وفای شمع
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مردم از درد و نمی آیی به بالینم هنوز
۲
مرگ خود میبینم و رویت نمی بینم هنوز
۳
بر لب آمد جان و رفتند آشنایان از سرم
۴
شمع را نازم که می گرید به بالینم هنوز
۵
آرزو مرد و جوانی رفت و عشق از دل گریخت
۶
عم نمی گردد جدا از جان مسکینم هنوز
۷
روزگاری پا کشید آن تازه گل از دامنم
۸
گل بدامن میفشاند اشک خونینم هنوز
۹
گر چه سر تا پای من مشت غباری بیش نیست
۱۰
در هوایش چون نسیم از پای ننشینم هنوز
۱۱
سیمگون شد موی و غفلت همچنان بر جای ماند
۱۲
صبحدم خندید و من در خواب نوشینم هنوز
۱۳
خصم را از ساده لوحی دوست پندارم رهی
۱۴
طفلم و نگشوده چشم مصلحت بینم هنوز