سلمان ساوجی · فراق نامه

بخش ۱۴ - بوسه بر باد (۴)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
از آن پس چو آمد به شاه آگهی
۲
کز آن دانه در صدف شد تهی
۳
چو ابر از دل آتشین آه زد
۴
دو دریا بر آورد و بر ماه زد
۵
چو گل جامه را کرد صد جای چاک
۶
چو باد صبا بر سر افشاند خاک
۷
نشسته ملک بر سر خاک او
۸
کنان نوحه بر سروچالاک او
۹
شهنشه همی گفت کای یار من
۱۰
نگار وفادار و دلدار من
۱۱
دریغ آن تن ناز پرورد تو
۱۲
دریغا به درد من از درد تو
۱۳
دریغا و دردا و وا حسرتا
۱۴
که شد کشته شمعم به باد فنا!
۱۵
که ای سرو بالای کوتاه عمر،
۱۶
تو عمر گرامی، شدی، آه عمر!
۱۷
خراب است دل آه! دلدار کو؟
۱۸
جهانیست غم وای غمخوار کو؟
۱۹
ندانم چه بودت بتا هر چه بود؟
۲۰
کنون بودنی بود، گفتن چه سود؟
۲۱
سپردم به زلفت دل و هوش و جان
۲۲
تو را می‌سپارم به خاک این زمان
۲۳
عجب باشد ای ماه رضوان سرشت
۲۴
اگر چون تو سروی بود در بهشت
۲۵
دلم رشک بر حوض کوثر برد
۲۶
که سرو تو را کنار آورد
۲۷
دل و جانم از رشک پیچیده‌اند
۲۸
که غلمان و حورت چرا دیده‌اند؟
۲۹
به آب مژه پاک می‌شویمت
۳۰
تو در خاک و در آب می‌جویمت
۳۱
از آن اشک ریزم چو ابر بهار
۳۲
که از گل برآرم تو را لاله وار
۳۳
نمی‌خواستم گرد بر دامنت
۳۴
کنون در دل خاک بینم در تنت
۳۵
اگر گرد مشک تو بر روی ماه
۳۶
دلم دیدی از دود گشتی سیاه
۳۷
کنون بر تن تست خاکی زمی
۳۸
که خاک سیه بر سر آدمی
۳۹
روا باشد ای آسمان اینچنین
۴۰
مه سر و بالا به زیر زمین
۴۱
گل نازکش نیست در خورد گل
۴۲
که هر ذره جزویست از جان و دل
۴۳
دریغا که این سرو قد آفتاب
۴۴
فرو رفت در بامداد شباب
۴۵
شکمخواره خاکا، خنک جان تو
۴۶
که جان جهانی است مهمان تو
۴۷
تن نازکان می‌خوری زیر زیر
۴۸
نگشتی از این خوردنی هیچ سیر
۴۹
من نامراد از تو دارم غبار
۵۰
که داری مراد مرا در کنار
۵۱
در اول بسی بی‌قراری نمود
۵۲
در آخر به جز صبر درمان نبود
۵۳
پس از مرگ او شاه سالی چو ماه
۵۴
نمی‌رفت جز در کبود و سیاه
۵۵
چو درماند از وصل آن ماه رو
۵۶
کشیدند بر تخته‌ای شکل او
۵۷
تو پنداشتی شکل آن سرو ناز
۵۸
بر آن تخته شاهی است بر تخت باز
۵۹
در آن تخته حیران فرو ماند شاه
۶۰
بسی نقش از آن تخته می‌خواند شاه
۶۱
ملک دید نقشی که جانش نبود
۶۲
از او آنچه می‌جست آتش نبود
۶۳
دلا پیش از آن کز جهان بگذری
۶۴
بر آن باش کاول ز جان بگذری
۶۵
کسی کو تواند گذشت از جهان
۶۶
بر او خوار و آسان بود ترک جان
۶۷
بسا درد و حسرت که زیر ز می است
۶۸
دل خاک پر حسرت آدمی است
۶۹
همه سرو بالاست در زیر خاک
۷۰
چو گل کرده پیراهن عمر چاک
۷۱
زمانه بر آمیخت چون گل به گل
۷۲
تن نازنینان چین و چگل
۷۳
به هر پای کان می‌نهی بر گذر
۷۴
سر سرفرازی است، آهسته‌تر
۷۵
نگوئی که خاکش بفرسوده است
۷۶
که او نیز چون تو کسی بوده است
۷۷
کجا آن جوانان نو خاسته؟
۷۸
کجا آن عروسان آراسته؟
۷۹
کشیدند در پرده خاک‌رو
۸۰
جهان داد بر بادشان رنگ و بو
۸۱
بهار آمد و خاک را کرد باز
۸۲
زمین را به صحرا در افکند راز
۸۳
ز مهد زمین هر پری طلعتی
۸۴
برون آمد امروز در صورتی
۸۵
شکوفه چو نازک تن سیمبر
۸۶
ز صندوق چوبین برون کرده سر
۸۷
بنفشه است مشکین سر زلف یار
۸۸
بریده ز یار خودش روزگار
۸۹
چو زلفش از آن رو سرافکنده است
۹۰
بخاک سیه در پراکنده است
۹۱
بر آنم که سوسن پریزاده‌ای است
۹۲
زبان آور و خوب آزاده‌ای است
۹۳
زبان دارد اما ز راه کهن
۹۴
اجازت ندارد که گوید سخن
۹۵
سهی سرو یاری نگاری است چیست
۹۶
که بر جویبار از روان دست شست
۹۷
هوای خرامیدن است اندر او
۹۸
به دستان ولی سرو را پای کو؟
۹۹
بر آن گلرخان نوحه‌گر شد سحاب؟
۱۰۰
بدیشان همی بارد از دیده آب
۱۰۱
کجا آن رخ ناز پروردشان؟
۱۰۲
بیا این زمان بین گل زردشان
۱۰۳
اجل بر سمن خاکشان بیخته
۱۰۴
چو گل نازک اندامشان ریخته
۱۰۵
وگرنه خروشیدن مرغ چیست؟
۱۰۶
نگویی که این نالش از بهر کیست
۱۰۷
چرا لاله را بهر خون جوشیده‌ است؟
۱۰۸
بنفشه کبود از چه پوشیده است؟
۱۰۹
چرا باد در خاک غلطان شود
۱۱۰
چرا آب گریان و نالان شود
۱۱۱
به مقدار خود هریکی را غمی است
۱۱۲
دلی نیست کو خالی از ماتمی است
۱۱۳
که باشد که از دوری دل گسل
۱۱۴
نگرید؟ مگرسنگ پولاد دل
۱۱۵
خطا می‌کنم سنگ را نیز هم
۱۱۶
دمی چشم‌ها نیست خالی زنم
۱۱۷
اگر شمع بینی بدانی یقین
۱۱۸
که می‌سوزد از فرقت انگبین
۱۱۹
به خونابه رخسار از آن شست لعل
۱۲۰
که خواهد جدایی ز کان جست لعل
۱۲۱
دل نافه ز آن روسیه گشت و ریش
۱۲۲
که خواهد بریدن ز دلدار خویش
۱۲۳
صبا گفت با نافه مشک چین
۱۲۴
که بهر چه خون می‌خوری چون چنین
۱۲۵
جهان پروریدت به خون جگر
۱۲۶
شدی پیش اهل جهان معتبر
۱۲۷
چرا دل سیاهی و خون می‌خوری؟
۱۲۸
به خون جگر چون بسر می‌بری؟
۱۲۹
به باد صبا گفت در نافه مشک
۱۳۰
که از هجر شد بر تنم پوست خشک
۱۳۱
از آن در دلم شد سیاهی پدید
۱۳۲
که نافم جهان بر جدایی برید
۱۳۳
هنوز آن زمان در شکم خون خورم
۱۳۴
که دور فلک برد از مادرم
۱۳۵
صبا گفتش ای نافه مشک بس!
۱۳۶
دم اندر کش ارچه تویی خوش نفس
۱۳۷
جهان گرچه از یار خویشت برید
۱۳۸
تو را این بزرگی ز هجران رسید
۱۳۹
گول کهنه‌ای داشتی درختا
۱۴۰
ز دیبای چین داری اکنون قبا
۱۴۱
گهی شاهدان از نسیم تو مست
۱۴۲
گهی با بتان در گریبانت دست
۱۴۳
تو را خود بس است این قدر عیب و عار
۱۴۴
که افکند مادر به صحرایت خوار
۱۴۵
اگر بیش ازین غرق خون آمدی
۱۴۶
شدی پاک و ز آهو برون آمدی
۱۴۷
به باد صبا گفت مشک ختن
۱۴۸
که این قصه باد است از آن دم مزن
۱۴۹
اگر چه مرا حرمت اینجاست بیش
۱۵۰
ولیکن خوشا صحبت یار خویش
۱۵۱
که در خانه با یار خوردن جگر
۱۵۲
به است ز شکر در مقامی دگر
۱۵۳
به نرگس نگر کز گلش بر کنند
۱۵۴
ز سیم و زرش فرش و بستر زنند
۱۵۵
فراق دیار و هوای وطن
۱۵۶
کند کاخ زرینش بیت الحزن
۱۵۷
غریبی نه رنگش گذارد نه روی
۱۵۸
به باد هوایش دهد رنگ و بوی
۱۵۹
همان شوق مسکن بود در سرش
۱۶۰
بود کوخ خود به ز کاخ زرش
۱۶۱
به نار حجیم از کسی خوی کرد
۱۶۲
بود بر دلش باد فردوس سرد
۱۶۳
سمندر که او دل بر آتش نهاد
۱۶۴
نسیم سمن بر دلش هست باد
۱۶۵
ز یاران جدایی مکن بی‌سبب
۱۶۶
که هجر است بی‌اختیار از عقب
۱۶۷
تن از چاره هجر بیچاره گشت
۱۶۸
ز رنج بریدن دلش پاره گشت
۱۶۹
نخواهی که گردی به هجران اسیر
۱۷۰
برو هیچ پیوند با کس مگیر
۱۷۱
تو خود باش همراز و دمساز خویش
۱۷۲
مکن دیگران را تو انباز خویش
۱۷۳
نیابی به از جان خود همدمی
۱۷۴
نبینی به از خویشتن محرمی
۱۷۵
که با دوست یاری اگر دل نهد
۱۷۶
وگر جان دهد زو دلش چون رهد
۱۷۷
به شمشیر گاه جوانی ز جان
۱۷۸
بریدن بود بهتر از دوستان
۱۷۹
شنیدم که صاحبدلی وقت گشت
۱۸۰
به دکانچه درزییی بر گذشت
۱۸۱
در آن حالت او جامه‌ای می‌درید
۱۸۲
خورش دریدن به گوشش رسید
۱۸۳
بنالید صاحبدل از ناله‌اش
۱۸۴
ز مژگان روان شد به رخ ژاله‌اش
۱۸۵
بر آورد افغان که آه از فراق
۱۸۶
جهان گشت بر دل سیاه از فراق
۱۸۷
جدایی تن از جان جدا می‌کند
۱۸۸
جدایی چه گویم چه‌ها می‌کند
۱۸۹
ببینید تا این دو سه پود و تار
۱۹۰
چه فریاد بر خویشتن می‌زنند
۱۹۱
از اینجا نظر کن به حال دو دوست
۱۹۲
به هم بوده یک چون مغز و پوست
۱۹۳
دو نازک، دو همدم، دو هم خوی گل
۱۹۴
مصاحب چو رنگ گل و بوی گل
۱۹۵
در آن روز بی‌اختیاری نگر
۱۹۶
که شان دور باید شد از یکدیگر
۱۹۷
جهانا ندانم چه آیین تو است
۱۹۸
چه بنیاد بر مهر و بر کین تو است؟
۱۹۹
که سرو سهی را در آری به ناز
۲۰۰
کنی سر بلندش به عمر دراز
۲۰۱
ز بیخ و بنش ناگهان برکنی
۲۰۲
کنی سرنگونش به خاک افکنی
۲۰۳
اگر مرگ را آوری در نظر
۲۰۴
حقیقت جدایی است از یکدگر
۲۰۵
مه و مهر از آنرو گرفته دلند
۲۰۶
که هر ماهی از یکدگر بگسلند
۲۰۷
ثریا بود جمع دانی چرا؟
۲۰۸
که از جمع او کس نگردد جدا
۲۰۹
به خورشید گفتم که درگاه بام
۲۱۰
زخت از چه چون گل شود لعل فام؟
۲۱۱
چرا می‌شوی آخر زود زرد
۲۱۲
چو برگ رزان از دم باد سرد؟
۲۱۳
دمی چهره‌ات ارغوانی بود
۲۱۴
گهی چون رخم زعفرانی بود
۲۱۵
چو بشنید رخساره پرتاب کرد
۲۱۶
دو چشم از ستاره پر از آب کرد
۲۱۷
جوابیم گرم از سر مهر گفت
۲۱۸
به مژگان اندیشه از دل برفت
۲۱۹
که هر صبحدم چشم من می‌جهد
۲۲۰
ز دیدار یاران خبر می‌دهد
۲۲۱
به روی عزیزان این انجمن
۲۲۲
رخم سرخ و روشن شود چشم من
۲۲۳
شبانگه که آید زمان فراق
۲۲۴
که بادا سیه دودمان فراق
۲۲۵
شود چشمه بخشت من تیره آب
۲۲۶
نه توش و توانم بماند نه تاب
۲۲۷
ز بیم جدایی غمی می‌شوم
۲۲۸
به خود زرد و لرزان فرو می‌روم
۲۲۹
جهان را جفا و ستم رسم و خوست
۲۳۰
نخواهد وفا کرد با هیچ دوست
۲۳۱
کدامین گل تازه از خاک زاد
۲۳۲
که آخر زمانه ندادش به باد
۲۳۳
سهی سرو گشت از هوا سر بلند
۲۳۴
در آخر ز پا هم هوایش فکند
۲۳۵
کجا آن چو گل نازکان چگل؟
۲۳۶
که اکنون چخ رخسار ایشان چه گل؟
۲۳۷
بسا سرو کان گشت با خاک راست
۲۳۸
بس آب حیاتا که آن خاک راست
۲۳۹
بسا سرو بالا که زیر ز می است
۲۴۰
دل خاک بر حسرت آدمی است
۲۴۱
بغایت شبیه است نرگس به دوست
۲۴۲
که زرین قدح مانده از چشم اوست!
۲۴۳
خوشا لاله و چهره فرخش
۲۴۴
که دارد نشانی ز خال رخش
۲۴۵
شب تیره چون زنگی بسته لب
۲۴۶
گشادم زبان را و گفتم به شب
۲۴۷
که بهر چه چون صبح خندان شود؟
۲۴۸
ستاره ز روی تو ریزان شود؟
۲۴۹
بغایت سیه کاسه‌ای در سحر
۲۵۰
چو چشمم چه ریزی به دامان گهر؟
۲۵۱
شب تیره گفتا که باید مرا
۲۵۲
سحرگه شدن زین شبستان جدا
۲۵۳
ز سودای یار و فراق دیار
۲۵۴
به وقت سحر می‌شوم اشکبار
۲۵۵
ستاره خود از جای خود چون رود
۲۵۶
سرشک است کز چشم من می‌رود
۲۵۷
سحر وقت اسفار و رحلت بود
۲۵۸
از آن در سحر مرغ نالان شود
۲۵۹
از آن در سحر کوس دارد فغان
۲۶۰
ز چشم هوا اشک باشد روان
۲۶۱
به گاه وداع دیار از حزن
۲۶۲
کدامین سیه دل نگرید چو من؟
۲۶۳
شب مرگ روز فراق است و بس
۲۶۴
که روز جدایی مبیند کس
۲۶۵
چه خوش گفت دانای هندوستان
۲۶۶
که هرگز مرا با کسی در جهان
۲۶۷
نخواهم که هیچ آشنایی بود
۲۶۸
مبادا که روزی جدایی بود
۲۶۹
فراق از نبودی نمردی کسی
۲۷۰
جفای محبت نبردی کسی
۲۷۱
ز کشته دل خاک پر خون شدست
۲۷۲
از آن خون رخ لاله گلگون شده است
۲۷۳
گرانمایه گنجی است این آدمی
۲۷۴
دریغ این چنین گنج زیر زمی
۲۷۵
ز حسرت که دارد زمین در درون
۲۷۶
کناره ندارد که آید برون
۲۷۷
به هر گل که برکرده از گل سر است
۲۷۸
هزاران سمن رخ به زیر اندر است
۲۷۹
شبی می‌شنیدم که با جان بدن
۲۸۰
همی گفت در زیر لب این سخن
۲۸۱
که ای نازنین مونس و همنفس
۲۸۲
تو دانی که غیر از توام نیست کس
۲۸۳
ز خاک سیاهم تو برداشتی
۲۸۴
گلین خانه‌ام را تو افراشتی
۲۸۵
منم خاک و از صحبتت زنده‌ام
۲۸۶
چو دور از تو باشم پراکنده‌ام
۲۸۷
به هم سالها عیش‌ها رانده‌ایم
۲۸۸
بسی دست عشرت برافشانده‌ایم
۲۸۹
تو را من به صد ناز پرورده‌ام
۲۹۰
دمی بی تو خود بر نیاورده‌ام
۲۹۱
من و تو دو هم صحبت و مونسیم
۲۹۲
چو رفتیم کی باز با هم رسیم؟
۲۹۳
تو آب حیاتی و من خاک تو
۲۹۴
غباری ز من بر دل پاک تو
۲۹۵
چو تو رفته باشی برون زین مغاک
۲۹۶
چه من پیشت آنگه چه یک مشت خاک؟
۲۹۷
مرا از تو هرگز رهایی مباد
۲۹۸
میان من و تو جدایی مباد
۲۹۹
تن این راز می‌گفت در گوش جان
۳۰۰
چو بشنید دادش جوابی روان
۳۰۱
که ما هردو از یک شکم زاده‌ایم
۳۰۲
به هم هریک از جایی افتاده‌ایم
۳۰۳
مرا سربلندی ز پستی توست
۳۰۴
همین پایه از زیر دستی توست
۳۰۵
من این حال خوش از بدن یافتم
۳۰۶
ز پهلوی تست آنچه من یافتم
۳۰۷
اگرچه بر آرد سپهرم ز تو
۳۰۸
کجا برکند بیخ مهرم ز تو؟
۳۰۹
تو را حق نعمت بسی بر من است
۳۱۰
مرا حق سعی تو در گردن است
۳۱۱
چو ما روزگاری به هم بوده‌ایم
۳۱۲
به اقبال یکدیگر آسوده‌ایم
۳۱۳
نباشد عجب گر بنالم ز غم
۳۱۴
که سخت است بر ما بریدن ز هم
۳۱۵
کنون ما که از هم جدا می‌شویم
۳۱۶
به منزلگه خویشتن می‌رویم
۳۱۷
جدایی ضروریست معذور دار
۳۱۸
که ما را در این نیست هیچ اختیار
۳۱۹
قضا چون در آشنایی گشاد
۳۲۰
اساس جهان بر جدایی نهاد
۳۲۱
خدای جهان است بی‌یار و جفت
۳۲۲
کسی را بر این در جهان نیست گفت
۳۲۳
در اندام خود بنگر اول، ببین
۳۲۴
که از هم جدا ساخت جان آفرین
۳۲۵
دو چشم تو را هردو چون فرقدان
۳۲۶
حجابی عجب بینی اندر میان
۳۲۷
به غیر از دو ابرو که پیوسته‌اند
۳۲۸
به پیشانی آن نیز بر بسته‌اند
۳۲۹
دو گوشند در گوشه‌ای هر یکی
۳۳۰
تعاقب ندارد یکی بر یکی
۳۳۱
دو دست و دو پا را همین صورت است
۳۳۲
مراد آنکه بنیاد بر فرقت است
۳۳۳
مه و خور دلیل تو روشن بسند
۳۳۴
که هر ماه یکبار با هم رسند
۳۳۵
نهاده شب اندر پی روز سر
۳۳۶
نبینند هرگز رخ یکدیگر
۳۳۷
چنین گفت یک روز نوشیروان
۳۳۸
به موبد که ای پیر روشن روان
۳۳۹
من اندر جهان از سه چیزم به رنج
۳۴۰
کز آن بر دلم سرد شد تاج و گنج
۳۴۱
یکی مرگ کز وی شود روی زرد
۳۴۲
دوم زن که ننگ اندر آرد به مرد
۳۴۳
سوم علت آز و رنج و نیاز
۳۴۴
کزو جان به رنج است و تن در گداز
۳۴۵
چنین داد پاسخ که ای شهریار
۳۴۶
نگر تا نداری تو این هرسه خوار
۳۴۷
اگر ز آنکه رن نیستی در جهان
۳۴۸
نبودی چو تو شاه روشن روان
۳۴۹
قباد از جهان را بپرداختی
۳۵۰
تو تاج شهی را بر افراختی
۳۵۱
مرا گر نبودی به تختت نیاز؟
۳۵۲
چرا بردمی پیش تختت نماز؟
۳۵۳
حکیمی که جان و جهان آفرید
۳۵۴
زمین گسترید و زمان آفرید
۳۵۵
یقین دان که هر چیز کو ساخته است
۳۵۶
به حکمت حکیمانه پرداخته است

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.