر زاده اندر لطف طبعت زان سبب
۵۲
روزگار آن هر دو را با هم برادر می‌کند
۵۳
پهلوی انصاف و دین و عدل تو فربه کرده است
۵۴
کیسه در یاوکان جود تو لاغر می‌کند
۵۵
در جبین رایت و روی تو روشن دیده‌اند
۵۶
آن روایت‌ها که راوی از سکندر می‌کند
۵۷
می‌رود با سدره قدر تو طوبی را نسب
۵۸
نامه انساب خود را گر مشجر می‌کند
۵۹
آفتاب نوربخشی وز طریق تربیت
۶۰
کیمیای التفاتت خاک را زر می‌کند
۶۱
هرکه را مستوفی رایت قلم را بر سر کشید
۶۲
کاتب اوراق نامش حک ز دفتر می‌کند
۶۳
فکر در مدح تو چون بی‌دست و پا بیگانه است
۶۴
ز آشنا گو آشنا در بحر اخضر می‌کند
۶۵
آسمان بربست دست دشمنت، خونش بریز
۶۶
گرچه خون خود در عروقش فعل نشتر می‌کند
۶۷
دشمنت را در درون ازحقد رنجی مزمن است
۶۸
رو جوابش ده که سودای مزور می‌کند
۶۹
دشمن برگشته بخت توست روباهی که او
۷۰
پنجه با سر پنجه شیر دلاور می کند
۷۱
روز خفاش است کور از کوربختی ز آنکه او
۷۲
دشمنی در خفیه با خورشید خاور می‌کند
۷۳
شاهد ملک است در عقد کسی کو همچو تو
۷۴
دست در آغوش با شمشیر و خنجر می‌کند
۷۵
آنکه او پا بر سر ناز و تنعم می‌نهد
۷۶
روزگارش در جهان سردار و سرور می‌کند
۷۷
پادشاهی چمن دادند گل را، زآنکه گل
۷۸
با وجود نازکی از خار بستر می‌کند
۷۹
این منم شاها که طبع من ز عقد مدحتت
۸۰
بر عروس سلطنت صدگونه زیور می‌کند
۸۱
می‌نویسم از جوانی باز مدحت این زمان
۸۲
دفتر عیش مرا پیری مبتر می‌کند
۸۳
بنده را عمری است اندک باقی و آن نیز صرف
۸۴
در دعای پادشاه بنده پرور می‌کند
۸۵
در سر من جز هوای دستت بوست هیچ نیست
۸۶
لیک درد پا و پیری منع چاکر می‌کند
۸۷
بنده در کنج است چون گنجی لاجرم
۸۸
همچو گنج از دست طالع خاک بر سر می‌کند
۸۹
گر نمی‌یابد نصیبی کس ز گنجم طرفه نیست
۹۰
ز آنکه جست و جوی من ایام کمتر می‌کند
۹۱
گرچه دور از حضرتم جز فکر مدح حضرتت
۹۲
تا نپنداری که سلمان کار دیگر می‌کند
۹۳
گفته‌ام عمری دعای شاه و دور از کار نیست
۹۴
گر نظر در کار این پیر معمر می‌کند
۹۵
قوت جور جهان و پیری و ضعف بدن
۹۶
این سه حالت مرد را به یکباره مضطر می‌کند
۹۷
قحبه رعنای دنیا بین که با این کهنگی
۹۸
تا چها در زیر ان پیروزه چادر می‌کند
۹۹
من دعایت می‌کنم هرجا که هستم بی‌ریا
۱۰۰
وآنچه می گویم دلت دانم که باور می‌کند
۱۰۱
این سخن را من نمی‌گویم که بر مصداق قول
۱۰۲
این حکایت شعر من در بحر و در بر می‌کند
۱۰۳
تا چو می‌آید به مشکات حمل، مصباح چرخ
۱۰۴
باغ و بستان را به نور خود منور می‌کند
۱۰۵
تاج گل را کز زرش گاورسه کاری کرده‌اند
۱۰۶
شبنمش آویزهای در و گوهر می‌کند
۱۰۷
از کنار نوعروس بوستان هر بامداد
۱۰۸
باد برمی‌خیزد و عالم معنبر می‌کند
۱۰۹
مغفر لعل شقایق کوه بر سر می‌نهد
۱۱۰
جوشن مواج نیلی بحر در بر می‌کند
۱۱۱
باغ عمرت تازه بادا تا دماغ ملک را
۱۱۲
از نسیم گلبن دولت معطر می‌کند
۱۱۳
رایت نصرت قرینت باد تا در شرق و غرب!
۱۱۴
رایتت هر روز فتح ملک دیگر می‌کند!

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.