Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
سلمان ساوجی · جمشید و خورشید

بخش ۱۰۸ - اندرز

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دلا زن خیمه بیرون زین مخیم
۲
که بیرون زین ترا کاخیست خرم
۳
اساس عمر بر بادی نهادن
۴
بدین بنیاد بنیادی نهادن
۵
خرد داند که کار عاقلان نیست
۶
طریق و شیوه صاحبدلان نیست
۷
به دیوان می دهد ملک سلیمان
۸
سلیمان می کند بیکار دیوان
۹
ز دست دهر مستان هیچ پا زهر
۱۰
که پازهریست معجون کرده با زهر
۱۱
مزی خرم که مرگت در کمین است
۱۲
مخفت ایمن که دشمن همنشین است
۱۳
چو خورشید ار شوی بر بام افلاک
۱۴
روی آخر به زیر توده خاک
۱۵
هزاران سال ملک و پادشاهی
۱۶
نمی ارزد به یک روز جدایی
۱۷
فلک با آدمی خاری زحد برد
۱۸
زمین نیز آدمیخواری زحد برد
۱۹
تو بر خود کرده ای هر کار دشوار
۲۰
اگر آسان کنی، آسان شود کار
۲۱
بود کاهی چو کوهی در ره جهل
۲۲
اگر آسان فرو گیری شود سهل
۲۳
قدم یکبارگی از خود برون نه
۲۴
همه کس را به خود از خود فزون نه
۲۵
وجود آیینه نقش رخ اوست
۲۶
ببین خود را در آن آیینه ای دوست
۲۷
به پیشانی چو ابرو خودنمایی
۲۸
مبین کاندر همه چشمی گژ آیی
۲۹
چو چشم آن به که در غاری نشینی
۳۰
دو عالم بینی و خود را نبینی
۳۱
حدیث تلخ اگر چه نیست در خور
۳۲
اگر گوید ترش رویی فرو بر
۳۳
ندیدی سیل باران را که در دشت
۳۴
دوانید از سر تندی و بگذشت
۳۵
زمین از روی حلم آنرا فرو خورد
۳۶
چه مایه تخم نیکویی برآورد
۳۷
زبان آور مشو زنهار چون مار
۳۸
که یابند از زبانت مردم آزار
۳۹
همه دل باش همچون غنچه تا جان
۴۰
چو گل گردد ز انفاس تو خندان
۴۱
تو همچون آب سرتا پا روانی
۴۲
مشو چون آتش دوزخ زبانی
۴۳
چو سوسن هر زبان کز دل بروید
۴۴
حدیثش را دماغ جان ببوید

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.