ساغر خورشید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
زلف و رخسار تو ره بر دل بیتاب زنند
۲
رهزنان قافله را در شب مهتاب زنند
۳
شکوه ای نیست ز طوفان حوادث ما را
۴
دل به دریازدگان خنده به سیلاب زنند
۵
جرعه نوشان تو ای شاهد علوی چون صبح
۶
باده از ساغر خورشید جهانتاب زنند
۷
خاکساران ترا خانه بود بر سر اشک
۸
خس و خاشاک سراپرده به گرداب زنند
۹
گفتم : از بهر چه پویی ره میخانه رهی
۱۰
گفت : آنجاست که بر آتش غم آب زنند