بخش ۱۱ - بوسه بر باد
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سر نامه بنوشت نام خدای
۲
خدای جهانداور رهنمای
۳
رسانندهٔ عاشقان را به کام
۴
رهانندهٔ بستگان را ز دام
۵
نگارندهٔ گلشن لاجورد
۶
برآرندهٔ گنبد سالخورد
۷
فروزندهٔ شمع و ناهید مهر
۸
فرازندهٔ طاق مینا سپهر
۹
هزار آفرین باد بر جان تو
۱۰
خداوند عالم نگهبان تو
۱۱
ز چشم بدان ایزدت گوش دار
۱۲
هوای غریبی تو را سازگار
۱۳
همه ساله بخت تو بادا جوان
۱۴
مبیناد باغ بهارت خزان
۱۵
از این دامن از خود برافشاندهای
۱۶
ز کام دل خود جدا ماندهای
۱۷
ازین عاشق صادق مستهام
۱۸
تو را میرساند دعا و سلام
۱۹
اگر من حدیث فراقت کنم
۲۰
و یا قصه اشتیاقت کنم
۲۱
همانا که با تو نگوید رسول
۲۲
دل نازک تو گردد ملول
۲۳
قلم خواست تا شرح غوغای تو
۲۴
نویسد، ولی سر سودای تو
۲۵
کجا گنجد اندر زبان قلم؟
۲۶
که بادا سیه، دودمان قلم!
۲۷
میان من و تو ز دلبستگی
۲۸
جدائی فزون کرد پیوستگی
۲۹
کسی کز مراد دل خود جداست
۳۰
اگر پادشاهی کند بینواست
۳۱
تو دانی که من پادشائی خویش
۳۲
بزرگی و کار و کیائی خویش
۳۳
به یک سو نهادم گزیدم تو را
۳۴
به خوناب دل پروریدم تو را
۳۵
در آخر مرا خوار بگذاشتی
۳۶
دل از من به یکباره برداشتی
۳۷
برانم که پاداش من این نبود
۳۸
خطائی اگر رفت، چندین نبود
۳۹
کنون روز و شب دیده دارم به راه
۴۰
که تا کی بر آید درخشنده ماه
۴۱
شب تار هجران به پایان رسد
۴۲
تن بیروایم به جانان رسد
۴۳
دهم هر نفس بوسه بر پای باد
۴۴
که باد آمد و بوی زلف تو داد
۴۵
هر آن برق کان از دیارت جهد
۴۶
دو چشم مرا روشنائی دهد
۴۷
اگر ناله مرغم آید به گوش
۴۸
بزاری ز جانم برآید خروش
۴۹
که من دانم این ناله و آه سرد
۵۰
نیاید به غیر از دلی پر ز درد
۵۱
ندارم به غیر از خیالت هوس
۵۲
مرادم به گیتی همین است و بس
۵۳
شب و روز میخواهم از بینیاز
۵۴
که چندان امانم ببخشد که باز
۵۵
ز روی توام خانه گلشن شود
۵۶
به نور توام دیده روشن شود
۵۷
بیا رحم کن بر جوانی من
۵۸
ببخشای بر ناتوانی من
۵۹
کنون از همه چیز باز آمدم
۶۰
تو باز آ که من نیز باز آمدم
۶۱
گر چه حدیث مرا نیست بن
۶۲
مبادا که گردی ملول از سخن
۶۳
حدیث ملولان فزاید ملال
۶۴
پراکنده گوید پراکنده حال
۶۵
در اندیشه شاه ناگه گذشت
۶۶
که باید بساط سخن در نوشت
۶۷
بر آن نامه بر مهر شاهی نهاد
۶۸
بر آن ره نورد سخن سنج داد
۶۹
سخندان محرم بریدی گزید
۷۰
که با باد در چابکی میپرید
۷۱
که این نامه، ای قاصد نامور
۷۲
به آن قاصد جان مشتاق ببر
۷۳
برید سخندان زمین بوسه داد
۷۴
روالن گشت و افتاد در پیش باد
۷۵
ز گرد ره آمد چو باد بهار
۷۶
ره آوردی آوردش از شهریار
۷۷
سهی سرو چون نامه شاه دید
۷۸
روان جست چون باد و پیشش دوید
۷۹
بر آن نامه بس در و گوهر فشاند
۸۰
به گوهر چو چشم خودش در نشاند
۸۱
سر و پای آن نامه را بوسه داد
۸۲
ز دستش ستد نامه بر دل نهاد
۸۳
همین کان سر نامه را باز کرد
۸۴
ز مژگان گهر باری آغاز کرد
۸۵
گشادش به صد ناز چون چشم یار
۸۶
که صبحی گشاید ز خواب خمار
۸۷
سواد حروفش پر از نور بود
۸۸
بیاضش پر از در منثور بود
۸۹
شکن بر شکن همچو زلف بتان
۹۰
که در هر شکن داشت صد دل نهان
۹۱
به سطری کز آن نامه میخواند ماه
۹۲
به یک حرف میکرد صد بار آه
۹۳
پشیمان از آن کرده خویش بود
۹۴
پشیمانی آنگه نمیداشت سود
۹۵
به خود بر تن خویش بیداد کرد
۹۶
برین داستانی جهان یاد کرد
۹۷
ازین پیش خوش طوطئی نغز گوی
۹۸
به گفتار از اهل سخن برده گوی
۹۹
قضا را بدست لطیفی فتاد
۱۰۰
به گفتار نغزش دل و هوش داد
۱۰۱
ز پولاد چین ساختش خانهای
۱۰۲
در آن خانه بنهاد هر دانهای
۱۰۳
برایش نبات و شکر میخرید
۱۰۴
به خوشتر نباتیش میپرورید
۱۰۵
حسد برد بر حال او روزگار
۱۰۶
شدش لقمه عافیت ناگوار
۱۰۷
به دل گفت چندین درین تنگنای
۱۰۸
چرا باشم آخر بدین پر و پای؟
۱۰۹
چه گفتم که بود آن سخن ناپسند
۱۱۰
که هستم به زندان آهن به بند؟
۱۱۱
فراخ است روزی و روی زمین
۱۱۲
چه باشم در این خانه آهنین؟
۱۱۳
چو این رای بد با خود اندیشه کرد
۱۱۴
برون رفتن از جای خود پیشه کرد
۱۱۵
به بومی شد آن طوطی بلهوس
۱۱۶
که از بوم ناشناختش باز کس
۱۱۷
نخوردی بجای برنج و شکر
۱۱۸
بجز ریزه سنگ و خون جگر
۱۱۹
متاعی که او داشت نخرید کس
۱۲۰
سخن هر چه او گفت نشنید کس
۱۲۱
چو حالش ز نعمت به محنت کشید
۱۲۲
بجز بازگشتن طریقی ندید
۱۲۳
به زحمت سفر کرد و راحت گذاشت
۱۲۴
در آخر بدانست که اول چه داشت
۱۲۵
بجائی که وقتت خوش است ای پسر
۱۲۶
نمیبایدت کرد ز آنجا سفر
۱۲۷
مکن دولت عافیت را رها
۱۲۸
مینداز خود را به خود در بلا
۱۲۹
مکن دست آز و هوس را دراز
۱۳۰
به چیزی که بخشیدهاندت بساز
۱۳۱
اگر مور را آز کمتر بدی
۱۳۲
چرا پایمال همه کس شدی؟
۱۳۳
گل رفته از بوستان چون شنید
۱۳۴
نسیم صبا از گلستان دمید
۱۳۵
همی خواست کاید به باغ و بهار
۱۳۶
ولی داشت از شرم در پای خار
۱۳۷
به ناچار بشکست بازار خویش
۱۳۸
دگر باره آن رنجش آورد به پیش
۱۳۹
نه بر جای خود نازی آغاز کرد
۱۴۰
سر قصههای کهن باز کرد
۱۴۱
دوات و قلم و خواست آن مه چو تیر
۱۴۲
ز مشک ختن زد رقم بر حریر
۱۴۳
ستردی همه سرنوشت قلم
۱۴۴
همی شست خونی به خون دم به دم
۱۴۵
چو سطری نوشتی به خون جگر
۱۴۶
صنم هم به مژگان خوناب تر
۱۴۷
نخست آفرین کرد بر دادگر
۱۴۸
بر آن آفریننده ماه و خور
۱۴۹
که حسن رخ دلبران او دهد
۱۵۰
هوی در دل عاشقان او نهد
۱۵۱
کسی درنبندد دری کو گشود
۱۵۲
ز کاری که کرد او پشیمان نبود
۱۵۳
مه ارداشتی اختیاری به کف
۱۵۴
نرفتی به برج و بال از شرف
۱۵۵
کسی را جز او در میان نیست دست
۱۵۶
از و دان جز او را مدان هرچه هست
۱۵۷
ازو رحمت و فضل بادا نثار
۱۵۸
شب و روز بر حضرت شهریار
۱۵۹
خداوند دیهیم و تخت مهی
۱۶۰
شهنشاه اقلیم فرماندهی
۱۶۱
بر آرنده آفتاب از نیام
۱۶۲
نماینده فر و احشام شام
۱۶۳
به صبح حبیبان که آن روی تست
۱۶۴
به شام غریبان که آن موی تست
۱۶۵
به خاک کف پات یعنی سرم
۱۶۶
که از خاک پای تو در نگذرم
۱۶۷
کمین بنده برگرفته ز راه
۱۶۸
رساننده بر واج خورشید و ماه
۱۶۹
از آن پس که بر مه سر افراخته
۱۷۰
به خاک سیاهش در انداخته
۱۷۱
چو خورشید بودم منت در حضور
۱۷۲
کنون ذره وارم ز خورشید دور
۱۷۳
چو شاخ گیا کو نیابد هوا
۱۷۴
چو ماهی که از آب گردد جدا
۱۷۵
ز هجران روی تو پژمردهام
۱۷۶
تو باقی بمانی که من مردهام
۱۷۷
تو تا همچو ابرم برفتی ز سر
۱۷۸
ز برگ رزان هر دمم خشکتر
۱۷۹
مگر سایهای بر سر آری مرا
۱۸۰
دگر تازه و تر برآری مرا
۱۸۱
مرا جان برای تو باشد عزیز
۱۸۲
وگرنه ملولم من از عمر نیز
۱۸۳
به چشم تو میبندم از دیده خواب
۱۸۴
همیشه خیال تو جویم در آب
۱۸۵
به شب نالهام بر ثریا رسد
۱۸۶
ز مژگان سرشکم به دریا رسد
۱۸۷
شبی نلتفت گر ز حالم شوی
۱۸۸
ز صد ساله ره نالهام بشنوی
۱۸۹
اگر بیوفایند ارباب حسن
۱۹۰
درین حسن روی مرا باب حسن
۱۹۱
مخوان خوب را بیوفا کان خطاست
۱۹۲
که خود پیش من حسن، حسن وفاست
۱۹۳
سگ و بیوفا هر دو پیشم یکی است
۱۹۴
مرا بیوفا خواندنت شرط نیست
۱۹۵
نه کنج رفت بد عهد را سگ مخوان
۱۹۶
که گر بشنود سگ بر آرد فغان
۱۹۷
که سگ حق نعمت شناسد نکو
۱۹۸
ولی هیچ حقی نمیداند او
۱۹۹
شبی وقت گل بودم اندر چمن
۲۰۰
می و شمع بودند شب یار من
۲۰۱
شنیدم که پروانه با بلبلی
۲۰۲
که میکرد از عشق گل غلغلی
۲۰۳
همی گفت کاین بانگ و فریاد چیست؟
۲۰۴
ز بیداد معشوق این داد چیست؟
۲۰۵
چو بلبل شنید این، نالید زار
۲۰۶
که من تیره روزم تویی بختیار
۲۰۷
تو را بخت یار است و دولت رهی
۲۰۸
که در پای معشوق جان میدهی
۲۰۹
به روز من و حال من کس مباد
۲۱۰
که یارم رود پیش چشمم به باد
۲۱۱
بباید برآن زنده بگریستن
۲۱۲
که بییار خود بایدش زیستن
۲۱۳
مرا زندگانی برای تو باد
۲۱۴
اگر من بمیرم بقای تو باد
۲۱۵
چو در نامه احوال خود باز راند
۲۱۶
فرستاده شاه را پیش خواند
۲۱۷
رخ و دیده مالید بر پای او
۲۱۸
زر افشاند و گوهر به بالای او
۲۱۹
سر نامه بوسید و پیشش نهاد
۲۲۰
حکایت ز هر گونه میکرد یاد
۲۲۱
که گر بر درش جای خود دیدمی
۲۲۲
بر این نامه خود را بپیچیدمی
۲۲۳
چو گرد آمدی با تو این خاکسار
۲۲۴
بر آن درگر از من نبودی غبار
۲۲۵
دگر بار گفتش که ای چاره ساز
۲۲۶
مگیر از من خسته دل پای باز
۲۲۷
تو میآیی و میروم زین سپس
۲۲۸
که پیشم گرامیتری از نفس
۲۲۹
به آمد شدت زنده است این بدن
۲۳۰
گر آمد شدن کم کنی وای من
۲۳۱
برو که آفریننده یار تو باد
۲۳۲
خلاص من از رهگذار تو باد
۲۳۳
از آن ماهر و قاصد اندر گذشت
۲۳۴
چو با وزان شد در این پهن دشت
۲۳۵
روان پشت بر آفتاب بهار
۲۳۶
رخ آورد در سایه کردگار
۲۳۷
چو برق دمان هر نفس میجهید
۲۳۸
در و دشت و کهسار را میدوید
۲۳۹
بیامد دوان تا در شهریار
۲۴۰
چو خرم نسیمی به باغ بهار
۲۴۱
چو بر تخت روی شهنشاه دید
۲۴۲
تو گفتی که بر آسمان ماه دید
۲۴۳
سریر شهنشاه را بوسه داد
۲۴۴
زبان دعا و ثنا برگشاد
۲۴۵
که شاها خدای تو یار تو باد
۲۴۶
مرا دل اندر کنار تو باد
۲۴۷
مرا آن نامه را پیش تختش نهاد
۲۴۸
ملک برگرفت و بر آن بوسه داد
۲۴۹
چو بگشود آن نامه را شاه سر
۲۵۰
چو برگ سمن کردش از ژاله تر
۲۵۱
ببارد بر سرخ گل اشک زرد
۲۵۲
وزان سنبلستان خط آب خورد
۲۵۳
چو پیغام کدش ز لب پیش او
۲۵۴
نمک ریخت پندار بر ریش او
۲۵۵
قرار و شکیب درونش نماند
۲۵۶
زمانی مجال سکونش نماند
۲۵۷
ز دل آتش دیگرش بر فروخت
۲۵۸
در افتاد و اسباب صبرش بسوخت
۲۵۹
هوای دلش آن سخن تازه کرد
۲۶۰
همان عهد و مهر کهن تازه کرد
۲۶۱
دگر باره زد رای کلک و دوات
۲۶۲
دلش کرد سودای کلک و دوات
۲۶۳
به نامه نوشتن قلم برگرفت
۲۶۴
قلم وار سودایی از سر گرفت
۲۶۵
بر آمد ز سوداش جان دوات
۲۶۶
سیه شد همی دودمان دوات
۲۶۷
قلم را ز سر بر تراشید پا
۲۶۸
بنام خداوند بیانتها
۲۶۹
چو دیباچه حمد حق شد تمام
۲۷۰
شخنشاه کرد ابتدای سلام
۲۷۱
سلامی که جان را روان میدهد
۲۷۲
به بوی خوشش یار جان میدهد
۲۷۳
سلامی که غلامیش باد بهار
۲۷۴
سلامی سیاهیش مشک تتار
۲۷۵
سلامی چو باد صبا در چمن
۲۷۶
که خیزد ز برگ گل و نسترن
۲۷۷
بر آن طلعت کامرانی من
۲۷۸
بر آن حاصل زندگانی من
۲۷۹
چو خورشید تابان مبارک نظر
۲۸۰
چو صبح دلفروز فرخ اثر
۲۸۱
نگار چگل، زبده آب و گل
۲۸۲
چه آب و چه گل؟ سر به سر جان و دل
۲۸۳
نیازم به دیدار توست آنچنان
۲۸۴
که باشد تن بیروان را به جان
۲۸۵
به روز غریبان بیرگ و جا
۲۸۶
به سوز یتیمان بیدست و پا
۲۸۷
به فریاد مظلوم در نیمه شب
۲۸۸
به نومیدی جان رسیده به لب
۲۸۹
کزین بیش در درد دوری مرا
۲۹۰
مدارا مفرما صبوری مرا
۲۹۱
همین دم دو اسبه شتابی مگر
۲۹۲
وگرنه مرا در نیابی دگر
۲۹۳
گذر کن که دوری به غایت رسید
۲۹۴
نظر کن که وقت عنایت رسید
۲۹۵
گرم هست عیبی بدان کم نگر
۲۹۶
وگر رفت سهوی از آن درگذر
۲۹۷
ز سوز دلم آتشی درگرفت
۲۹۸
در افتاد و گیتی سراسر گرفت
۲۹۹
نظامی که امروز حسن تو راست
۳۰۰
بدان کز پریشانی حال ماست
۳۰۱
از آن سرو است چنین سر فراز
۳۰۲
که پروردش این جوی چشمم بناز
۳۰۳
اگر نیستی در پیات چشم من
۳۰۴
تو نشناختی پایه خویشتن
۳۰۵
تو این آبرو گر ز خود دیدهای
۳۰۶
همانا که این قصه نشنیدهای