بخش ۱۰۷ - تدبیر جمشید و خورشید برای عزیمت به چین
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ز شوق ملک چین آهی بر آورد
۲
به نرگس زار آب از دل در آورد
۳
شد از آه ملک خورشید در تاب
۴
ملک را گفت: کای شمع جهانتاب
۵
چرا هر لحظه دود از دل برآری؟
۶
چرا خونین اشک از دیده باری؟
۷
همانا از هوا می ریزی این دمع
۸
سرت با شاهدی گرمست چون شمع
۹
زعشقت بر جگر پندار داغیست
۱۰
به ملک چین تورا چشم و چراغیست
۱۱
ولی جایی که چشم خور فروزد
۱۲
کسی چون از برای شمع سوزد؟»
۱۳
ملک گفت: «ای چراغ بزم انجم
۱۴
سر زلفت سواد چشم مردم
۱۵
سرشک ما که هست ما در آورد
۱۶
غم مادر به چشم ما درآورد
۱۷
تو قدر صحبت مادر چه دانی
۱۸
که از مادر دمی خالی نمانی؟
۱۹
وجودم را تب غربت بفرسود
۲۰
تنم در بوته هجران بپالود
۲۱
بر احوال من آنکس اشک پاشد
۲۲
که روزی رنج غربت دیده باشد
۲۳
از آن پژمرده شد گلبرگ سوری
۲۴
که در طفلی ز مسکن جست دوری
۲۵
از آن رو سرو باشد تازه و تر
۲۶
که پا از مرز خود ننهد فراتر
۲۷
به خاور بین عروس خاوری را
۲۸
به رخ مانند گلبرگ تری را
۲۹
وز آنجا سوی مغرب چون سفر کرد
۳۰
به غربت بین که چون شد چهره اش زرد
۳۱
به اقبالت به هر کامی رسیدم
۳۲
می عشرت ز هر جامی چشیدم
۳۳
کنون باید به نوعی ساخت تدبیر
۳۴
که بینم باز روی مادر پیر
۳۵
عنان بر جانب چین آری از روم
۳۶
همایون سایه اندازی بر آن بوم
۳۷
بهارش را دمی آرایش گل
۳۸
کنی اطراف چین پر مشک سنبل»
۳۹
صنم را رخ ز تاب دل برافروخت
۴۰
دلش بر آتش سودای جم سوخت
۴۱
به جم گفت: «این حدیث امشب به افسر
۴۲
بگوید تا کند معلوم قیصر
۴۳
ببینم تا چه فرمان می دهد شاه
۴۴
ترا از رای شه گردانم آگاه
۴۵
به نزد مادر آمد صبح خورشید
۴۶
حکایت باز گفت از قول جمشید
۴۷
که: «جم را شوق مادر گشته تازه
۴۸
ازین درگاه می خواهد اجازه
۴۹
تو می دانی که جم را جای چین است
۵۰
ز چینش تا بدخشان در نگین است
۵۱
بدین کشور نخواهد دل نهادن
۵۲
سریر ملک چین بر باد دادن
۵۳
گه از مادر سخن گوید گه از باب
۵۴
بباید یک نظر کردن درین باب
۵۵
بباید دل زغم پرداخت مارا
۵۶
بسیج راه باید ساخت مارا»
۵۷
چو بشنید افسر افسر بر زمبن زد
۵۸
گره بر ابرو و چین بر جبین زد
۵۹
بر آشفت از حدیث رفتن جم
۶۰
به دختر گفت: « ازین معنی مزن دم
۶۱
ترا بس نیست کاشفتی جهانی
۶۲
گزیدی از جهان بازارگانی؟
۶۳
بدو دادی سپاه و گنج این بوم
۶۴
کنون خواهد به چینت بردن از روم
۶۵
چو خورشید آن عتاب مادری دید
۶۶
بگردانید وضع و خوش بخندید
۶۷
به مادر گفت: «ای پر مهر مادر
۶۸
همانا کردی این گفتار باور
۶۹
ز چین جمشید بیزارست حالی
۷۰
ز مادر من نخواهم گشت خالی
۷۱
ملک را این حکایت نیست در دل
۷۲
نهد یک موی من با چین مقابل
۷۳
مزاحی کردم و نقشی نمودم
۷۴
ترا در مهر خود می آزمودم
۷۵
من از پیش تو دوری چون گزینم
۷۶
روم با چینیان در چین نشینم؟
۷۷
بدین باد و فسون چندانش دم داد
۷۸
که افسر گشت ازین اندیشه آزاد
۷۹
ز پیش مادر آمد نزد جمشید
۸۰
که: «می باید برید از رفتن امید
۸۱
همی باید نهادن دل بدین بوم
۸۲
و یا خود بی اجازت رفتن از روم»
۸۳
ملک گفتا: «مرا با چین چه کارست؟
۸۴
نگارستان چین کوی نگارست
۸۵
مرا مشک ختن خاک در تست
۸۶
سواد چین دو زلف عنبر تست
۸۷
به هر جایی که فرمایی روانم
۸۸
به هر نوعی که می رانی برانم
۸۹
اگر گویی که شو خاک ره روم
۹۰
غبارم بر ندارد باد ازین بوم
۹۱
وگر گویی که در چین ساز مسکن
۹۲
شوم آزرم مردم را کشامن
۹۳
حکایت را بدان آمد فروداشت
۹۴
که: «ما را فرصتی باید نگه داشت
۹۵
شبی بر باد پایان زین نهادن
۹۶
ازینجا سر به ملک چین نهادن
۹۷
ملک بر عادت آمد نزد قیصر
۹۸
به قیصر گفت کای دارای کشور
۹۹
زمان عشرت و فصل بهار است
۱۰۰
هوا پر مرغ و صحرا پر شکار است
۱۰۱
هوای دشت جان می بخشد امروز
۱۰۲
ز لاله خون روان می بخشد امروز
۱۰۳
همه کهسار پر آوای رود است
۱۰۴
همه صحرا پر از بانگ سرود است
۱۰۵
به صحرا تازی اسبان را بتازیم
۱۰۶
به بازان در هوا نقشی ببازیم
۱۰۷
دلش خرم شود شه زاده خورشید
۱۰۸
که بادا بر سرش ظل تو جاوید
۱۰۹
هوس دارد که بر عزم شکاری
۱۱۰
رود بیرون به طرف مرغزاری
۱۱۱
به پاسخ گفت کین عزمی صواب است
۱۱۲
شما را عشرت و روز شباب است
۱۱۳
زمان نوبهار و نوجوانی است
۱۱۴
اوان عیش و عهد کامرانی است
۱۱۵
بباید چند روزی گشت کردن
۱۱۶
ز جام لاله گونی باده خوردن
۱۱۷
چو از قیصر اجازت یافت جمشید
۱۱۸
به ساز راه شد مشغول خورشید
۱۱۹
ز گنج و گوهر و خلخال و یاره
۱۲۰
ز تاج و تخت و طوق و گوشواره
۱۲۱
ز دیبا و غلام و چارپا نیز
۱۲۲
ز لالا و پرستاران و هر چیز
۱۲۳
که بتوانست با خود کرد همراه
۱۲۴
به عزم صید بیرون رفت با شاه
۱۲۵
در آن تخجیر گه بودند ده روز
۱۲۶
به روز اختیار و بخت پیروز
۱۲۷
از آنجا رخ به سوی چین نهادند
۱۲۸
پس از سالی به حد چین فتادند
۱۲۹
همه ره در نشاط و کام بودند
۱۳۰
ندیم چنگ و یار جام بودند
۱۳۱
سحرگاهی بشیر آمد به فغفور
۱۳۲
که آمد رایت جمشید منصور
۱۳۳
به پیروزی رسید از روم جمشید
۱۳۴
چو عیسی همعنانش مهد خورشید
۱۳۵
ملک فغفور چون این مژده بشنید
۱۳۶
گل پژمرده عمرش بخندید
۱۳۷
ملک فغفور بود از غم به حالی
۱۳۸
که کس بازش ندانست از خیالی
۱۳۹
ز تنهایی تن مسکین همایون
۱۴۰
چو ناری باره او غرقه در خون
۱۴۱
نسیم یوسفش پیوند جان شد
۱۴۲
همایون چون زلیخا نوجوان شد
۱۴۳
ز شادی شد ملک را پشت خم راست
۱۴۴
ندای مرحبا از شهر برخاست
۱۴۵
درخت بخت گشت از سر برومند
۱۴۶
که آمد تاج را بر سر خداوند
۱۴۷
همای چتر شاهی کرد پر باز
۱۴۸
که آمد شاهباز سلطنت باز
۱۴۹
ملک فرمود آذین ها ببستند
۱۵۰
ز هر سو با می و رامش نشستند
۱۵۱
چو پیدا گشت چتر شاه جمشید
۱۵۲
زده سر از جناح چتر خورشید
۱۵۳
چه خوش باشد وزین خوشتر چه باشد
۱۵۴
وزین زیبا و دلکش تر چه باشد
۱۵۵
که یاری دل ز یاری بر گرفته
۱۵۶
که ناگه بیندش در بر گرفته
۱۵۷
فرود آمد ز مرکب شاه کشور
۱۵۸
گرفت آرام دل را تنگ در بر
۱۵۹
همایون را چو باز آمد به تن هوش
۱۶۰
گرفت آن سر و سیمین را در آغوش
۱۶۱
چو جان نازنینش داشت در بر
۱۶۲
هزاران بوسه زد بر چشم و بر سر
۱۶۳
ملک در دست و پای مادر افتاد
۱۶۴
سرشک آتشین از دیده بگشاد
۱۶۵
چو از مادر جدا شد شاه جمشید
۱۶۶
همایون رفت سوی مهد خورشید
۱۶۷
همایون دید عمری در عماری
۱۶۸
چو در زرین صدف در دراری
۱۶۹
چو پیدا شد رخ خورشید انور
۱۷۰
بر آمد نعره الله اکبر
۱۷۱
همایون در رخش حیران فرو ماند
۱۷۲
سپاس صنع یزدان بر زبان راند
۱۷۳
به دامنها گهر با زر برآمیخت
۱۷۴
به دامن بر سرش گهر فرو ریخت
۱۷۵
همه با گوهر و سیم نثاری
۱۷۶
چو ابر بهمن و باد بهاری
۱۷۷
ز صحن دشت تا درگاه شاپور
۱۷۸
مرصع بود خاک از در منثور
۱۷۹
ز دیبا فرشها ترتیب کردند
۱۸۰
رخ دیبا به زر تذهیب کردند
۱۸۱
به هر جایی گل اندامی ستاده
۱۸۲
چو گل زرین طبق بر کف نهاده
۱۸۳
به هر جانب چو لاله دلفروزی
۱۸۴
همی افروخت مشکین عود سوزی
۱۸۵
ملک جمشید با این زیب آیین
۱۸۶
به فال سعد منزل ساخت در چین
۱۸۷
خضر سفید شیبت چو دم زد از سیاهی
۱۸۸
عین الحیات عالم سر زد ز حوض ماهی
۱۸۹
برخاست رای هندو از ملک شام بنشست
۱۹۰
سلطان نیمروزی در چین پادشاهی
۱۹۱
ملک فغفورش اندر بارگه برد
۱۹۲
بدو تاج و سریر و ملک بسپرد
۱۹۳
به شاهی بر سر تختش نشاندند
۱۹۴
ملک جمشید را فغفور خواندند
۱۹۵
بزرگان گوهر افشاندند بر جم
۱۹۶
به شاهی آفرین خواندند بر جم
۱۹۷
چو کار ملک بر جمشید شد راست
۱۹۸
به داد و عدل گیتی را بیاراست
۱۹۹
چنان عمری به عدل و داد می داشت
۲۰۰
به آخر درگذشت او نیز بگذاشت
۲۰۱
چنین بود ای برادر حال جمشید
۲۰۲
جهان بر کس نخواهد ماند جاوید
۲۰۳
چو خورشید ار شوی بر چرخ گردان
۲۰۴
به زیر خاک باید گشت پنهان
۲۰۵
چو جمشید ار بود بر باد تختت
۲۰۶
جهان آخر دهد بر باد رختت