سلمان ساوجی · فراق نامه

بخش ۳ - در ستایش پیامبر

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
رسولی که پا بر عرش سود
۲
ز پایش سر عرش را تاج بود
۳
بلند آفتاب مبارک نظر
۴
که او راست هر دو عالم اثر
۵
رسول کریم و متاع امین
۶
امام الوری، قدوه العالمین
۷
گهی جبرئیلش بود میر بار
۸
گهی عنکبوتش بود پرده‌دار
۹
امام شش و هفت و سی بار ده
۱۰
سپهر و دو مه و چارده
۱۱
شد از نافه مشگ عبد مناف
۱۲
معطر حرم کان زمین راست ناف
۱۳
از اینجا براقش توجه نبود
۱۴
به جائی که آنجایگه جای نبود
۱۵
به یک پی بساط فلک در نوشت
۱۶
چو تیر از کمان فلک در گذشت
۱۷
چنین رفت تا سدره المنتها
۱۸
به ملکی گذر کرد بی منتها
۱۹
کجا دایه رحمتش داد شیر
۲۰
مسیحا شد آنجاش طفلی به شیر
۲۱
اگر معجز یوسف از ماهی است
۲۲
تو خورشیدی و معجزت ماهی است
۲۳
نهاده قدم بر سر آسمان
۲۴
نینداخته سایه بر خاکدان
۲۵
ز یونس به احمد همان است راه
۲۶
که از قعر ماهی است تا اوج ماه
۲۷
همه عقل و روح است و روحی لدیه
۲۸
ایا معشر الناس، صلوا علیه
۲۹
پس از شکر دادار، نعمت نبی است
۳۰
وز آن پس عائی که فرض است چیست؟
۳۱
دعای شهنشاه دیهیم و گاه
۳۲
پدر بر پدر خسرو و پادشاه
۳۳
فشاننده گنج دریا به بزم
۳۴
دراننده قلب خارا به رزم
۳۵
فرازنده پایه سروری
۳۶
فروزنده ماه نیک اختری
۳۷
سپهر از کمر بستگان درش
۳۸
ظفر یک سپاهی است از لشکرش
۳۹
کجا لشکر عزم او سیر کرد
۴۰
رود چرخ گردنده آنجا به گرد
۴۱
بر آفاق گسترده ظل همای
۴۲
در آن سایه آسوده خلق خدای
۴۳
ز یک سوی ظلم است و یکسو امان
۴۴
چه سدی است شمشیر او در میان
۴۵
ز شیر درفشش درفشان ظفر
۴۶
چو از خانه شیر تابنده خور
۴۷
نیبند شبیهش بصر جز به خواب
۴۸
نیابد نظیرش نظر جز در آب
۴۹
گر از کوه پرسی که در بحر و بر
۵۰
که زیبد که بندند پیشش کمر؟
۵۱
به لفظ صدا پاسخ آید ز کوه
۵۲
که سلطان اویس آسمان شکوه
۵۳
الا ای جهاندار پیروز بخت
۵۴
سزاوار شاهی و زیبای تخت
۵۵
سر فرقدان پایه تخت تست
۵۶
بلند آسمان سایه بخت توست
۵۷
نگینی است خورشید بر افسرت
۵۸
حبابی است ناهید در ساغرت
۵۹
زمین و زمانه به کام تواند
۶۰
همه پادشاهان غلام تواند
۶۱
شب مملکت را مه و اختری
۶۲
تن سلطنت را سر و افسری
۶۳
زهی در تن مملکت جاودان
۶۴
وجود تو چون جان و حکمت روان
۶۵
کسی را که کین تواش داد تاب
۶۶
ندادش جز از چشمه تیغ آب
۶۷
اگر حمله بر کوه خارا کنی
۶۸
چو خاشاکش از جای خود بر کنی
۶۹
به عهد تو خونریز شد بی دریغ
۷۰
چنین واجب الحد از آنست تیغ
۷۱
قلم کرد تزویر در عهد شاه
۷۲
بریدش زبان، کرد درویش سیاه
۷۳
خدایت همه هر چه بایست داد
۷۴
جوانمردی و دانش و دین و داد
۷۵
ترا داد رسم است و بخشش طریق
۷۶
همین کن که توفیق بادت رفیق
۷۷
مراد از جهان نام نیک است و بس
۷۸
بجز نام نیکو نماند به کس
۷۹
جهان راست حاصل همه چیز لیک
۸۰
چه با خود توان برد جز نام نیک؟
۸۱
بخوان قصه خسروان جوان
۸۲
ز هوشنگ و جم تا به چنگیز خان
۸۳
که گر عکس شمشیرشان آفتاب
۸۴
بدیدی، اسد را شدی زهره آب
۸۵
ز چندین زر و افسر و تخت و گنج
۸۶
که کردند حاصل به سختی و رنج
۸۷
بجز نام نیکو ازین انجمن
۸۸
ببین تا چه بردند با خویشتن؟
۸۹
شنیدم که می‌گفت بهرام گور
۹۰
پدر را کز او شد جهان پر ز شور
۹۱
که:« آه ضعیفان به گردون رسید
۹۲
سرشک یتیمان به جیحون رسید
۹۳
از آن ترسم ای شهریار جوان
۹۴
که اشک ستمدیدگان ناگهان
۹۵
فراهم شود، ملک گردد خراب
۹۶
برد جاه ما را به یکباره آب‌»
۹۷
چو بشنید، در دیده آورد آب
۹۸
بپیچید مردانه دادش جواب
۹۹
که ایزد تو را بخشش و داد داد
۱۰۰
به من در ازل جور و بیداد داد
۱۰۱
تو را آن، نصیب من این آمدست
۱۰۲
چه تدبیر؟ قسمت چنین آمدست
۱۰۳
مرا جز که بی معدلت نیست رای
۱۰۴
ولی غیر از این است حکم خدای
۱۰۵
درختی است عدل ملک بارور
۱۰۶
که بیخش دوام است و دولت ثمر
۱۰۷
اساس بقا عدل ثابت کند
۱۰۸
درخت سعدات ستم برکند
۱۰۹
نبی ملک را گفت دین تواُم است
۱۱۰
حقیقت بدان کان بدین قائم است
۱۱۱
قیامت که آنجاست قاضی خدای
۱۱۲
برابر نشینند شاه و گدای
۱۱۳
اگر عدل باشد گوای ملک
۱۱۴
شود عرش ثابت برای ملک
۱۱۵
بود ساعتی عدل دارای دین
۱۱۶
ز هفتاد ساله عبادت گزین
۱۱۷
صبوح سعدات صباح تو باد
۱۱۸
جنود ملائک جناح تو باد
۱۱۹
کسی را که با تست سر در غرور
۱۲۰
کلاه از سر و سر ز تن باد دور

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.