زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
سلمان ساوجی · دیوان اشعار

شمارهٔ ۲

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ما مریدان کوی خماریم
۲
سر به مسجد فرو نمی‌آریم
۳
زده در دامن مغنی چنگ
۴
دامنش را ز چنگ نگذاریم
۵
سالک رهنمای مشتاقیم
۶
محرم پرده‌های اسراریم
۷
ما به سودای یار مشغولیم
۸
وز دو عالم فراغتی داریم
۹
جان به بازار دل تلف کردیم
۱۰
مفلس آن شکسته بازاریم
۱۱
ساغر می که نشوه‌اش عشق است
۱۲
ما به هر دو جهان خریداریم
۱۳
بار جانیم و عقل سر باری است
۱۴
کار عشق است و ما درین کاریم
۱۵
ساقیا از خمار می‌میریم
۱۶
شربتی ده به ما که بیماریم
۱۷
بوسه‌ای ده به ما که تا به لبت
۱۸
جان خود چون پیاله بسپاریم
۱۹
ما نه از زاهدان صومعه‌ایم
۲۰
ما ز دردی کشان خماریم
۲۱
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۲۲
ما و دردی کشان بی سر و پا
۲۳
با خیال تو عشق می‌رانیم
۲۴
و ز لبان تو نقش می‌خوانیم
۲۵
از صفات جمال مدهوشیم
۲۶
در جمال صفات حیرانیم
۲۷
همه را از دماغ کرده برون
۲۸
شسته اطراف چشم را ز آنیم
۲۹
تا خیال تو را چو پیش آید
۳۰
بر سر و چشم خویش بنشانیم
۳۱
جان خود را عزیز می‌داریم
۳۲
که تو را جای کرده در جانیم
۳۳
ساقیا ساغرست قبله ما
۳۴
خیز تا قبله را بگردانیم
۳۵
صوفیا جز صفای می، نکند
۳۶
بر تو روشن کز اهل ایمانیم
۳۷
رخ به محراب ابروان داریم
۳۸
بر زبان ذکر دوست می‌رانیم
۳۹
نسبت کفر می‌کنند به ما
۴۰
ما اگر کافر ار مسلمانیم
۴۱
با صلاح و فساد ما باری
۴۲
زاهدان را چه کار ما می‌دانیم
۴۳
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۴۴
ما و دردی کشان بی سر و پا
۴۵
به می و شاهد است رغبت ما
۴۶
زاهدان می‌دهند زحمت ما
۴۷
ز آب رز شربتی بساز حکیم
۴۸
که در آن شربت است صحت ما
۴۹
سرما شد ز کوی دوست بلند
۵۰
در سر کوی توست دولت ما
۵۱
رندی و عاشقی و قلاشی
۵۲
آفریدند در جبلت ما
۵۳
ملک هر دو جهان به خاشاکی
۵۴
در نیاید به چشم همت ما
۵۵
خلوتی با خیال او داریم
۵۶
ره ندارد کسی به خلوت ما
۵۷
عارفان در نعیم آب رزند
۵۸
وه چه خوش نعمتی است نعمت ما
۵۹
زاهدانند مست جام غرور
۶۰
چه خبر مست را ز لذت ما
۶۱
زاهدان را ولایتی است که هست
۶۲
دور ازین کشور ولایت ما
۶۳
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۶۴
ما و دردی کشان بی سر و پا
۶۵
سرم از عشق قد اوست بلند
۶۶
دل ز سودای زلف اوست به بند
۶۷
روی او پشت تو به را بشکست
۶۸
سرو از بیخ زاهدان بر کند
۶۹
جام سیری دهد مرا هر دم
۷۰
لب او کرده چاشنی از قند
۷۱
هر که مجنون بند طره اوست
۷۲
بند می‌بایدش چه سود از بند
۷۳
مطربا پرده تیز کن به صبوح
۷۴
تا در آید به خواب بخت نژند
۷۵
در صبوحی که جام می‌خندد
۷۶
صبح را گو بر آفتاب مخند
۷۷
گر برندم به حشر با رندان
۷۸
تا در آتش نهند همچو سپند
۷۹
وز دگر سو گرفته دامن و من
۸۰
این حکایت کنان به بانگ بلند
۸۱
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۸۲
ما و دردی کشان بی سر و پا
۸۳
مطربا قول عاشقان برگو
۸۴
غزلی خوش ترانه‌ای تر گو
۸۵
دل به صوت تو پای می‌کوبد
۸۶
خوش ترانه است بازش از سر گو
۸۷
زاهدانت اگر خلاف کنند
۸۸
کج نشین راست در برابر گو
۸۹
عشق را چون طریق مختلف است
۹۰
هر زمانی ز راه دیگر گو
۹۱
مطلعی از مقام عشاق ار
۹۲
نکته‌ای از ره قلندر گو
۹۳
وعظ افسانه در نمی‌گیرد
۹۴
پیش ما این حدیث کمتر گو
۹۵
سخن از پیش عارفان گوی
۹۶
از لب و شاهدان ساغر گو
۹۷
عود را گو شمال چند دهی
۹۸
سخنی خوش به گوش او درگو
۹۹
سخنی کان به عود خواهی گفت
۱۰۰
به عبارات همچو شکر گو
۱۰۱
شد دماغم ز زهد خشک خراب
۱۰۲
مطربا این ترانه از سر گو
۱۰۳
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۱۰۴
ما و دردی کشان بی سر و پا
۱۰۵
روی تو دیده گلستان است
۱۰۶
موی تو ماه را شبستان است
۱۰۷
قامتت سرو را داده تعلیم
۱۰۸
زان ز سر تا به پای دستان است
۱۰۹
دل اگر مست چشم توست مرنج
۱۱۰
چه کند همنشین مستان است
۱۱۱
هر که بیمار و دل شکسته توست
۱۱۲
حال او حال تندرستان است
۱۱۳
گل ما را سرشته‌اند به می
۱۱۴
خاک ما گویی از خمستان است
۱۱۵
عشق روی تو را دبستانی است
۱۱۶
که خرد طفل آن دبستانی است
۱۱۷
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۱۱۸
ما و دردی کشان بی سر و پا
۱۱۹
زاهدان قدح کشان پایند
۱۲۰
که به میخانه راه بنمایند
۱۲۱
ته به مستی فرو نهند ز دوش
۱۲۲
بار هستی و خوش بر آسایند
۱۲۳
به یقین واعظان و دردکشان
۱۲۴
باد پیما و باده پیمایند
۱۲۵
ما به نقدیم در بهشت امروز
۱۲۶
زاهدان در امید فردایند
۱۲۷
ما و عشقیم و صحبت ما را
۱۲۸
دوستان دگر نمی‌بایند
۱۲۹
نفسی چند مانده است مرا
۱۳۰
کز برم می‌روند و می‌آیند
۱۳۱
پیش ما از برای آمد و شد
۱۳۲
غیر ما جام و قدح نمی‌شایند
۱۳۳
تو مبین آنکه صوفیان ظاهر
۱۳۴
وعظ گویند و مجلس آرایند
۱۳۵
می پرستان نگر که در معنی
۱۳۶
سرفرازند و پای برجایند
۱۳۷
خود به نوعی که زاهدان گویند
۱۳۸
من گرفتم که بی سر و پایند
۱۳۹
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۱۴۰
‌ما و دردی کشان بی سر و پا
۱۴۱
یار ناگه نمود روی بر من
۱۴۲
هوشم از جان ربود و جان از تن
۱۴۳
من ز دیدار دوستان دیدم
۱۴۴
که مبیناد هرگزش دشمن
۱۴۵
از کمند تو سر نمی‌پیچم
۱۴۶
چه کنم چون فتاد در گردن
۱۴۷
دست در دامنت زدیم چو گرد
۱۴۸
بر میفشان به خاکیان دامن
۱۴۹
سنبلستان چین زلفش را
۱۵۰
خوشه چینند آهویان ختن
۱۵۱
ساقیا تا به خانه دل را
۱۵۲
خیز و از عکس جان کن روشن
۱۵۳
دل ز خمخانه بر نخواهم کند
۱۵۴
که دلم می‌کشد به حب وطن
۱۵۵
دین به دردی دن، دنی نشود
۱۵۶
درد دین می‌کشم و دردی دن
۱۵۷
منم افتاده در پی رندان
۱۵۸
زاهدان اوفتاده در پی من
۱۵۹
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۱۶۰
ما و دردی کشان بی سر و پا
۱۶۱
رویت افروخت آتش زردشت
۱۶۲
زلفت آورد در میان زنار
۱۶۳
درد ل من خیالت آمد و گفت
۱۶۴
لیس فی الدار غیرها دیار
۱۶۵
جان فدای تو کرده‌ام بستان
۱۶۶
سر به پیشت نهاده‌ام بردار
۱۶۷
ساقیا از شبانه مخموریم
۱۶۸
از سرم باز کن بلای خمار
۱۶۹
با خیال تو حق به جانب ماست
۱۷۰
گر انا الحق زنیم بر سردار
۱۷۱
اگرم قصد جان و سر داری
۱۷۲
سر و جانم دریغ نیست زیار
۱۷۳
زاهدی دوش دعوتم می‌کرد
۱۷۴
بعد پند و نصیحت بسیار
۱۷۵
داد ستار و خرقه‌ام پنداشت
۱۷۶
که مگر خرقه دارم و دستار
۱۷۷
هر دو را بستدم گر و کردم
۱۷۸
به منی می به خانه خمار
۱۷۹
گفتمش، ما خراب و مخموریم
۱۸۰
خیز و ما را به حال خود مگذار
۱۸۱
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۱۸۲
ما و دردی کشان بی سر و پا
۱۸۳
ای دل خود پرست سودایی
۱۸۴
چند بر خاک باد پیمایی
۱۸۵
توده خاکی آن نمی‌ارزد
۱۸۶
که تو دامن بدان بیالایی
۱۸۷
آفتابی نهان به سایه گل
۱۸۸
گل چه بر آفتاب اندایی
۱۸۹
آفتابا عجب چه خورشیدی
۱۹۰
که تو با سایه بر نمی‌آیی
۱۹۱
مطربا پرده‌ای زدی که درید
۱۹۲
پرده بر کار عقل سودایی
۱۹۳
مدتی گرد زاهدان گشتم
۱۹۴
من شوریده حال شیدایی
۱۹۵
دوشم آمد برید حضرت دوست
۱۹۶
که فلان گر تو طالب مایی
۱۹۷
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۱۹۸
ما و دردی کشان بی سر و پا
۱۹۹
طرز ترجیع بند من یکسر
۲۰۰
راست ماند به شاخ نیشکر
۲۰۱
کز سرش تا به پا فرو رفتم
۲۰۲
بود بندش ز پند شیرین‌تر
۲۰۳
نو عروسی است خوب روی و برو
۲۰۴
بسته بر مدح خسروی زیور
۲۰۵
آفتاب زمانه شیخ اویس
۲۰۶
که زمانه بدوست دور قمر
۲۰۷
کلک او دور عدل را پرگار
۲۰۸
رای او خط غیب را مسطر
۲۰۹
باد، سیر ستاره‌اش تابع
۲۱۰
باد، دور زمانه‌اش چاکر
۲۱۱
آنچنان شعر من به دولت شاه
۲۱۲
در مزاج زمانه کرده اثر
۲۱۳
این سخن صوفیان صومعه نیز
۲۱۴
ورد خود کرده‌اند شام و سحر
۲۱۵
زاهدان از کجا و ما ز کجا
۲۱۶
ما و دردی کشان بی سر و پا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.