بخش ۲۶ - روان شدن جمشید از ولایت پریان بسوی روم
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به چین چون رومیان آیینه یستند
۲
سپاه زنگ را بر هم شکستند
۳
پری رویان شب آیینه دیدند
۴
از آن آیینه چینی رمیدند
۵
ملک بر بست بار خود از آن بوم
۶
سر اندر ره ناهده و روی در روم
۷
همی راندند از آن خونخوار بیدا
۸
ز ناگه تیغ کوهی گشت پیدا
۹
توگفتی فرق فرقد پایه اوست
۱۰
سپهر لاجوردی سایه اوست
۱۱
ملک مهراب را گفت این چه کوه است
۱۲
که کوهی بس عظیم و با شکوه است؟
۱۳
جوابش داد: «این کوه سقیلاست
۱۴
که دیو و اژدها را جای ماواست
۱۵
بر آن هر رمغ نتواند پریدن
۱۶
رهش را برق نتواند بریدن
۱۷
همه اوج فلک بالای او بود
۱۸
همه روی زمین پهنای او بود
۱۹
گهی اندیشه میشد در رهش لنگ
۲۰
گهی آمد نظر را پای بر سنگ
۲۱
به بالا آسمانش تا کمرگاه
۲۲
زحل را از علوش دلو در چاه
۲۳
ز تیزی تیغ بر گردون کشیده
۲۴
به فرق فرقدان تیغش رسیده
۲۵
به قد چون چرخ اطلس رفته بالا
۲۶
ملمع کرده اطلس را به خارا
۲۷
پلنگان صف کشیده بر شرفهاش
۲۸
زده صد حلقه ماران بر کمرهاش
۲۹
به غار اندر عناکب پردهدارش
۳۰
پلنگ و اژدها یاران غارش
۳۱
رهش باریک و پیچان همچو نیزه
۳۲
چو نوک نیزه بر وی سنگریزه
۳۳
اگر بر تیغ او کردی گذاره
۳۴
فلک، چون ابر گشتی پاره پاره
۳۵
در آن کهسار دید از دور یک تل
۳۶
فروزان بر سر آن تل دو مشعل
۳۷
جهانی ز آن بخار آتش گرفتی
۳۸
دمی پیدا شدی دیگر نهفتی
۳۹
ملک مهراب را گفت این چه باشد؟
۴۰
برافروزنده آتش که باشد؟
۴۱
جوابش داد کاین جز اژدها نیست
۴۲
سفر کردن بر این جا از دها نیست
۴۳
ازین منزل نمیشاید گذشتن
۴۴
طریقی نیست غیر از بازگشتن
۴۵
دهانست آنکه میبینی نه غارست
۴۶
نفس دان آنچه پنداری بخارست
۴۷
ملک گفت این حکایت سخت سست است
۴۸
کسی از حکم یزدانی نجست است
۴۹
ازین ره بازگشتن جهل باشد
۵۰
جبل در راه عاشق سهل باشد
۵۱
درین ره ساختن باید ز سر پا
۵۲
گذر کردن چو تیر از سنگ خارا
۵۳
نمیگویم که این تدبیر چون است
۵۴
همی کوشیم تا تقدیر چون است
۵۵
اگر من نیز برگردم ز دشمن
۵۶
کجا خواهد قضا برگشتن از من؟»
۵۷
درین بودند کاژدرها بجنبید
۵۸
گمان بردند که کوه از جا بجنبید
۵۹
ملک آمد، به یاران بانگ بر زد
۶۰
چو کوه اطراف دامن بر کمر زد
۶۱
سپاه اندر پیاش افتاده گریان
۶۲
سر اندر کوه چون ابر بهاران
۶۳
ملک با اژدهایی کان دو سر داشت
۶۴
مقارن کرد ماری را که برداشت
۶۵
روان چرم گوزن آورد در شست
۶۶
به خاصیت ز دستش مار میجست
۶۷
روان الماس پیکان مهرهاش سفت
۶۸
بسی پیچید از آن و آنگه برآشفت
۶۹
خروشان روی در جمشید بنهاد
۷۰
کشید اندر خودش، پس کام بگشاد
۷۱
ملک تیغ زمرد فام برداشت
۷۲
ز افعی از زمرد کام برداشت
۷۳
به خون و زهر او آراست خارا
۷۴
کمرها را به طرف لعل و دیبا
۷۵
ید بیضا به تیغش اژدها را
۷۶
عصا کرد و بیفکند آن عصا را
۷۷
سران خیل در پایش فتادند
۷۸
سراسر دست و پایش بوسه دادند
۷۹
بسی سبعالمثالی خواندندش
۸۰
کلیمالله ثانی خواندندش
۸۱
روان گشتند از آنجا شاد و پیروز
۸۲
ره آن کوه پیمودند شش روز
۸۳
پدید آمد سواد شهری از دور
۸۴
ز پولادش بروج از آهنش سود
۸۵
ملک مهراب را پرسید کان چیست
۸۶
چه شهرست این و آنجا مسکن کیست
۸۷
جوابش داد کانجا خوان دیو است
۸۸
مقام و مسکن اکوان دیو است
۸۹
چه دیوی او به غایت تند و تیزست
۹۰
قوی با آدمی اندر ستیزست
۹۱
پلنگینه سر است و فیل بینی
۹۲
به مغز اندر سرش مویی نبینی
۹۳
هزاران دیو در فرمان اویند
۹۴
سراسر بر سر پیمان اویند
۹۵
نهان رو چون نسیم از کشور او
۹۶
مبادا کو ازین رفتن برد بو
۹۷
اشارت کرد خسرو چینیان را
۹۸
که در بندند بهر کین میان را
۹۹
کمان چون ابر نیسان بر زه آرند
۱۰۰
به جای قطره زان پیکان ببارند
۱۰۱
توان کردن مگر کاری به مردی
۱۰۲
وگر مردن بود، باری به مردی
۱۰۳
بریدی پیش اکوان رفت چون باد
۱۰۴
که آمد لشگری از آدمیزاد
۱۰۵
سپهبد تیغ زن ماهی چو خورشید
۱۰۶
که با فر فریدونست و جمشید
۱۰۷
چو اکوان لعین از آن راز بشنید
۱۰۸
چو رعد و برق در ساعت بغرید
۱۰۹
به دیوان گفت ها آمد گه صید
۱۱۰
که صید آمد به پای خویش در قید
۱۱۱
بسان ابر آذاری خروشان
۱۱۲
ز کوه آمد فرو آشفته اکوان
۱۱۳
به جای اسب شیر شرزه در زیر
۱۱۴
گرفته استخوان فیل شمشیر
۱۱۵
درختی کرده اندر آسیا سنگ
۱۱۶
همی کرد و بدان سنگ آسیا جنگ
۱۱۷
ز چرم ببر خفتان کرده در بر
۱۱۸
ز سنگ خاره بر سر داشت مغفر
۱۱۹
ملک چون دید از آن لشکر سیاهی
۱۲۰
چو برق آورد روی اندر سیاهی
۱۲۱
ملک بر کوه خارا کرد بنیاد
۱۲۲
سرای کارزار از سنگ و پولاد
۱۲۳
ستونها از عمود نیزه افراخت
۱۲۴
ز چوب تیر سقف آن سرا ساخت