قصیدهٔ شمارهٔ ۷۱ - در مدح دلشاد خاتون
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زهی نهال قدرت سرو جویبار روان
۲
طراوت گل رویت بهار عالم جان
۳
رخت ز نسخه باغ ارم نمود مثال
۴
دهانت از لب آب حیات داده نشان
۵
ببوی سنبل زلفت دل نسیم سبک
۶
زرشک سبزه خطت سر بنفشه گران
۷
ترابه گرد نمک تا پدید شد سبزی
۸
به سبزه و نمکت شد هزار جان مهمان
۹
گه حدیث دهانت به نطق تنگ مجال
۱۰
گه حکایت زلفت قلم شکسته زبان
۱۱
بجز دهان تو در آفتاب گردش کس
۱۲
ذره که باشد درو ستاره نهان
۱۳
چراغ حسن تو را شمع روز پروانه
۱۴
کمند زلف تو را باد صبح سرگردان
۱۵
گشاده لشکر شامت به نیم روز کمین
۱۶
کشیده ابرو ی شوخت برآفتاب کمان
۱۷
لب و دهان تو را تابدید خاتم لعل
۱۸
لب نگین ز تحیر گرفت بر دندان
۱۹
ز عکس آتش لعل تو هر زمان یاقوت
۲۰
چو جزع چشم من آب اندر آورد به دهان
۲۱
در آتش لبت اب حیات می بینم
۲۲
مگر رسید به خاک جناب شاه جهان
۲۳
سکندر رایت جمشید بزم دارا رای
۲۴
خضر باقی مسیحا دم کلیم بیان
۲۵
خدایگان سلاطین بحرو بر دلشاد
۲۶
ملک نهاد ممالک ستان ملک پناه
۲۷
زهی ز خوان نوالت نواله فردوس
۲۸
زهی زرشحه دستت رشاشه عمان
۲۹
نه آستین کمالت بسوده دست یقین
۳۰
نه آستان جلالت سپرده پای گمان
۳۱
فشانده بر رخ افلاک دامنت همت
۳۲
فکنده بر سر خورشید سایه احسان
۳۳
نگین رای تو را جن و انس در طاعت
۳۴
مثال امر تو را وحش و طیر در فرمان
۳۵
کمینه مطرب بزمت هزار چون ناهید
۳۶
کمینه بنده قدرت هزار چون کیوان
۳۷
سوار عزم تو تا پای در رکاب آورد
۳۸
فلک به دست مراد تو باز داد عنان
۳۹
به نزد خلق تو باد شمال سرد نفس
۴۰
زرشک لطف تو آب زلال تیرهروان
۴۱
اگر نبودی مرات در لباس ذکور
۴۲
ز عفتت ننمودی جمال چهره عیان
۴۳
بدان هوس که ببوسد بساط میدانت
۴۴
ز مهر ماه شود گاه و گوی و گه چوگان
۴۵
ز قصر رفعت تو قطع یک درج نکند
۴۶
هزار دور فلک گر بدو کند دوران
۴۷
وجود غنچه گل در زمان تو سپری
۴۸
که به خون لعل می کند پیکان
۴۹
خدایگانا نقلی شنیده ام کان نقل
۵۰
برون ز مرکز عقل است و قدرت انسان
۵۱
جماعتی ز سر حقد کرده اند مگر
۵۲
به بنده نسبت کفران نعت سلطان
۵۳
بدان خدای هر ذره از خداوندش
۵۴
ز آفتاب فزون تر نموده صد برهان
۵۵
به مبدعی که به یک امر کن پدید آورد
۵۶
هر آن دفینه که بد در خزینه امکان
۵۷
بدان حکیم که او در طبیعت مگسی
۵۸
نهند مرارت درد و حلاوت درمان
۵۹
بدان شمال رضا کوسفان ابرار
۶۰
برد به جودی امن از مهالک طوفان
۶۱
بدان نسیم عنایت که در کشد ناگه
۶۲
ز روی شاهد مقصود برقع حرمان
۶۳
به پنج نوبت احمد درین سپنج سرای
۶۴
به چار بالش عیسی برین بلند مکان
۶۵
به درس آدم تدریس (علم الاسماء)
۶۶
به علم احمد و تعلیم علم القرآن
۶۷
به مجد و گلشن ادریس و قدر رفعت او
۶۸
به کنج خلوت ذوالنون و گنج حکمت آن
۶۹
به آب روی سرشک ندامت عاصی
۷۰
که می نشاند گرد جرایم عصیان
۷۱
بهحرمت نفس پاک عیسی مریم
۷۲
به عزت قدم صدق موسی عمران
۷۳
به حسن طلعت طاوس باغ قدس
۷۴
که هست محل جلوه گهش صدر گلشن ایمان
۷۵
به بلبل چمن جان که میکند هر دم
۷۶
ترنم انا افصح به گونه گون دستان
۷۷
بدان همای سعادت شکار یعنی عقل
۷۸
که گرد کنگره عرش میکند طیران
۷۹
به حق نه فلک و هشت خلد و هفت نجوم
۸۰
به حق شش جهت و پنج حس و چار ارکان
۸۱
به حسن خلق بهار و به مهر گرم تموز
۸۲
به آب روی زمستان و روی زرد خزان
۸۳
به نور باصره ماه در سیاهی شب
۸۴
به خون منعقد لعل در مشیمه کان
۸۵
به طیب نفحه باد شمال در شبگیر
۸۶
به لطف قطره ابر بهار در نیسان
۸۷
به صدق پاک ابوبکر و عون عدل عمر
۸۸
به علم و طاعت حیدر به مصحف عثمان
۸۹
بدان دو در دل افروز شب چراغ علی
۹۰
که گوشواره یعرشند وشمع جمع جنان
۹۱
به حق صدق ابیس و به قاسم بن حسن
۹۲
به روح پاک حسین وبه خیرات حسان
۹۳
به خاک پای سر سروران روی زمین
۹۴
که می برد به صفا آب چشمه ی حیوان
۹۵
بدان همهی همایون چتر سلطانی
۹۶
که گسترید بر آفاق ظل امن وامان
۹۷
به ابر دست جوادش که روز بخشش او
۹۸
کف خجالت بر روی می زند عمان
۹۹
که تا به خاک جنابت مشرف است سرم
۱۰۰
از آنچه در حق من بنده برده اند گمان
۱۰۱
به جز ثنای شما در نیامدم به ضمیر
۱۰۲
به جز دعای شما در نیامدم به زبان
۱۰۳
خلاف مدح وثنای تو خود چه شاید گفت
۱۰۴
اگر چنان که بگوید تو را کسی چه از آن
۱۰۵
زسنگ حادثه برج سپهر را چه خلل
۱۰۶
زباد نامیه شمع ستاره را چه زیان
۱۰۷
به حضرت تو حدیثی نهانیست مرا
۱۰۸
عیان بگویم اگر با شدم مجال بیان
۱۰۹
نماز شام که زرین غزاله در پس کوه
۱۱۰
نهفته گشت وهوا کرد عزم مشک افشان
۱۱۱
خیال یار ودیارم نشاند در کنجی
۱۱۲
در آن میانه سبک شد یرم ز خواب گران
۱۱۳
چنان نمود که فرزند نور دیده ی من
۱۱۴
چو شمع تافته ودر گرفته وگریان
۱۱۵
در آمد از در خلوت سرای من نا گه
۱۱۶
چه گفت گفت که ای پیر کلبه ی احزان
۱۱۷
زچشم زخم زمان دیده گوش مال فراق
۱۱۸
زدست برد هوا گشته پای مال هوان
۱۱۹
برو برو که تو داری فراغتی از ما
۱۲۰
بیا بیا که مرا نیست طاقت هجران
۱۲۱
کجا شد آن همه مهرومحبت وپیوند ؟
۱۲۲
کجا شد آن همه سوگند و وعده وپیمان ؟
۱۲۳
چه شد چه بود چه افتاد کین چنین ناگه ؟
۱۲۴
به اختیار جدا گشته ای زخان وزمان
۱۲۵
به مصرت ارچه چو یوسف عزیز می دارند
۱۲۶
مدار خوار به یک بار صحبت اخوان
۱۲۷
به گریه گفتمش ای شمع ومیوه یدل من
۱۲۸
به لابه گفتمش ای نور چشم وراحت جان
۱۲۹
مرا فلک شرف بندگی درگاهی
۱۳۰
نصیب کرد که شد سعد اکبرش دربان
۱۳۱
زحرص مال ومنان وبرای اهل وطن
۱۳۲
مفارقت ز چنین حضرتی چگونه توان ؟
۱۳۳
دگر که در حق من شه عنایی دارد
۱۳۴
مرا به حکم اجازت نمی دهد فرمان
۱۳۵
جواب داد : که بابا سخن دراز مکش
۱۳۶
مباف لاف وبهانه مجوی وقصه مخوان
۱۳۷
هزار ذره اگر کم شود زروی هوا
۱۳۸
به ذره ای نرسد آفتاب را نقصان
۱۳۹
مرا ترحم شاه زمانه معلوم است
۱۴۰
دعای بنده مسکین به خدمتش برسان
۱۴۱
بگو به روضه یپاک شریف میر دمشق
۱۴۲
بگو به عصمت مهر مطهر ترسان
۱۴۳
که یک دو ماه به فرمای بر طریق رضا
۱۴۴
اجازت پدر بنده بنده ات سلمان
۱۴۵
همیشه تا گره یزرنگار ماه بود
۱۴۶
چو گوی در خم چو گان آسمان گردان
۱۴۷
مدار دور فلک باد در تصرف تو
۱۴۸
چنانکه گردش ودر تصرف چو گان
