سلمان ساوجی · فراق نامه

بخش ۴ - اندرز به فرزند

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
الا ای جگر گوشه فرزند من،
۲
تو ای قره العین دلبند من
۳
جوانی و فرزانه و هوشیار
۴
اوان جوانی غنیمت شمار
۵
جوانی است سرمایه‌ای بس عزیز
۶
به بازی چو من در نبازی تو نیز
۷
کنون سالم از شصت و یک در گذشت
۸
بساط نشاطم جهان در نوشت
۹
ز شام سرم صبح پیری دمید
۱۰
سپیدیم گشت از سیاهی پدید
۱۱
درختم به آورد بر جای سیب
۱۲
ز بالا نهادم سر اندر نشیب
۱۳
ز شخص ضعیفم خیالی نماند
۱۴
ز نخل وجودم خلالی نماند
۱۵
جوانی و پیری بهار است و دی
۱۶
نه آن دی که باشد بهارش ز پی
۱۷
غنیمت شمر پیش از آن کاین گلت
۱۸
شود زرد و نسرین دهد سنبلت
۱۹
نشیند به جای سمن زار برف
۲۰
چو گل در هوایت شود عمر صرف
۲۱
زمان هوی و هوس در گذشت
۲۲
هوا بر دلم سرد و می تلخ گشت
۲۳
چو صافی عمر من ایام برد
۲۴
از آن جرعه‌ای ماند و آن نیز درد
۲۵
چه می‌شاید از جرعه انگیختن؟
۲۶
که در خاک می‌بایدش ریختن
۲۷
ازین پیش سرو بلند قدم
۲۸
ز پستی به بالا نهادی قدم
۲۹
شد آن یرو بالای من سرنگون
۳۰
به خاک سیه میل دارد کنون
۳۱
کسی را که سوده است سر بر سماک
۳۲
چه سود است چون می‌رود زیر خاک
۳۳
جهان غره عمر من تلخ کرد
۳۴
همان عیش می‌بر دلم تلخ کرد
۳۵
هواب بتان رفتم از سر بدر
۳۶
به یکبارگی عقلم آمد به سر
۳۷
سعادت کسی را بود راهبر
۳۸
که در خدمت شاه بندد کمر
۳۹
کسی همعنان سعادت شود
۴۰
که چون سایه اندر رکابش دود
۴۱
نمی‌آید از دست من هیچ کار
۴۲
که تا نعمتش را شوم حقگزار
۴۳
شدم حاصل از نعمتش مغز و پوست
۴۴
ورم مغز استخوان است از اوست
۴۵
بسی نعمت از دولتش خورده‌ام
۴۶
به نانش چهل سال پرورده‌ام
۴۷
کنون گشت موی سیاهم سپید
۴۸
ز عمر گرامی شدم ناامید
۴۹
برو حلقه در گوش کن ای پسر
۵۰
همی گرد بر آستانش چو در
۵۱
اگر من نشستم تو در پای باش
۵۲
ور از جای رفتم تو بر جای باش
۵۳
من از یمن اقبال این خاندان
۵۴
گرفتم جهان را به تیغ زبان
۵۵
من از خاوران تا در باختر
۵۶
ز خورشیدم امروز مشهورتر
۵۷
اگر چه من از ذره‌ای کمترم
۵۸
ولی خدمتی کرده اندر خورم
۵۹
چه دانی؟ چه جائی است خاک درش
۶۰
عجب کیمیائی است خاک درش
۶۱
کمر بر میان بند چون کوهسار
۶۲
ولیکن ثبات قدم گوش دار
۶۳
کسی کز مقیمان این در شود
۶۴
اگر خاک باشد همه زر شود
۶۵
بیا تا به قاف قناعت رویم
۶۶
چو عنقا بر آن قاف ساکن شویم
۶۷
گشائیم بر دل هوای جلال
۶۸
که آن قاف بر عین عزاست دال
۶۹
سریر سلاطین ملک رضا
۷۰
ریاض ریاحین باغ بقا
۷۱
جهان رضا را شده کدخدا
۷۲
سریر سران را زده پشت پا
۷۳
به یک دم دو عالم بر انداخته
۷۴
به بیش و کم از هیچ در ساخته
۷۵
کسی کو عنانش به دست هواست
۷۶
اگر پادشاهست پیشم گداست
۷۷
تو رنج ار کشی ور نخواهی کشید
۷۸
نصیب تو البته خواهد رسید
۷۹
مقرر شد اول همه قسم تو
۸۰
دگر جان دمیدند از جسم تو
۸۱
چو حال نصیبت یقین شد که چیست
۸۲
پس این جستجوی تو از بهر کیست؟
۸۳
اگر تیغ خواهی زدن ور قلم
۸۴
نخواهد شدن روزیت بیش و کم
۸۵
توانگر یکی دان که پیشش یکی است
۸۶
کم و بیش و نیک و بد و هست و نیست
۸۷
هر آنچش در آید ببازد روان
۸۸
ورش در نیاید بسازد بدان
۸۹
اگر در قناعت گریزد کسی
۹۰
نباید شدش بر در هر خس
۹۱
یکی خیمه تنگ و تیره است دل
۹۲
تو ای خیمگی خیمه بر کن ز دل!
۹۳
بزن خیمه جائی که تا جاودان
۹۴
نباید شدن هیچ جا ز آن مکان
۹۵
کسی راز طاس سپهر دغا
۹۶
نیابد به ششدر سپنجی سرا
۹۷
سرای جهان پیش اهل نظر
۹۸
چو خانی نماید که باشد دو در
۹۹
ازین در کسی کامدش در درون
۱۰۰
همی بایدش رفت از آن در برون
۱۰۱
چنان زی که نام تو روز حساب
۱۰۲
نویسند با راستان در کتاب
۱۰۳
کسی کو به غم حاصل آرد زری
۱۰۴
غم زر خورد او و زر دیگری
۱۰۵
تو نعمت کجا گرد می‌آوری
۱۰۶
کجا می‌بری چون تو غم می‌خوری؟
۱۰۷
برین زندگی هیچ بنیاد نیست
۱۰۸
جز از پاره‌ای خاک بر باد نیست
۱۰۹
عجب نیست در تو که ما و منی است
۱۱۰
که اصل سرشتت ز ما و منی است
۱۱۱
کسی کو در آز بندد فرو
۱۱۲
گشایند درهای جنت برو
۱۱۳
دلت مست آزاست، هشیار باش
۱۱۴
به خواب غرور است، بیدار باش
۱۱۵
که چون بگذرد نیز این هفته عمر،
۱۱۶
ز خواب اندر آئی، بود رفته عمر
۱۱۷
برو سینه خاک را باز کن
۱۱۸
ببین در دلش رازهای کهن
۱۱۹
در او نازکان گل اندام بین
۱۲۰
همه خشت بالین و بستر زمین
۱۲۱
بر آنی که ایشان ازین خاکدان
۱۲۲
برفتند و تو زنده‌ای جاودان؟
۱۲۳
همه در پی یکدگر می‌رویم
۱۲۴
نماند کسی سر به سر می‌رویم
۱۲۵
دلا برگ این راه، نیکو بساز
۱۲۶
که راهی است باریک و دور و دراز
۱۲۷
شب زندگانی به آخر کشید
۱۲۸
شبت روز شد، وقت رفتن رسید
۱۲۹
یکایک برفتند یاران تو
۱۳۰
رفیقان و اندوه گساران تو
۱۳۱
رسیدند هر یک به ماوای خویش
۱۳۲
تو مسکین گرانباری و راه پیش
۱۳۳
در این منزل آخر چرا خفته‌ای؟
۱۳۴
رباطی است ویران کجا خفته‌ای؟
۱۳۵
بسی کاروان شد درین ره روان
۱۳۶
نیامد کسی باز از این کاروان
۱۳۷
که ز آن رفتگان باز گوید خبر
۱۳۸
که چون است احوالشان در سفر
۱۳۹
بسا کاروانا کزین پل گذشت
۱۴۰
مگر نیست ز آنسو ره بازگشت
۱۴۱
شبی بنده را شاه پیروز بخت
۱۴۲
طلب کرد و بنشاند در پیش تخت
۱۴۳
در آمد ز راه سخن گستری
۱۴۴
سخن راند از نظم در دری
۱۴۵
که از در معنی چه پرورده‌ای؟
۱۴۶
ز درای خاطر چه آورده‌ای؟
۱۴۷
بیاور ز نو گوهری پر ثمن
۱۴۸
که داند خرد لایق گوش من
۱۴۹
در گنج معنی دلم باز کرد
۱۵۰
سخن را ز هر گونه‌ای ساز کرد
۱۵۱
گهرهای من شاه در گوش کرد
۱۵۲
شکرهای نغزم همه نوش کرد
۱۵۳
ز من نامه‌ای خواست اندر فراق
۱۵۴
که آن نامه باشد سراسر فراق
۱۵۵
برین طرز نظمی روان از نوی
۱۵۶
بیارای در کسوت مثنوی
۱۵۷
طلب کردم آن را به هر کشوری
۱۵۸
ز هر قصه خوانی و هر دفتری
۱۵۹
پس از روزگار کهن روزگار
۱۶۰
در آموختم داستان دو یار
۱۶۱
که با یکدیگر هر دو را مدتی
۱۶۲
دم صحبتی بود و خوش صحبتی
۱۶۳
یکی پادشاه جهان جلال
۱۶۴
یکی آفتاب سپهر جمال
۱۶۵
یکی داور کشور آب و گل
۱۶۶
یکی حاکم خطه جان و دل
۱۶۷
یکی بر فلک سوده پر کلاه
۱۶۸
یکی تکیه گه جسته زلفش ز ماه
۱۶۹
به ملک جلال آن یکی شاه بود
۱۷۰
به اوج جمال این یکی ماه بود
۱۷۱
چنان بود با ماه شه را نظر
۱۷۲
که از جان خود داشتش دوست‌تر
۱۷۳
به آخر میانشان جدائی فتاد
۱۷۴
که کس در بلای جدائی مباد
۱۷۵
به فرمان دارای فرمان روان
۱۷۶
نهادم من آغاز این داستان
۱۷۷
که تا ماند از من بسی روزگار
۱۷۸
به گیتی از این داستان یادگار
۱۷۹
همی خواهم از داور کردگار
۱۸۰
که چندان امانم دهد روزگار
۱۸۱
که ده نامه زین نامه خسروی
۱۸۲
دهم جلوه در کسوت مثنوی
۱۸۳
سخن را بر آرم به خورشید نام
۱۸۴
به نام شهنشاه سازم تمام
۱۸۵
کنون از زبان من ای هوشیار
۱۸۶
بیا گوش کن قصه آن دو یار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.