بخش ۱۵ - نصیحت
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
الا ایکه داری امید وصال
۲
به یکبارگی از جدایی مثال
۳
فراق و وصال است عیش و اجل
۴
در این هردو هستند یاس و امل
۵
امید وصال است در اشتیاق
۶
ولی در وصال است بیم فراق
۷
امید نعیم است و بیم جحیم
۸
به هر حال امید بهتر که بیم
۹
فراق است مشاطه روی عشق
۱۰
نهد بر رخ شاهدان موی عشق
۱۱
شب تیره را هست امید بام
۱۲
ولی بام را در کمی است شام
۱۳
اگرچه وصال است خوش بر مذاق
۱۴
نیرزد به تلخی روز فراق
۱۵
دلا گر نه تلخی هجران بدی
۱۶
کجا لذت وصل پیدا شدی
۱۷
مراد از دلارام عشق است و بس
۱۸
ز وصلت شود که هوی و هوس
۱۹
جدایی کند عشق را تیزتر
۲۰
بود خنجر هجر خون ریزتر
۲۱
لب وصل شیرین کند کام دل
۲۲
حرام است بر عاشق آرام دل
۲۳
کمال ات مر عاشقان را وصال
۲۴
جدایی جهان را بر آرد کمال
۲۵
مجو آنچه کام تو حاصل کند
۲۶
ز چیزی که مقصود باطل کند
۲۷
جوانی جوانبخت و خورشید چهر
۲۸
شنیدم که بام مه رخی داشت مهر
۲۹
چو مژگان خود در تمنای او
۳۰
همی ریخت گوهر به بالای او
۳۱
شب و روز از مهر چون ماه و خور
۳۲
فشاندی بر آن ماهرو سیم و زر
۳۳
نصیبی ازو جز خیالی نداشت
۳۴
مرادی به غیر از وصالی نداشت
۳۵
گل اندام دامن از او میکشید
۳۶
بر او سایه سروش نمیگسترید
۳۷
چو نرگس نمیکرد در وی نظر
۳۸
سر اندر نیاورد با او به زر
۳۹
خراباتی بیسر و پا و مست
۴۰
به یکبارگی داده طاقت ز دست
۴۱
به سودای دلدار دل بسته داشت
۴۲
ز هجران رویش دلی خسته داشت
۴۳
بدان سرو سیمین هوایی نمود
۴۴
به آتش هوا بیشتر میل بود
۴۵
نمیجست جز عشق کامی ز دوست
۴۶
از او خواست مغز حقیقت نه پوست
۴۷
چو باز آید آب وصالش به جو
۴۸
فرو میرود آتش تیز او
۴۹
یکی کرد از آن ماه پیکر سوال
۵۰
که با من بگو ای جهان جمال
۵۱
جوانی بدین حسن و رای و خرد
۵۲
که هر موی او دل به جایی خرد
۵۳
چراش آنچنان خوار بگذاشتی؟
۵۴
سر ناسزایی برافراشتی
۵۵
نگارین صنم خوش جوابیش گفت
۵۶
به الماس یاقوت در نوش سفت
۵۷
که من همچو خورشیدم و چون هلال
۵۸
نمیجوید از من به جز اتصال
۵۹
جوان همچو بدر است و من خور مثال
۶۰
نمیجوید از من جز از اتصال
۶۱
ز دوری من گرچه کاهد چو ماه
۶۲
در آخر به وصلم پناهد چو ماه
۶۳
همین کاجتماعی فتد بعد ازآن
۶۴
از آن نور مهرش نماند نشان
۶۵
ولی میکند این پراکنده حال
۶۶
ز من نور مهرش طلب چون هلال
۶۷
ز من هر زمانی شود دورتر
۶۸
درونش ز عشق است مهجورتر
۶۹
همین تا کند مهر کارش تمام
۷۰
از او نور خواهند مردم بوام
۷۱
چو میگر چه تلخ است طعم فراق
۷۲
ازو شکرین است جان را مذاق
۷۳
به خسرو لب لعل شیرین رسید
۷۴
ولی لذت عشق فرهاد دید
۷۵
به پولاد فرهاد خارا شکافت
۷۶
مراد دل خود در آن سنگ یافت
۷۷
همه روز خسرو پی وصل تاخت
۷۸
خنک جان آن کس که با هجر ساخت
۷۹
کسی دولت کعبه عشق دید
۸۰
که رنج بیابان هجران کشید
۸۱
از آن نیست در عشق خسرو قوی
۸۲
که میجست در عاشقی خسروی
۸۳
ز پرویز فرهاد از آن بر گذشت
۸۴
کزین پیر فرهاد کش درگذشت
۸۵
یکی گفت مجنون چو مجنون شدی
۸۶
سرو سرور عاشقان چون شدی؟
۸۷
بود بخت عاشق ز وصل حبیب
۸۸
از این قسم هرگز نبودت نصیب
۸۹
شود کار عاشق ز صحبت تمام
۹۰
تو را یار هرگز نبخشید کام
۹۱
بس آشفته میبینم این کار تو
۹۲
چرا شد چنین گرم بازار تو؟
۹۳
چنین داد پاسخی که من اتصال
۹۴
نجستم ز معشوق در هیچ حال
۹۵
ز لیلی مرا آرزو هجر بود
۹۶
در عشق بر من ز هجران گشود
۹۷
اگر دیگری وصل جوید ز دوست
۹۸
مراد من از دوست سودای اوست
۹۹
مبارک زمانس است دور وصال
۱۰۰
به شرطی که افزون بود اتصال
۱۰۱
دل ار قیمت هجر بشناختی
۱۰۲
به وصل از فراقش نپرداختی
۱۰۳
نگویی که دل خستهام در فراق
۱۰۴
که با دوست پیوستهام در فراق
۱۰۵
ز دوری سخن گشت روز دراز
۱۰۶
کنون خواهم آمد از راز باز
۱۰۷
اگر شرح دوری دهم بر دوام
۱۰۸
نخواهد شد این قصه هرگز تمام
۱۰۹
نگویم که سلمان تویی کم ز کم
۱۱۰
گرفتم که بیشی ز هوشنگ و جم
۱۱۱
بین تا از آن پایه سروری
۱۱۲
چه بردند ایشان تو نیز آن بری
۱۱۳
اگر نردبانی نهی بر فلک
۱۱۴
به قصر فلک بر شوی چون ملک
۱۱۵
از آن قصر دوران به زیر آردت
۱۱۶
چو آهو به چنگال شیر آردت
۱۱۷
اگر شیر یا اژدهایی به زور
۱۱۸
سرانجام خواهی شدن صید گور
۱۱۹
اگر خواجهای ور امیر اجل
۱۲۰
نیابی رهایی ز تیر اجل
۱۲۱
اگر رستمی و خود بمردی و نام
۱۲۲
وگر زال زر هستی از تخم سام
۱۲۳
مبین تا که بختت فزون میشود
۱۲۴
ببین تا سرانجام چون میشود
۱۲۵
مجو کام کاین جایگه کام نیست
۱۲۶
سفر کن که اینجای آرام نیست
۱۲۷
اقامت چه سازی؟ بدر میروی
۱۲۸
از اینجا به جای دگر میروی
۱۲۹
چرا خفتهای خیز کاری بساز
۱۳۰
که خود در پی تست خوابی دراز
۱۳۱
چه میآیی ای دل بدین خوان فرو؟
۱۳۲
که میآید این خان ویران فرو
۱۳۳
چنان زی که در راحت آباد جان
۱۳۴
بر آسایی از رحمت آن جهان
۱۳۵
الی به خاصان درگاه تو
۱۳۶
تن و جان فدا کرده در راه تو
۱۳۷
به عرفان معروف سر سری
۱۳۸
که پایان کارم به خیر آوری