Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سلمان ساوجی · جمشید و خورشید

بخش ۹۹ - غزل

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سوی کلبه فقیران به سعادت و سلامت
۲
بکجا همی خرامی صنما خلاف عادت؟
۳
سوی کشته ای گذر کن ببهانه زیارت
۴
بشکسته ای نظر کن به طریقه عیادت
۵
الا ای تازه ورد ناز پرورد
۶
بدین صحرا کدامین بادت آورد
۷
به خورشیدی چه نقصان راه یابد
۸
اگر بر خانه موری بتابد
۹
سهایی را منور کرد ماهی
۱۰
گدایی را مشرف کرد شاهی
۱۱
بگسترد آفتابی سایه بر خاک
۱۲
گذاری کرد دریایی به خاشاک»
۱۳
به پاسخ گفتش آن خورشید شب رو
۱۴
ملک را کای جهان سالار خسرو
۱۵
من اندر خواب خوش بودم به مسکن
۱۶
خیالت ناگه آمد بر سر من
۱۷
غمت در دامن جان من آویخت
۱۸
درین سودا ز خواب خوش برانگیخت
۱۹
کشانم بخت بیدار تو آورد
۲۰
شب وصل تو امشب روزیم کرد
۲۱
ملک آشفته بود و سخت بی خویش
۲۲
حجاب شرم دور انداخت از پیش
۲۳
به پاسخ گفت: «ای حور پری زاد
۲۴
جمالت آنکه جانم داد بر باد
۲۵
چه باشد گر بدین طور تمنی
۲۶
کند بر عاشقان نور تجلی؟
۲۷
مرا دیدارش امشب در خیالست
۲۸
زنان را یک نظر دیدن حلالست
۲۹
هوس دارم که از دورش ببینم
۳۰
به چشمان درد بالایش بچینم»
۳۱
جوابش داد بانو کاین خیالست
۳۲
به شب خورشید را دیدن محالست
۳۳
شبست اکنون و از شب رفته یک بهر
۳۴
رهی دورست ازین جا تا در شهر
۳۵
کجا خورشیدت امشب رخ نماید؟
۳۶
مراد امشبت فردا برآید»
۳۷
درین بئد او که شهناز از ره راست
۳۸
بدین ابیات مجلس را بیاراست
۳۹
دل ما در پی آن یار، که جانانه ماست،
۴۰
گشته سرگشته و او همدم و همخانه ماست
۴۱
آنکه بیرون زد ازین خیمه سراپرده حسن
۴۲
همچنان گوشه نشین دل دیوانه ماست
۴۳
چو شاه چین ز مشرق راند موکب
۴۴
روان شد خیل زنگی سوی مغرب
۴۵
خروش کره نای و گردش گرد
۴۶
به گردون در زحل را کور و کر کرد
۴۷
هوا بگرفت ابرو کوس شد رعد
۴۸
به روز اختیار و طالع سعد
۴۹
به ملک شام شاه چین روان شد
۵۰
شه رومش دو منزل همعنان شد
۵۱
دو منزل با ملک همراز گردید
۵۲
وداعش کرد و زآنجا باز گردید
۵۳
ملک جمشید ترک جام می کرد
۵۴
سمند عیش و عشرت باز پی کرد
۵۵
از آنجا کرد رود و جام بدرود
۵۶
به جای جام زر جست آهنین خود
۵۷
به جای ساعد سیمین خورشید
۵۸
حمایل کرد در بر تیغ جمشید
۵۹
دو شب در منزلی نگرفت آرام
۶۰
سپه می راند یکسر تا در شام
۶۱
خبر شد سوی شاه شام مهراج
۶۲
که: «بحر روم شد بر شام مواج
۶۳
نبود از عرض لشکر ارض پیدا
۶۴
سپه را نیست طول و عرض پیدا
۶۵
سواد شام از آن لشکر سیاه است
۶۶
زمین چون آسمان بر بارگاه است»
۶۷
سر مهراج شد زاندیشه خیره
۶۸
شدش بر دیده ملک شام تیره
۶۹
ملک مهراج را هژده پسر بود
۷۰
سپاه و ملک و گنج از حد بدر بود
۷۱
از ایشان بود شادیشاه مهتر
۷۲
به وجه حسن بود از ماه بهتر
۷۳
به شادی گفت سورت ماتم آورد
۷۴
عروس ما نر آمد ، چون توان کرد؟
۷۵
گمان بردم که غز باشد عروسم
۷۶
چه دانستم که نر باشد عروسم
۷۷
کنون بر رزم باید عزم کردن
۷۸
بسیج رزم و ترک بزم کردن
۷۹
سر گنج درم را بر گشادن
۸۰
به لشکر بهر دشمن سیم دادن
۸۱
مده مر تیغ زن را بی گهر تیغ
۸۲
گه بی گوهر نباشد کارگر تیغ
۸۳
سپاه آمد ز هر گوشه فراهم
۸۴
ز گردش اشهب گیتی شد ادهم
۸۵
ز هر مرزی روان شد مرزبانی
۸۶
ز هر شهری برون شد پهلوانی
۸۷
ز درگه خاست آواز تبیره
۸۸
شدند ان انجمن جم را پذیره
۸۹
به صحرای حلب بر هم رسیدند
۹۰
دو کوه آهنین لشکر کشیدند
۹۱
دو کوه آهنین دو بحر مواج
۹۲
یکی جمشید و دیگر شاه مهراج
۹۳
به هم خوردند باز آن هر دو لشکر
۹۴
سران را رفت بر جای کله سر
۹۵
جهان برق یمان از عکس شمشیر
۹۶
فلک را آب می شد زهره شیر
۹۷
ز بیم آن روز ابر باد رفتار
۹۸
به جای آب خون انداخت صد بار
۹۹
برآمد ناگهان ابر سیه گون
۱۰۰
تگرگش ز آهن و بارانش از خون
۱۰۱
چو شد قلب و جناح از هر طرف راست
۱۰۲
ملک جمشید قلب لشکر آراست
۱۰۳
چو کوه افشرد بر قلب سپه پای
۱۰۴
که در قلب همه کس داشت او جای
۱۰۵
ز هر سو گرد بر گردون روان شد
۱۰۶
زمین پنداشتی برآاسمان شد
۱۰۷
چو خنجر در سر افشانی دلیران
۱۰۸
علم وار ، آستین افشاند بر جان
۱۰۹
علم بر ماه سر ساییده از قدر
۱۱۰
سنان نیزه خوش بنشسته در صدر
۱۱۱
ز دست باد پایان خاک بگریخت
۱۱۲
برفت از دامن گردون بر آویخت
۱۱۳
ز گلگون می لبالب بود میدان
۱۱۴
به میدان کاسه سرگشته گردان
۱۱۵
زمانی نیزه کردی دلربایی
۱۱۶
زمانی گرز کردی مهر سایی
۱۱۷
دم پیچان کمند خام و پر خم
۱۱۸
سر اندر حلقه آوردی چو ارقم
۱۱۹
ز لشکر دست چپ مهراب را داد
۱۲۰
دگر جان ملک سهراب را داد
۱۲۱
که بد سهراب قیصر را برادر
۱۲۲
جوانی پهلوانی بد دلاور
۱۲۳
ملک تیغ مخالف دوز برداشت
۱۲۴
میان ترک تارک فرق نگذاشت
۱۲۵
ز دست راست چون بر کوه سیلاب
۱۲۶
روان بر قلب شادی تاخت سهراب
۱۲۷
ز شادی روی را مهراب بر تافت
۱۲۸
به سوی مرز شد قیصر عنان تافت
۱۲۹
ز یکسو رایت مهراب شد پست
۱۳۰
عنان بر تافت بر سهراب پیوست
۱۳۱
ملک جمشید تنها ماند بر جای
۱۳۲
سپه را همچنان می داشت بر جای
۱۳۳
به پایان هم رکاب او گران شد
۱۳۴
تو گفتی بیستون از جا روان شد
۱۳۵
چو صبح از تیغ چو آب آتش انگیخت
۱۳۶
که از پیشش سپاه شام بگریخت
۱۳۷
سپاه شام در یکدم چو انجم
۱۳۸
شدند از صبح تیفش یک بیک گم
۱۳۹
گهی بر چپ همی زد گاه بر راست
۱۴۰
هم آورد از صف بدخواه می خواست
۱۴۱
دلیران یکسر از پیشش گربزان
۱۴۲
ز اسبان همچو برگ از باد ریزان
۱۴۳
ملک تا نیمروز دیگر از بام
۱۴۴
همی زد تیغ چون خور در صف شام
۱۴۵
به آخر روی از و بر کاست مهراج
۱۴۶
بدو بگذاشت تخت و کشور و تاج
۱۴۷
ملک در پی شتابان گشت چون سیل
۱۴۸
فغان الامان برخاست از خیل
۱۴۹
شدند از سرکشان شاه شاهان
۱۵۰
بر جمشید شه فریاد خواهان
۱۵۱
بر او چون کار ملک شام شد راست
۱۵۲
به داد و بخشش آن کشور بیاراست
۱۵۳
مشرف کرد دارالملک مهراج
۱۵۴
منور شد به نور طلعتش تاج
۱۵۵
عقاب از عدل او با صعوه شد جفت
۱۵۶
ز شاهین کبک فارغ بال می خفت
۱۵۷
سپرد آن مملکت یکسر به نوذر
۱۵۸
که نوذر خویش افسر بود و قیصر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.