رهی معیری · غزلها - جلد چهارم

آیینهٔ روشن

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
ز کینه دور بود سینه ای که من دارم
۲
غبار نیست بر آیینه ای که من دارم
۳
ز چشم پر گهرم اختران عجب دارند
۴
که غافلند ز گنجینه ای که من دارم
۵
به هجر و وصل مرا تاب آرمیدن نیست
۶
یکیست شنبه و آدینه ای که من دارم
۷
سیاهی از رخ شب می رود ولی از دل
۸
نمی رود غم دیرینه ای که من دارم
۹
تو اهل درد نه ای ورنه آتشی جانسوز
۱۰
زبانه می کشد از سینه ای که من دارم
۱۱
رهی ز چشمه خورشید تابناک تر است
۱۲
به روشنی دل بی کینه ای که من دارم

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.