بخش ۱۳ - بوسه بر باد (۳)
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
همین قصه میکرد مرغی به باغ
۲
ز درد جدائیش در سینه داغ
۳
شب تیره تا روز روشن نخفت
۴
غم یار خود با دل ریش گفت
۵
برآمد به گوش ملک زاریاش
۶
بدانست کز چیست بیماریاش
۷
بدو گفت کای یار دمساز من
۸
تویی در غم دوست انباز من
۹
تو را داغ بر دل، مرا بر جگر
۱۰
بیا تا بسوزیم با یکدگر
۱۱
کسی را که داغی بود بر جگر
۱۲
دهر ناله او ز حالش خبر
۱۳
همه بوی مشک آید از درون
۱۴
چو مشک از حدیثش دمد بوی خون
۱۵
ز قولش برآشفت و نالید مرغ
۱۶
جوابیش خوش گفت و بالید مرغ
۱۷
که عشق من و تو هردو یکی است
۱۸
تفاوت میان من و تو بسی است
۱۹
مرا کرد یار از بر خویش دور
۲۰
منم عاشقی در فراقش صبور
۲۱
به ناچار دور ش ز در ماندهام
۲۲
بدین حالت از هجر درماندهام
۲۳
همه روز ز هر غمش میچشم
۲۴
همه شب از ناله بر میکشم
۲۵
به درد و غمم میرود روزگار
۲۶
ندانم چه باشد سرانجام کار؟
۲۷
تو یاری به کف داشتی چون نگار
۲۸
بدادی ز دست از سر اختیار
۲۹
چو کام دل خویشتن راندهای
۳۰
به ناکامی امروز درماندهای
۳۱
تو را بوده کام دلی در کنار
۳۲
ندیده چنان کام دل روزگار
۳۳
ز بیش خودش راندهای ناگهان
۳۴
ندیدم که عاشق بود کامران
۳۵
ملک چون ز مرغ این حکایت شنید
۳۶
بزد دست و بر تن گریبان درید
۳۷
که دردا ز ناپایداری من
۳۸
در این عاشقی شرمساری من
۳۹
که در عاشقی اعتبارم کند؟
۴۰
که مرغی چنین شرمسارم کند
۴۱
چه بودی اگر بال بودی مرا
۴۲
که با مرغ بپرید در هوا
۴۳
ملک با خبال رخش صحبتی
۴۴
شب و روز میداشت در خلوتی
۴۵
و از آن سو سپهدار خوبان چنین
۴۶
بیاورد لشکر به گیلان زمین
۴۷
همه را پر بیشه و کوه بود
۴۸
رهی تنگ و لشکر بس انبوه بود
۴۹
درختان سر افراشته بر فلک
۵۰
سر و بیخشان بر سما و سمک
۵۱
بلندی کوهش بدان پایگاه
۵۲
که تیغش خراشید رخسار ماه
۵۳
سر کوه سوده فلک را کمر
۵۴
چو کوه و کمر هر دو با یکدیگر
۵۵
شده بر کمر کوه را حلقه یار
۵۶
مقیمانش را اژدها یار غار
۵۷
همه کوه و هامون گیاه و کیا
۵۸
کیایی نهان در بن هر گیاه
۵۹
هوایش به حدی چنان بود گرم
۶۰
که چون موم میشد دل سنگ نرم
۶۱
خبر چون به سالار گیلان رسید
۶۲
که آمد درفش سپاهی پدید
۶۳
فرستاد از هر سویی لشکری
۶۴
به هر مرز و بومی و هر کشوری
۶۵
سپاهی بیاور مانند کوه
۶۶
کز آن کوه و هامون همی شد ستوه
۶۷
بیاراستند آن سپه کوه و در
۶۸
به خشت و تبریزین و گیلی سپر
۶۹
بدان مرز گفتی که هر مرد کشت
۷۰
برآمد به جای علف تیغ و خشت
۷۱
دو لشکر رسیدند با یکدگر
۷۲
پر از کین درون و پر از باد سر
۷۳
دو کوه گران در هم آویختند
۷۴
دو دریا به یکدیگر آمیختند
۷۵
ز باریدن تیغ و گرد غبار
۷۶
هوا گشت چون ابر پولاد بار
۷۷
فلک را دم کر و نای از خروش
۷۸
در آن روز کر کرد چون صخره گوش
۷۹
نهان گشت روی هوا در غبار
۸۰
علم میفشاند آستین بر غبار
۸۱
در افکند دریا بر ابرو گره
۸۲
بپوشید در آب ماهی زره
۸۳
سر سرکشان از دم تیغ چاک
۸۴
زنان زیر لب خنده زهرناک
۸۵
به ضرب تبر سر ز هم وا شده
۸۶
چو بسته درو مغز پیدا شده
۸۷
فتاده ز سر مغز گردان برون
۸۸
بر آن مغز شمشیر گریان به خون
۸۹
شد از گرد تاریک چرخ برین
۹۰
زمین آسمان، آسمان شد زمین
۹۱
رخ لعل فرسوده در زیر نعل
۹۲
ز خون آهنین نعلها گشته لعل
۹۳
چکا چاک شمشیر بد هولناک
۹۴
دل کوه شد ز آن چکا چاک چاک
۹۵
چه در خون گردان تبر زین نشست
۹۶
گذشت از سر و تن تبریزین شکست
۹۷
نمیخورد جز آب خنجر جگر
۹۸
نمیکرد جز تیر بر دل گذر
۹۹
سپهدار ایران چو باد وزان
۱۰۰
که خیزد به فصل خزان در رزان
۱۰۱
به هر سو که مرکب برانگیختی
۱۰۲
سر از تن چو برگ رزان ریختی
۱۰۳
گهی راند بر چپ گهی سوی راست
۱۰۴
ز هر سو چو دریای چنین موج خاست
۱۰۵
سپاه بد اندیش را روی بست
۱۰۶
چو زلفش سراسر به هم در شکست
۱۰۷
چنین تا به سر خیل گیلان رسید
۱۰۸
سپهبد چو عکس درفشش بدید
۱۰۹
به دل گفت که اینجا درفش است و مشت
۱۱۰
عنان را بپیچید و بر کرد پشت
۱۱۱
صف لشکر از جای برکنده شد
۱۱۲
به هر سوی لشکر پراکنده شد
۱۱۳
سراسیمه در دشت و کهسار گشت
۱۱۴
دو روزی و آخر گرفتار گشت
۱۱۵
وز آن پس در آن مرز ماهی نشست
۱۱۶
در عدل و بیداد بگشاد و بست
۱۱۷
چو آمد همه کار گیلان به ساز
۱۱۸
به پیروزی و خرمی گشت باز
۱۱۹
در آندم که سلطان نیلی حصار
۱۲۰
ظفر یافت بر لشکر زنگبار
۱۲۱
ببستند بر کوهه پیل کوس
۱۲۲
هوا شد ز گرد زمین آبنوس
۱۲۳
سپه را ز گیلان به ایران کشید
۱۲۴
خبر چون به شاه دلیران رسید
۱۲۵
بفرمود تا سروران سپاه
۱۲۶
سراسر پذیره شدندش به راه
۱۲۷
بیامد سپهدار پیروز جنگ
۱۲۸
درفشی پس و پشت فیروزه رنگ
۱۲۹
شده لعل رخسارش از آفتاب
۱۳۰
ز برگ گل لعل ریزان گلاب
۱۳۱
نشسته بر اطراف رویش غبار
۱۳۲
چو بر گرد مه گرد مشک تتار
۱۳۳
قدش رایت لشگر و دلبری
۱۳۴
سر رایتش خسرو خاوری
۱۳۵
دو مشکین کمند و دو زنجیر مو
۱۳۶
فرو هشته بر آفتاب از دو سوی
۱۳۷
ز یک سو سر دشمنان در کمند
۱۳۸
ز یک سو دل دوستانش به بند
۱۳۹
رخش در فروغ جمالش به تاب
۱۴۰
کشیده سپر در رخ آفتاب
۱۴۱
کجا رانده او ادهم رهنورد
۱۴۲
شده عنبر اشهب آنجا به گرد
۱۴۳
بیامد چنین تا به درگاه شاه
۱۴۴
فرود آمد و رفت در بارگاه
۱۴۵
چو از دور تاج شهنشه بدید
۱۴۶
نیایش کنان پیش تختش دوید
۱۴۷
سر تخت بنهاد در پیش تخت
۱۴۸
شهنشه گرفتش در آغوش سخت
۱۴۹
ملک مدتی آب حیوان طلب
۱۵۰
همی کرد تا باز خوردش به لب
۱۵۱
بپرسیدش از رنج و راه دراز
۱۵۲
که چون آمدی در نشیب و فراز؟
۱۵۳
بسی منت از داور دادگر
۱۵۴
که باز آمدی دوستکام از سفر
۱۵۵
بفرمود تا مطرب دلنواز
۱۵۶
ز ساز آورد بزم عشرت به ساز
۱۵۷
پری چهره آن جام جمشید و کی
۱۵۸
در آورد رخشان ز خورشید می
۱۵۹
در افکند بحری به کشتی زر
۱۶۰
که در نمیکرد کشتی گذر
۱۶۱
ملک تشنه آن جام میبستدش
۱۶۲
چو کشتی که دریا کشد در خودش
۱۶۳
به شادی روی صنم نوش کرد
۱۶۴
زمان گذشته فراموش کرد
۱۶۵
بفرمود دارای گیتی ستان
۱۶۶
به گنجور تا حملهای گران
۱۶۷
به پیلان ز گنجینه بیرون برد
۱۶۸
کلاه و کمر کوه کوه آورد
۱۶۹
نخستین از آن سرکشان، پادشاه
۱۷۰
چو خورشید بخشید خلعت به ماه
۱۷۱
چو چرخش قبای مرصع بداد
۱۷۲
چو مهرش ز زر تاج بر سر نهاد
۱۷۳
دل و جان بر او کرده ایثار بود
۱۷۴
چه جای زر و اسب و دینار بود؟
۱۷۵
به نام آوران و سران سپاه
۱۷۶
قبا و کمر داد و رومی کلاه
۱۷۷
در گنج بگشاد و دینار داد
۱۷۸
به لشکر زهر چیز بسیار داد
۱۷۹
بر آن ماه چندانکه که بگذشت سال
۱۸۰
فزون میشدش حسن همچون هلال
۱۸۱
هوا هر نفس بود بی شرمتر
۱۸۲
همی کرد مهر فلک گرمتر
۱۸۳
همه روزه تخم طرب کاشتند
۱۸۴
ز آب رزش آب میداشتند
۱۸۵
همه ساله بودند با بزم می
۱۸۶
چه بزمی که زد خنده بر بزم کی
۱۸۷
چنین تا برآمد برین چند سال
۱۸۸
بر آن ماه ناگه بگردید حال
۱۸۹
خم آورد بالای سرو سهی
۱۹۰
گرفتش گل لعل رنگ بهی
۱۹۱
نسیم خزان بر بهارش گذشت
۱۹۲
چو چشم خوش خویش بیمار گشت
۱۹۳
طلب کرد بالین سرش از وبال
۱۹۴
نهالی وطن ساخت سیمین نهال
۱۹۵
زمانه مه روشنش تیره کرد
۱۹۶
ز دوران رسید آفتابش به زرد
۱۹۷
چو شد تیره روزش به شب نیم شب
۱۹۸
همین کامدش جان به لب زیر لب
۱۹۹
به یاران خود گفت یاری کنید
۲۰۰
چو مرغان بر این سرو زاری کنید
۲۰۱
بیاید یاران و بر حال یار
۲۰۲
ببارید اشک و بنالید زار
۲۰۳
که من دادهام زندگانی به باد
۲۰۴
چو گل میروم در جوانی به باد
۲۰۵
بر این سبز خط و بر این گلعذار
۲۰۶
چو ابر بهاری بگریید زار
۲۰۷
به می در ز لعلم حکایت کنید
۲۰۸
به مستی ز چشمم روایت کنید
۲۰۹
به شادی لعل لبم میخورید
۲۱۰
ز من گه گهی یاد میآورید
۲۱۱
به آب سرشکم بشوئید تن
۲۱۲
بسازیدم از برگ نسرین کفن
۲۱۳
گل اندر عماری من گسترید
۲۱۴
عماریم چون غنچه گل برید
۲۱۵
به سوی چمن تا سهی سرو ناز
۲۱۶
برد بر قد نازنینم نماز
۲۱۷
سرآسیمه در باغ آب روان
۲۱۸
زند سنگ بر سینه دارد فغان
۲۱۹
که او خوی خوش از من آموخته است
۲۲۰
صفای درون از من اندوخته است
۲۲۱
بسی بر لبش کامران بودهام
۲۲۲
بسی بر کنارش من آسودهام
۲۲۳
به چشم اندر آرد ز غم لاله خون
۲۲۴
چو نرگس کند شمع را سرنگون
۲۲۵
چو در گل نهید این تن پر ز ناز
۲۲۶
ز خاکم قدم را مگیرید باز
۲۲۷
فرو شد مه چارده نیمه شب
۲۲۸
برآورد شیرین روان را به لب
۲۲۹
قفس خرد بشکست و طوطی پرید
۲۳۰
به هندوستان رفت و باز آرمید
۲۳۱
بیامد که بر سر کند خاک خور
۲۳۲
نمییافت کز اشک شد خاک تر
۲۳۳
به عادت فلک بر سر کوی و راه
۲۳۴
همی ریخت از خرمن ماه کاه
۲۳۵
همه راه ز آمد شد کهکشان
۲۳۶
پر از کاه شد چون ره کهکشان
۲۳۷
دم صبح آهی برآورد سرد
۲۳۸
پلاسی چو شب در بر روز کرد
۲۳۹
بلورین قدح زهره بر زد به سنگ
۲۴۰
به ناخن خراشید رخسار چنگ
۲۴۱
دریدند خنیاگران روی دف
۲۴۲
به سر بر همی زد می لعل کف
۲۴۳
رخ نی ز آه سیه شد سپاه
۲۴۴
نیامد برون از دمش غیر آه
۲۴۵
ز حسرت در افتاد آتش به عود
۲۴۶
دلش سوخت وز دل بر آورد دود
۲۴۷
نمیزد کسی با نی آنروز دم
۲۴۸
ز چشمش نمیآمد الا که نم
۲۴۹
پس آنگه به کافور و مشک و گلاب
۲۵۰
بشستند اندام چون آفتاب
۲۵۱
تن نازنینتر ز برگ سمن
۲۵۲
گرفتند چون غنچهاش در کفن
۲۵۳
ز عود و زرش مرقدی ساختند
۲۵۴
ز دیبای چین فرش انداختند
۲۵۵
چو شکر در آمیختندش به عود
۲۵۶
بر آمد ز سوز دل خلق دود
۲۵۷
تو گفتی که بودش سیاه و کبود
۲۵۸
زمین در پلاس سیه تار و پود
۲۵۹
چو تابوتش از جای برداشتند
۲۶۰
همه ناله و وای برداشتند
۲۶۱
بزرگان سراسیمه چون بیهشان
۲۶۲
همه راه بر دوش نعشش کشان
۲۶۳
نهادند یاران به خاک اندرش
۲۶۴
شده خشت بالین و گل بسترش
۲۶۵
جهانا ندانم دلت چون دهد
۲۶۶
که بادی خنک بر چنین گل جهد؟
۲۶۷
چنان تازه سروی چرا بر کنی
۲۶۸
به تابوت در تخته بندش کنی؟
۲۶۹
به کردار آتش رخش برفروخت
۲۷۰
دل آخر بر آن آتشت چون نسوخت