سلمان ساوجی · جمشید و خورشید

بخش ۱۹ - آگاهی فغفور شاه از حال جمشید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
چو صبح از جیب گردون سر بر آورد
۲
زمانه چتر گردون بر سر آورد
۳
برون رفت از دماغ خاک سودا
۴
جهان را مهری از نو گشت پیدا
۵
و لیکن همچنان سودای آن ماه
۶
فزون می‌گشت هر دم در سر شاه
۷
ازین سودا درونی داشت ویران
۸
چو گنجی شد، به کنجی گشت پنهان
۹
چو گل پیچیده دل در غنچه بنشست
۱۰
در خلوت به روی خلق در بست
۱۱
مقیمان را ز پیش خویش می‌راند
۱۲
ندیمان را به نزد خود نمی‌خواند
۱۳
ندیم او خیال یار او بود
۱۴
خیال یار، یار غار او بود
۱۵
چو اندر پرده راه کس نمی‌داد
۱۶
ندیمانش برآوردند فریاد
۱۷
که این حال پسر در اضطراب است
۱۸
به کلی صورت حالش خراب است
۱۹
بباید رفتن این با شاه گفتن
۲۰
ز شاه این قصه را نتوان نهفت
۲۱
ز آنجا روی در درگاه کردند
۲۲
حکایت‌های او با شاه کردند
۲۳
که: شاها، حالت شهرزاد دریاب
۲۴
که نه روزش قرارست و نه شب خواب
۲۵
به خاک انداخته چرخش چو تیر است
۲۶
کمان قد گشته و اکنون گوشه گیرست
۲۷
چو ابر از دیده باران می‌فشاند
۲۸
چو گل هر دم گریبان می‌دراند
۲۹
ز آهش آسمان را دل کبابست
۳۰
جهان را چشم‌ها زین غم پر آبست
۳۱
پدر چون واقف از حال پسر گشت
۳۲
ز احوال پسر آشفته‌تر گشت
۳۳
بع غایت ز آن پریشانی دژم شد
۳۴
ز تخت سلطنت سوی حرم شد
۳۵
همایون مادر جمشید را گفت
۳۶
که: «روز شادی ما راست غم جفت
۳۷
خبر داری که رود ما سراب است؟
۳۸
اساس ملک جمشیدی خراب است؟
۳۹
ز دست جم جهان انگشتری برد
۴۰
ندانم دیو ره زد، یا پری برد؟
۴۱
چو مادر قصه را کرد از پدر گوش
۴۲
ز خود رفت و زمانی گشت خاموش
۴۳
ز نرگس‌ها سمن بر ژاله افشاند
۴۴
به ناخن‌ها از سوسن لاله افشاند
۴۵
ملک دستش گرفت از پیش برخاست
۴۶
که کار ما نخواهد شد بدین راست
۴۷
بیا تا باد پایان بر نشینیم
۴۸
رویم احوال جم را باز بینیم»
۴۹
از آنجا سوی جم چون باد رفتند
۵۰
ز گرد راهش اندر برگرفتند
۵۱
چو زلف اندر سر و رویش فتادند
۵۲
بسی بر نرگس و گل بوسه دادند
۵۳
پدر گفتش که: «ای چشم مرا نور،
۵۴
چه افتادت که از مردم شدی دور؟
۵۵
تو عالم را چو چشمی، نیست در خور
۵۶
که در بندی به روی مردمان در»
۵۷
چو مال در درد بالای تو چیناد
۵۸
بد فرزند را مادر مبیناد
۵۹
به حق شیر این پستان مادر
۶۰
که یکدم خوش بر آی ای جان مادر
۶۱
اگرچه مهربان باشد برادر
۶۲
نباشد هیچکس را مهر مادر
۶۳
اگرچه دایه دارد مهر جانی
۶۴
چو مادر کی بود در مهربانی
۶۵
ملک‌زاده ز دل آهی بر آورد
۶۶
ز سوز دل به چشم آب اندر آورد
۶۷
«دریغا من که در روز جوانی
۶۸
چو شب شد تیره بر من زندگانی
۶۹
هنوز از صد گلم یک ناشکفته
۷۰
گلستانم نگر بر باد رفته
۷۱
مرا دردیست کان درمان ندارد
۷۲
مرا راهیست کان پایان ندارد»
۷۳
همی گفت این و در دل یار جویان
۷۴
در اثنای سخن گریان و مویان
۷۵
گهی دست پدر را بوسه دادی
۷۶
گهی در پای مادر سر نهادی
۷۷
ملک جمشید دانا بود و دانست
۷۸
که جنت زیر پای مادرانست
۷۹
شهنشه گفت: «کاین سودای عشق است
۸۰
درین سر شورش غوغای عشق است
۸۱
همانا دل به مهری گرم دارد
۸۲
ولی گفتن ز مردم شرم دارد
۸۳
کنون این کار را تدبیر سهل است
۸۴
به تدبیر اندران تاخیر جهل است
۸۵
بباید مجلسی خوش راست کردن
۸۶
حضور گلرخان درخواست کردن
۸۷
کجا در نوبهاری لاله روی است
۸۸
کجا در گلشنی زنجیر موی است
۸۹
به پیش خویش باید دادش آواز
۹۰
مگر از پرده بیرون افتند این راز»
۹۱
منادی گر منادی کرد آغاز
۹۲
که مهرویان چین یکسر به پرواز
۹۳
به ایوان همایون جمع گردند
۹۴
شبستان حرم را شمع گردند
۹۵
هزاران شاهد مه روی با شمع
۹۶
بدین ایوان شدند از هر طرف جمع
۹۷
چو شب گیسوی مشکین زد به شانه
۹۸
جمال روز گم شد در میانه
۹۹
بتان چین شدند از پرده بیرون
۱۰۰
به عزم بزم ایوان همایون
۱۰۱
درآمد هر سمن رخساری از در
۱۰۲
به شکل لاله با شمعی معنبر
۱۰۳
پری پیکر بتان سر تا به پا نور
۱۰۴
قدح بر دستشان نور علی نور
۱۰۵
گل رخسارشان در خوی نشسته
۱۰۶
هزاران عقد در بر گل نشسته
۱۰۷
سمن رویان چو گل افتاده بر هم
۱۰۸
چو برگ گل نشسته تنگ بر هم
۱۰۹
ز عکس رنگ روی لاله رویان
۱۱۰
شده در صحن مجلس، لاله رویان
۱۱۱
سر زلف سیه در عود سوزی
۱۱۲
نسیم صبح در مجمر فروزی
۱۱۳
ثوابت در تحیر مانده بر چرخ
۱۱۴
فلک در گردش و سیاره در چرخ
۱۱۵
به عالی منظری بر، شاه جمشید
۱۱۶
نشسته با پدر چون ماه و خورشید
۱۱۷
پدر هر دم یکی را عرضه کردی
۱۱۸
به یادش ساغر می باز خوردی
۱۱۹
ملک گفت: «ای پسر زین خوب رویان
۱۲۰
دل و طبعت کدامین راست جویان؟
۱۲۱
درین مجلس دلارامت کدامست؟
۱۲۲
دلارام ترا آخر چه نام است؟
۱۲۳
ملک زاده ملک را گفت شاها
۱۲۴
کواکب لشکرا، گردون پناها!
۱۲۵
چه شاید گفتن این بت پیکران را
۱۲۶
که رشک آید بر ایشان بتگران را؟
۱۲۷
عروسان نگارستان چین‌اند
۱۲۸
غزالان شکارستان چین‌اند
۱۲۹
ولی پیشم همان دارند مقدار
۱۳۰
که خضرای دمن با نقش دیوار
۱۳۱
ز جام دیگر این مستی است ما را
۱۳۲
به جان دیگر این هستی است ما را
۱۳۳
خلیلم گر درین بتخانه هستی
۱۳۴
طلسم این بتان را بر شکستی
۱۳۵
همه ایوان نگارستان مانی است
۱۳۶
دریغا کان نگارستان ما نیست
۱۳۷
بود هر دل به روی خوب مایل
۱۳۸
ولی باشد به وجهی میل هر دل
۱۳۹
چو دارد دوست بلبل عارض گل
۱۴۰
چه در وجهش نشیند زلف سنبل؟
۱۴۱
چو نیلوفر به خورشیدست مایل
۱۴۲
ز مهتاب جهانبخش چه حاصل؟»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.