بخش ۲۵ - غزل
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
غباری کز ره معشوقه آید
۲
به چشم عاشقان عنبر نماید
۳
من افتاده آن خاک دیارم
۴
که گرد از دل غبارش میزداید
۵
چو من خواهم که گل چینم ز باغش
۶
گرم خاری رود در دست، شاید
۷
به مژگان از برای دیده این خار
۸
برون آرم گر از دستم برآید
۹
بهر بادی که میآید ز کویش
۱۰
مرا در دل هوایی میفزاید
۱۱
صبا در مگذر از خاک در او
۱۲
که کار ما ازین در میگشاید
۱۳
عنان زلف او بر پیچ تا باد
۱۴
رکاب اندر رکاب او نساید
۱۵
در آن منزل که جان از ترس میکاست
۱۶
دو ره گشتند پیدا از چپ و راست
۱۷
ملک مهراب را گفت اندرین راه
۱۸
چه میگویی؟ جوابش داد کای شاه
۱۹
طریق راست راه مرز روم است
۲۰
همه ره کشور و آباد بوم است
۲۱
ره چپ هم ره روم است لیکن
۲۲
در آن ره ز آدمی کس نیست ساکن
۲۳
سراسر بیشه و کوه است و دریا
۲۴
کنام اژدها و جای عنقا
۲۵
طریق راستی یکساله راه است
۲۶
طریق رفتن چپ چار ماه است
۲۷
ملک را شوق در دل جوش میزد
۲۸
هوایش راه صبر و هوش میزد
۲۹
عنان بر جانب راه دوم تافت
۳۰
دوان اندر پیش مهراب بشتافت
۳۱
ملک را گفت این راهی است بیراه
۳۲
نمیشاید که بیراهی کند شاه
۳۳
مرو راهی که دیگر کس نرفتهست
۳۴
هما نگذشته و کر کس نرفتهست
۳۵
همی گفت این و وا ز ینسان همی راند
۳۶
که باد از رفتن او باز میماند
۳۷
به ناگه پیشش آمد بیشهای خوش
۳۸
مقامی جان فزا و جای دلکش
۳۹
سمن پرورده جان از سایه بید
۴۰
نداده برگ بیدش جای خورشید
۴۱
نسیمش مشک و خاکش زعفران بود
۴۲
هوایش جان و آب و روان بود
۴۳
فراز شاخههای صندل و عود
۴۴
قماری راست کرده بر بط و عود
۴۵
چنار و سروش اندر سر فرازی
۴۶
همی کردند با هم دست یازی
۴۷
هزاران طوطی و طاووس و شهباز
۴۸
فراز شاخ میکردند پرواز
۴۹
تذروان خفته خوش در ظل شاهین
۵۰
ز بالش باز کرده فرش و بالین
۵۱
ملک مهراب را گفت: «این چه جاییست؟»
۵۲
جوابش داد کین جنی سرایست
۵۳
مقام و منزل روحانیانست
۵۴
سرای پادشاه و ملک جانست
۵۵
تو این مرغان که میبینی پریاند
۵۶
ز قصد مردم آزاری بریاند
۵۷
بگو تا نافهها را سرگشایند
۵۸
عبیر و عنبر و لادن بسایند
۵۹
ملک فرمود تا بزمی نهادند
۶۰
در آن منزل پری خوان ساز دادند
۶۱
کنیزان پری رخ را بخواندند
۶۲
به ترتیب پری خوانی نشاندند
۶۳
همی کردند مشک افشان چو سنبل
۶۴
به دامن عطر میبردند چون گل
۶۵
می اندر جام زر چون مشتری بود
۶۶
درون شیشیه مانند پری بود
۶۷
همی کرد از نشاط نغمه چنگ
۶۸
در آن مجلس ز گردون زهره آهنگ
۶۹
چو لاله مشک بر آتش نهادند
۷۰
چو غنچه نافههای چین گشادند
۷۱
جمال چینیان را چون بدیدند
۷۲
همان دم جنایان برقع دریدند
۷۳
بتان چین به از حوران رضوان
۷۴
پری رویان چینی خوشتر از جان
۷۵
به هر جانب هزاران پیکر جن
۷۶
در آن جنت سرا گشتند ساکن
۷۷
ملک جمشید بر کف جام باده
۷۸
پری و آدمی پیشش ستاده
۷۹
ز دل هر لحظه آهی برکشیدی
۸۰
به یاد یار جامی در کشیدی
۸۱
از آن آیین و بزم شاهزاده
۸۲
خبر بردند پیش حورزاده
۸۳
تماشا را چو ماهی از شبستان
۸۴
برون آمد به عزم آن گلستان
۸۵
هزاران دلبر از جان گشته همراه
۸۶
روان آمد به سوی مجلس شاه
۸۷
اشارت کرد تا پیروزه تختی
۸۸
نهادند از بر عالی درختی
۸۹
بران بنشست چون گل شاد و خرم
۹۰
نظر میکرد سوی مجلس جم
۹۱
چو چشم او بدان مه پیکر افتاد
۹۲
حجاب و صبر و مستوری بر افتاد
۹۳
...
۹۴
چه خوش بودی اگر شوی منستی
۹۵
درین اندیشه رفت و باز میگفت
۹۶
که چون گردد پری با آدمی جفت؟
۹۷
ملک جمشید ملک عقل و جانست
۹۸
که فرمانش بر انس و جان روانست
۹۹
دو عالم ذره است و مهر خورشید
۱۰۰
دلست انگشتری و عشق جمشید
۱۰۱
چو جمشید پری رخسار انجم
۱۰۲
عیان شد از هوا شد دیو شب گم
۱۰۳
انیسی داشت نامش ناز پرورد
۱۰۴
که میکرد از لطافت ناز برورد
۱۰۵
رفیق و مهربان و خویش او بود
۱۰۶
به رسم پیشکاران پیش او بود
۱۰۷
زبانش را به پوزشها بیاراست
۱۰۸
فرستاد و ز خسرو عذرها خواست
۱۰۹
که شاها آمدن فرخنده بادت
۱۱۰
فلک چاکر، زمانه بنده بادت
۱۱۱
کدامین مملکت را شهریاری؟
۱۱۲
کنون عزم کدامین شهرداری؟
۱۱۳
نمییابد ز ما بیگانگی جست
۱۱۴
مکن بیگانگی کاین خانه تست
۱۱۵
پری گر چه ز جنس آدمی نیست
۱۱۶
ولی او نیز دور از مردمی نیست
۱۱۷
بباید منتی بر ما نهادن
۱۱۸
به سوی کاخ ما تشریف دادن»
۱۱۹
چو پیش خسرو آمد ناز پرورد
۱۲۰
حکایتهای شیرین باز میکرد
۱۲۱
ملک در طلعتش حیران فرو ماند
۱۲۲
به صد نازش به نزد خویش بنشاند
۱۲۳
به دل گفت این پری حوری صفا تست
۱۲۴
از آتش نیست از آب حیاتست
۱۲۵
بگو مهراب گفت تا تدبیر ما چیست
۱۲۶
جواب این مه فرخ لقا چیست
۱۲۷
بدو مهراب گفت ای شاه ما را
۱۲۸
طریقی نیست غیر از رفتن آنجا
۱۲۹
هنوز اندر کف فرمان اوییم
۱۳۰
یک امروز دگر مهمان اوییم
۱۳۱
پری چون مردمی با ما نماید
۱۳۲
به غیر از مردمی از ما نشاید
۱۳۳
عزیمت کرد شه با ناز پرورد
۱۳۴
عزیمت جزم در خوان پری کرد
۱۳۵
سرایی یافت چون ایوان مینو
۱۳۶
پریاش بانی و حوریش بانو
۱۳۷
مرصع خانهای چون چرخ اخضر
۱۳۸
در او خشتی ز نقره خشتی از زر
۱۳۹
هلال طاق او پیوسته تا ماه
۱۴۰
چو طاق ابروان یار دلخواه
۱۴۱
بسان آیینه صحنش مصفا
۱۴۲
جمال جان در آن آیینه پیدا
۱۴۳
مسیحا در رواقش دیر کرده
۱۴۴
کواکب در بروجش سیر کرده
۱۴۵
خم طاقش فلک را گشته محراب
۱۴۶
ترابش در صفا بگذشته از آب
۱۴۷
به پیشش چرخ نیلی سر نهاده
۱۴۸
فرات و دجله در پایش فتاده
۱۴۹
زمین آن سرا گویی معین
۱۵۰
برید استاد ازین فیروزه گلشن
۱۵۱
موشح قطعهای خورشید مطلع
۱۵۲
در او بیتی خوش و پاک و مرصع
۱۵۳
چو جنت سندس و استبرق فرش
۱۵۴
بر آن استبرق و سندس یکی عرش
۱۵۵
چو خاتم تختی از زر بسته بر هم
۱۵۶
نگاری چون نگین بر روی خاتم
۱۵۷
چو شمعش جامه زربفت در بر
۱۵۸
ز لعل آتشین تا جیش بر سر
۱۵۹
چران اندر گلستانش دو آهو
۱۶۰
کنام آهوانش جای جادو
۱۶۱
نقاب آتشین بر آب بسته
۱۶۲
ز رویش آب بر آتش نشسته
۱۶۳
تتق از پیش دور افکنده چون گل
۱۶۴
پریشان کرده بر گل جعد سنبل
۱۶۵
شبش افکنده دور از روی گلگون
۱۶۶
ز قلب عقربیش مه رفته بیرون
۱۶۷
ز جان چاه ز نخ پر کرده تا لب
۱۶۸
معلق زیر چاهش آب عبغب
۱۶۹
ملک را چون بدید از دور برخاست
۱۷۰
ز زیر عرش گفتی نور برخاست
۱۷۱
ز تخت آمد فرو در زیر تختش
۱۷۲
گرفت و برد بر بالای تختش
۱۷۳
نشستند از بر آن تخت و خرم
۱۷۴
چو بلقیس و سلیمان هر دو با هم
۱۷۵
بسی از رنج راهش باز پرسید
۱۷۶
حدیث رفتنش ز آغاز پرسید
۱۷۷
ملک میگفت با وی یک به یک باز
۱۷۸
اگر چه بود روشن بر پری راز
۱۷۹
پری گفتش که ای کاریست مشکل
۱۸۰
به خون دیده خواهد گشت حاصل
۱۸۱
پریشانی بسی خواهی کشیدن
۱۸۲
بسی چون زلف خم در خم بریدن
۱۸۳
بسی چو چشم عاشق خسته و زار
۱۸۴
شناور گشتن اندر بحر خونخوار
۱۸۵
گهی با شیر در پیکار رفتن
۱۸۶
گهی با اژدها در غار رفتن
۱۸۷
گهی نیسان و گه چون ابر نیسان
۱۸۸
شدن در کوره و در بازار گریان
۱۸۹
گه از سودای دل چون موب دلبر
۱۹۰
گهی شوریده بر کوه و کمر سر
۱۹۱
ملک گفتا: «اگر عمرم دهد مهل
۱۹۲
بود کار در و دشت و جبل سهل
۱۹۳
گهر در سنگ باشد مهره با مار
۱۹۴
عسل با نیش باشد ورد با خار»
۱۹۵
پری دانست که احوالش خرابست
۱۹۶
سخن با وی کشیدن خط بر آبست
۱۹۷
به ساقی گفت: «جام می در انداز
۱۹۸
دمی اندیشه از خاطر بپرداز
۱۹۹
به یاد روی جم دوری بگردان
۲۰۰
که بنیادی ندارد دور گردان
۲۰۱
ز جام می درون را ساز گلشن
۲۰۲
که دارد اندرون را جام روشن
۲۰۳
لب رودی خوش و دلکش مقامیست
۲۰۴
بزن مطرب نوا کاین خوش مقامیست»
۲۰۵
نخست امد به زانو ناز پرورد
۲۰۶
به یاد روی بانو ساغری خورد
۲۰۷
دوم ساغر به پیش خسرو آورد
۲۰۸
ملک بر یاد جانان نوش جان کرد
۲۰۹
قدح چون ماه شد در برج گردان
۲۱۰
ز می چون چرخ روشن گشت ایوان
۲۱۱
هوا از عکس می شنگرف گون شد
۲۱۲
دل خاک از سرشک جرعه خون شد
۲۱۳
چو جامی چند می در داد ساقی
۲۱۴
ملک را گفت: «دولت باد باقی
۲۱۵
مرا زین خوی و لطف و سازگاری
۲۱۶
حقیقت شد که شاه و شهریاری
۲۱۷
کدامین دایه از شیرت لب آلود
۲۱۸
مگر آب حیاتش در لبان بود
۲۱۹
بیا تا چهره دشمن خراشیم
۲۲۰
برادر گیر و خواهر خوانده باشیم»
۲۲۱
یکی خواهر شد و دیگر برادر
۲۲۲
یکی گشتند با هم آب و آذر
۲۲۳
دو درج آورد پر یاقوت احمر
۲۲۴
که هریک بود یک درج پر زر
۲۲۵
سه تا تار از کمند زلف مشکین
۲۲۶
که هریک داشت صد تا تار در چین
۲۲۷
به جم گفت: «این دو درج و این سه تا تار
۲۲۸
به یاد زلف و لعلم گوش میدار
۲۲۹
اگر وقتی شود وقتت مشوش
۲۳۰
ز زلف من فکن تاری در آتش»
۲۳۱
ملک جمشید، شب خوش کرد مه را
۲۳۲
پری خوش در کنار آورد شه را