بخش ۲۰ - راز گفتن جمشید با پدر و مادر
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
در آخر غنچه این راز بشکفت
۲
حدیث خواب یک یک با پدر گفت
۳
پدر گفت: «این پسر شوریده حالست
۴
حدیثش یکسر از خواب و خیالست
۵
همی ترسم که او دیوانه گردد
۶
به یکبار از خرد بیگانه گردد»
۷
به مادر گفت: «تیمار پسر کن
۸
علاج جان بیمار پسر کن»
۹
همایون هر زمان میداد پندش
۱۰
نبود آن پند مادر سودمندش
۱۱
دلش را هر دم آتش تیزتر بود
۱۲
خیالش در نظر خونریز تر بود
۱۳
در آن ایام بد بازرگانی
۱۴
جهان گردیده ای و بسیار دانی
۱۵
بسان پسته خندان روی و شیرین
۱۶
زبان چرب و سخن پر مغز و رنگین
۱۷
بسی همچون صبا پیموده عالم
۱۸
چو گل لعل و زر آورده فراهم
۱۹
گهی از شاه رفتی سوی سقسین
۲۰
گهی در روم بودی گاه در چین
۲۱
به هر شهری ز هر ملکی گذر داشت
۲۲
ز احوال هر اقلیمی خبر داشت
۲۳
چنان در نقش بندی بود استاد
۲۴
که میزد نقش چین بر آب چون باد
۲۵
پری را نقش بر آینه میبست
۲۶
پری از آینه فکرش نمیرست
۲۷
ز رسمش نقش مانی گشته بیرنگ
۲۸
ز دستش پای در گل نقش ارژنگ
۲۹
کجا سروی سمن عارض بدیدی
۳۰
ز سر تا پای شکلش بر کشیدی
۳۱
همه اشکال بت رویان عالم
۳۲
به صورت داشت همچون نقش خانم
۳۳
ملک جمشید چون از کار درماند
۳۴
شبی او را به خلوت پیش خود خواند
۳۵
نشاندش پیش و از وی هر زمانی
۳۶
همی جست از پری رویان نشانی
۳۷
کز آن خوبان که دیدی یا شنیدی
۳۸
کدامین را به خوبی برگزیدی؟
۳۹
کدامین مه به چشمت خوش برآمد
۴۰
کدام آب حیایتت خوشتر آمد؟
۴۱
به پاسخ دادنش نقاش برخاست
۴۲
سخن در صورت رنگین بیاراست
۴۳
که: «شاها حسن خوبان بیکنار است
۴۴
در و دیوار عالم پر نگار است
۴۵
ولی در هر یکی رنگی و بویی است
۴۶
کمال حسن هر شاهد به رویی است
۴۷
رطب را لذت شکر اگر نیست
۴۸
در آن ذوقیست کان هم در شکر نیست
۴۹
ازین خوبان که من دیدم به هر بوم
۵۰
ندیدم مثل دخت قیصر روم
۵۱
مه از شرم رخ او در نقاب است
۵۲
میان ماه رویان آفتاب است
۵۳
تو گویی طینش از آب و گل نیست
۵۴
ز سر تا پا به غیر از جان و دل نیست
۵۵
به میدانست با مه در محاذات
۵۶
به اسب و زخ شهان را میکند مات
۵۷
به حسن و خوبیش حسن ملک نیست
۵۸
چنان مه در کبودی فلک نیست
۵۹
ز مویش رومیان ز نار بستند
۶۰
ز مهر رویش آتش میپرستند
۶۱
نه او کس برون پرده دیده
۶۲
نه اندر پرده آوازش شنیده
۶۳
که یارد نام شوهر پیش او گفت؟
۶۴
که زیر طاق گردون نیستش جفت
۶۵
ازین خور طلعتی ناهید رامش
۶۶
از این مه پیکری، خورشید نامش
۶۷
چو گیرد جام می در دست خورشید
۶۸
ببوسد خاک ره چون جرعه ناهید
۶۹
سفر میکردم اندر هر دیاری
۷۰
ز چین افتاد بر رومم گذاری
۷۱
در آن اقلیم بازاری نهادم
۷۲
سر بار بدخش و چین گشادم
۷۳
ز هر سو مشتری بر من بجوشید
۷۴
چنان کاوازهام خورشید بشنید
۷۵
فرستاد و ز من دیبای چین خواست
۷۶
چو لعل خود بدخشانی نگین خواست
۷۷
متاعی چند با خود برگرفتم
۷۸
به سوی منزل آن ماه رفتم
۷۹
دری همچون جبین خوش بوستانی
۸۰
به هر جانب یکی حاجب ستاده
۸۱
مرا بردند در خوش بوستانی
۸۲
در او قصری به شکل گلستانی
۸۳
ز برج آسمان تابنده ماهی
۸۴
چو انجم گردش از خوبان سیپاهی
۸۵
چو چشم من بدان مه منظر افتاد
۸۶
دل مسکین ز دست من در افتاد
۸۷
همان دم خواست افتادن دل از پای
۸۸
به حیلت خویشتن را داشتم بر جای
۸۹
کلید قفل یاقوتی ز در ساخت
۹۰
دل تنگم بدان یاقوت بنواخت
۹۱
ز منظر ناگهان در من نظر کرد
۹۲
دل و جان مرا زیر و گذر کرد
۹۳
متاع خویشتن پیشش نهادم
۹۴
دل و دین هردو در شکرانه دادم
۹۵
نگینی چند از آن لب قرض کردم
۹۶
به پیشش این نگینها عرض کردم
۹۷
ز زلفش نافههای چین گشادم
۹۸
به دامن بردم و پیشش نهادم
۹۹
پسندید آن گوهرها را سراسر
۱۰۰
به نرمی گفت: «ای پاکیزه گوهر
۱۰۱
ندارد این گوهرهای تو مانند
۱۰۲
بهایش چیست؟» گفتم: «ای خداوند
۱۰۳
قماش من نه حد خدمت تست
۱۰۴
بهای آن قبول حضرت تست
۱۰۵
به خون مشک چون رخسار شویم؟
۱۰۶
ز تو چون خون بهای لعل جویم؟
۱۰۷
بهای لعل باید کرد ارزان
۱۰۸
چو باشد مشتری خورشید تابان»
۱۰۹
بدانم یک سخن چندان عطا داد
۱۱۰
که لعل و مشک صد خونبها داد
۱۱۱
کنون من صورتش با خویش دارم
۱۱۲
اگر فرمان دهی پیش تو آرم
۱۱۳
بدان صورت درونش میل فرمود
۱۱۴
بشد مهراب و پیش آورد و بگشود
۱۱۵
ملک جمشید نقش یار خود یافت
۱۱۶
نگارین صورت دلدار خود یافت
۱۱۷
نظر چون بر جمال صورت انداخت
۱۱۸
همان دم صورت نادیده بشناخت
۱۱۹
روان در پای آن صورتگر افتاد
۱۲۰
بسی بر دست و پایش بوسهها داد
۱۲۱
کزین سان صورت زیبا که آراست؟
۱۲۲
چنان کاری خود از دست که برخاست؟
۱۲۳
تو خضر چشمه حیوان مایی
۱۲۴
چراغ کلبه احزان مایی
۱۲۵
فراوان گوهر و پیرایه دادش
۱۲۶
ز هر چیزی بسی سرمایه دادش
۱۲۷
چو افسر گوهرش بر فرق کردند
۱۲۸
سرا پایش به گوهر غرق کردند
۱۲۹
نهاد آن صورت دلبند در پیش
۱۳۰
به زاری این غزل میخواند با خویش: