سلمان ساوجی · فراق نامه

بخش ۱۰ - شب

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
شبی همچو روز قیامت دراز
۲
پریشان چو موی بتان طراز
۳
هوا نقطه‌ای بود گفتی سیاه
۴
ز تاریکیش چرخ گم کرده راه
۵
همه روشنان فلک گشته جمع
۶
شده طالب روشنایی چو شمع
۷
تو گفتی که گردون نهان کرد مهر
۸
و یا ایزد از وی ببرید مهر
۹
تهی گشته پستان گردون ز شیر
۱۰
بر اندوه درهای مشرق به قیر
۱۱
سیه گشته چشم جهان سر به سر
۱۲
در او کس ندید از سپیدی اثر
۱۳
نهان گشته مرغان سبز آشیان
۱۴
سیاهی ز زاغ سیه طیلسان
۱۵
تو گفتی که راه هوا بسته‌اند
۱۶
همه بال در بال پیوسته‌اند
۱۷
ملک گفت تا مجلس آراستند
۱۸
ز ساقی گلچهره می‌خواستند
۱۹
بیاراست بزمی چو باغ بهشت
۲۰
به رخسار خوبان حوری سرشت
۲۱
به یک جای صد نازنین مست مل
۲۲
فراهم نشسته چو در غنچه گل
۲۳
می‌افکنده بر روی ساقی شعاع
۲۴
شده ماه و خورشید را اجتماع
۲۵
چو بر حسن می حسن ساقی فزود
۲۶
همه خانه نور علی نور بود
۲۷
صراحی به گردن درش خون دن
۲۸
ز خونش قدح را لبالب دهن
۲۹
چو بنمود رامشگر از پرده راز
۳۰
همه برگ عیش از نوا کرد ساز
۳۱
دلی پرده از غم نمی‌داشتی
۳۲
مغنی زدی پرده برداشتی
۳۳
نوای دف و نی به هم گشت راست
۳۴
ز عشاق مشتاق فریاد خاست
۳۵
چو بلبل نمی‌گشت مطرب خموش
۳۶
به او داده گلچهرگان گوش هوش
۳۷
می اندر سر شاهدان تاخته
۳۸
ز اندیشه‌ها دل بپرداخته
۳۹
ز باد جوانی سر افشان شده
۴۰
به بستان همه پایکوبان شده
۴۱
نشسته به عشرت چو خورشید شه
۴۲
برابر ستاده مه چارده
۴۳
در آن مجلس آن هر دو مه را نظر
۴۴
چو خورشید و مه بود با یکدیگر
۴۵
به هر می که کردی شهنشاه نوش
۴۶
شهنشاه را گفتی آن ماه نوش
۴۷
ملک ساغری با پری روی خورد
۴۸
چو جرعه پری رخ زمین بوس کرد
۴۹
سهی سرو خورشید را سجده برد
۵۰
به گلبرگ روی زمین را سترد
۵۱
که شاها درونت چو گل شاد باد!
۵۲
دل از بار چون سروت آزاد باد!
۵۳
تو تابنده مهری، زوالت مباد
۵۴
تو رخشند ماهی، وبالت مباد!
۵۵
چراغ من از دولتت در گرفت
۵۶
مرا لطفت از خاک ره بر گرفت
۵۷
سعادت مرا سایه بر سر فکند
۵۸
شد از خاک پایت سر من بلند
۵۹
چو لطف تو در چاهم افتاده دید
۶۰
شدم دستگیر و مرا بر کشید
۶۱
شها از جهان سایه‌ات کم مباد!
۶۲
جهان بی رضای تو یک دم مباد!
۶۳
تویی آن دلفروز و شمع جهان
۶۴
که گیرد ز نورت چراغ آسمان
۶۵
منم همچو پروانه شیدای تو
۶۶
سر مردنم هست در پای تو
۶۷
امیدم ز لطف خداوندگار
۶۸
فزون زین نمی‌باشد ای شهریار
۶۹
که چون خاک سازند بستر مرا
۷۰
تو باشی در آن حال بر سر مرا
۷۱
چو خسرو سخن‌های شیرین شنید
۷۲
ز شیرینی‌اش لب به دندان گزید
۷۳
ز ناز دو چشمش ملک مست بود
۷۴
ز سودای او رفته از دست بود
۷۵
بدو گفت ای سرو دلجوی من
۷۶
گل مهربان وفا خوی من
۷۷
همه روز‌ه‌ام یار و مونس توئی
۷۸
شب تیره‌ام شمع مجلس توئی
۷۹
توای آنکه گوئیز سر تا به پای
۸۰
به دلخواه من آفریدن خدای
۸۱
پری یا ملک، یا بنی آدمی
۸۲
چو انسان عینی، همه مردمی
۸۳
تو عمری، از آن نیست هیچت وفا
۸۴
چو صبحی، که پیوسته بادت بقا
۸۵
سعادت رفیق جوانیت باد
۸۶
فزون از همه زندگانیت باد
۸۷
نکوئی ز حسن نکوئی تو را
۸۸
چه می‌باید ای دوست غیر از وفا
۸۹
به بازی سخن تلخ می‌گفت شاه
۹۰
چو آتش برافروخت زین طیره ماه
۹۱
رخ شمع مجلس پر از تاب شد
۹۲
در آن تاب چشمش پر ازآب شد
۹۳
گهر ریخت از جزع و در از عقیق
۹۴
به آواز گفت ای سروشت رفیق
۹۵
منم بنده شاه تا زنده‌ام
۹۶
به سر در رکاب تو تا زنده‌ام
۹۷
چنین بی‌وفا از چه خوانی مرا؟
۹۸
بجور از در خود، چه رانی مرا؟
۹۹
ترا کار، شاهی، مرا بندگی است
۱۰۰
درین راه رسمم سرافکندگی است
۱۰۱
چو در زندگانی جفا می‌برم
۱۰۲
من این زندگانی کجا می‌برم؟
۱۰۳
چو من بی‌وفایم همان به که من
۱۰۴
نیایم ازین پس درین انجمن
۱۰۵
بگفت این و برخاست از پیش شاه
۱۰۶
ز مجلس بتابید رخشنده ماه
۱۰۷
چو آزاد سروی پر از باد سر
۱۰۸
روان گشت و از مجلس آمد بدر
۱۰۹
روان رفت و آورد پا در رکاب
۱۱۰
دلی پر ز تاب و سری پر عتاب
۱۱۱
تکاور برانگیخت مانند باد
۱۱۲
سراندر بیابان و صحرا نهاد
۱۱۳
گهش سایه می‌ماند باز از رکاب
۱۱۴
گهی در پیش قطره می‌زد سحاب
۱۱۵
ز خاک زمین داشت گردی هوا
۱۱۶
که بر دامنش می‌نشینی چرا؟
۱۱۷
از آن رو که بر تخت او پشت کرد
۱۱۸
چه بنشست در وجه او غیر گرد
۱۱۹
جهان را همه ساله آئین و خوست
۱۲۰
جدائی فکندن میان دو دوست
۱۲۱
همانا حسد برد بر حالشان
۱۲۲
زمانه تبه کرد احوالشان
۱۲۳
رخ عشقشان گرچه بس خوب بود
۱۲۴
از آرایش هجر محجوب بود
۱۲۵
از آن تا بدانند قدر وصال
۱۲۶
به هجران فلک دادشان گوشمال
۱۲۷
کسی تا به هجران نشد پایمال
۱۲۸
ندانست قدر زمان وصال
۱۲۹
وصال آورد رخنه در کار عشق
۱۳۰
جدائی کند گرم بازار عشق
۱۳۱
ازین سوی شبگیر چون شاه چین
۱۳۲
در آورد خنگ فلک را به زین
۱۳۳
در آمد از آن خواب نوشین ملک
۱۳۴
پریشان ز غوغای دوشین ملک
۱۳۵
دلش بود در بند سودای یار
۱۳۶
وز آن مستی دوش در سر خمار
۱۳۷
ندانست کز دست بازش برفت
۱۳۸
دل آزرده شد دلنوازش برفت
۱۳۹
یکی گفت کان روشنائی چشم
۱۴۰
شب تیره شد در سیاهی به چشم
۱۴۱
شهنشاه پیچید در خویشتن
۱۴۲
ولی راز نگشود بر انجمن
۱۴۳
دل از بزم یکبارگی بر رفت
۱۴۴
به ترک می و جام و ساغر گرفت
۱۴۵
می از دست ساقی نمی‌کرد نوش
۱۴۶
به گفتار مطرب نمی‌داد گوش
۱۴۷
نمی‌داد در پیش خود راه نی
۱۴۸
همی ریخت بر خاک ره خون می
۱۴۹
گهی سنگ زد بر سبوی شراب
۱۵۰
گه از کاسه بر بست دست رباب
۱۵۱
گذشت از گل و باغ و صحرا همه
۱۵۲
که با یار خوش باشد آنها همه
۱۵۳
نه پروای باز و نه رای شکار
۱۵۴
که بازش نمی‌آمد آنجا به کار
۱۵۵
ندیدی به غیر از خیال رخش
۱۵۶
نجستی به جز طلعت فرخش
۱۵۷
ملک چون جدا ماند از یار خویش
۱۵۸
خیال نگارینش آمد به پیش
۱۵۹
خیالی نمودش سحرگاه دوست
۱۶۰
شد از جای و برجست و پنداشت اوست
۱۶۱
گهی دست کردی چو زلفش دراز
۱۶۲
که چون گیسویش در برآرد به ناز
۱۶۳
به غیر از خیال رخ دلبرش
۱۶۴
نیامد شب تیره کس بر سرش
۱۶۵
چو آغوش بهر کنارش گشود
۱۶۶
نظر کردش اندر میان هیچ بود
۱۶۷
به خورشید گفتی بر آن رخ متاب
۱۶۸
مبادا که آزرده گردد ز تاب
۱۶۹
به باد صبا لابه کردی سحر
۱۷۰
که آهسته بر راه او می‌گذر
۱۷۱
مبادا که چشمش که خوش خفته است
۱۷۲
همان زلف مشکین که آشفته است
۱۷۳
به آواز پایت در آید ز خواب
۱۷۴
رود از حدیث تو ناگه به تاب
۱۷۵
دلم را ز خاک درش باز جو
۱۷۶
وگر یابی آنجاش آهسته گو
۱۷۷
که من دورم ای دل ز جانان تو
۱۷۸
تو با جان خوشی، ای خوشا جان تو
۱۷۹
تو نزدیکی ای دل بر آن دل گسل
۱۸۰
مرا چاره‌ای کن که دورم ز دل
۱۸۱
شب تیره‌اش دیده دمساز بود
۱۸۲
خروش و فغانش هم آواز بود
۱۸۳
ز سودای دل نامه‌ای زد رقم
۱۸۴
سیاهی ز دل ساخت مژگان قلم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.