اقبال لاهوری · اسرار خودی

در شرح اسرار اسمای علی مرتضی

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
مسلم اول شه مردان علی
۲
عشق را سرمایه ی ایمان علی
۳
از ولای دودمانش زنده ام
۴
در جهان مثل گهر تابنده ام
۵
نرگسم وارفته ی نظاره ام
۶
در خیابانش چو بو آواره ام
۷
زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست
۸
می اگر ریزد ز تاک من ازوست
۹
خاکم و از مهر او آئینه ام
۱۰
می توان دیدن نوا در سینه ام
۱۱
از رخ او فال پیغمبر گرفت
۱۲
ملت حق از شکوهش فر گرفت
۱۳
قوت دین مبین فرموده اش
۱۴
کائنات آئین پذیر از دوده اش
۱۵
مرسل حق کرد نامش بوتراب
۱۶
حق «یدالله» خواند در ام الکتاب
۱۷
هر که دانای رموز زندگیست
۱۸
سر اسمای علی داند که چیست
۱۹
خاک تاریکی که نام او تن است
۲۰
عقل از بیداد او در شیون است
۲۱
فکر گردون رس زمین پیما ازو
۲۲
چشم کور و گوش ناشنوا ازو
۲۳
از هوس تیغ دو رو دارد بدست
۲۴
رهروان را دل برین رهزن شکست
۲۵
شیر حق این خاک را تسخیر کرد
۲۶
این گل تاریک را اکسیر کرد
۲۷
مرتضی کز تیغ او حق روشن است
۲۸
بوتراب از فتح اقلیم تن است
۲۹
مرد کشور گیر از کراری است
۳۰
گوهرش را آبرو خودداری است
۳۱
هر که در آفاق گردد بوتراب
۳۲
باز گرداند ز مغرب آفتاب
۳۳
هر که زین بر مرکب تن تنگ بست
۳۴
چون نگین بر خاتم دولت نشست
۳۵
زیر پاش اینجا شکوه خیبر است
۳۶
دست او آنجا قسیم کوثر است
۳۷
از خود آگاهی یداللهی کند
۳۸
از یداللهی شهنشاهی کند
۳۹
ذات او دروازه ی شهر علوم
۴۰
زیر فرمانش حجاز و چین و روم
۴۱
حکمران باید شدن بر خاک خویش
۴۲
تا می روشن خوری از تاک خویش
۴۳
خاک گشتن مذهب پروانگیست
۴۴
خاک را اب شو که این مردانگیست
۴۵
سنگ شو ای همچو گل نازک بدن
۴۶
تا شوی بنیاد دیوار چمن
۴۷
از گل خود آدمی تعمیر کن
۴۸
آدمی را عالمی تعمیر کن
۴۹
گر بنا سازی نه دیوار و دری
۵۰
خشت از خاک تو بندد دیگری
۵۱
ای ز جور چرخ ناهنجار تنگ
۵۲
جام تو فریادی بیداد سنگ
۵۳
ناله و فریاد و ماتم تا کجا؟
۵۴
سینه کوبیهای پیهم تا کجا؟
۵۵
در عمل پوشیده مضمون حیات
۵۶
لذت تخلیق قانون حیات
۵۷
خیز و خلاق جهان تازه شو
۵۸
شعله در بر کن خلیل آوازه شو
۵۹
با جهان نامساعد ساختن
۶۰
هست در میدان سپر انداختن
۶۱
مرد خودداری که باشد پخته کار
۶۲
با مزاج او بسازد روزگار
۶۳
گر نسازد با مزاج او جهان
۶۴
می شود جنگ آزما با آسمان
۶۵
بر کند بنیاد موجودات را
۶۶
می دهد ترکیب نو ذرات را
۶۷
گردش ایام را برهم زند
۶۸
چرخ نیلی فام را برهم زند
۶۹
می کند از قوت خود آشکار
۷۰
روزگار نو که باشد سازگار
۷۱
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
۷۲
همچو مردان جانسپردن زندگیست
۷۳
آزماید صاحب قلب سلیم
۷۴
زور خود را از مهمات عظیم
۷۵
عشق با دشوار ورزیدن خوشست
۷۶
چون خلیل از شعله گلچیدن خوشست
۷۷
ممکنات قوت مردان کار
۷۸
گردد از مشکل پسندی آشکار
۷۹
حربه ی دون همتان کین است و بس
۸۰
زندگی را این یک آئین است و بس
۸۱
زندگانی قوت پیداستی
۸۲
اصل او از ذوق استیلاستی
۸۳
عفو بیجا سردی خون حیات
۸۴
سکته ئی در بیت موزون حیات
۸۵
هر که در قعر مذلت مانده است
۸۶
ناتوانی را قناعت خوانده است
۸۷
ناتوانی زندگی را رهزن است
۸۸
بطنش از خوف و دروغ آبستن است
۸۹
از مکارم اندرون او تهی است
۹۰
شیرش از بهر ذمائم فربهی است
۹۱
هوشیار ای صاحب عقل سلیم
۹۲
در کمینها می نشیند این غنیم
۹۳
گر خردمندی فریب او مخود
۹۴
مثل حر با هر زمان رنگش دگر
۹۵
شکل او اهل نظر نشناختند
۹۶
پرده ها بر روی او انداختند
۹۷
گاه او را رحم و نرمی پرده دار
۹۸
گاه می پوشد ردای انکسار
۹۹
گاه او مستور در مجبوری است
۱۰۰
گاه پنهان در ته معذوری است
۱۰۱
چهره در شکل تن آسانی نمود
۱۰۲
دل ز دست صاحب قوت ربود
۱۰۳
با توانائی صداقت توأم است
۱۰۴
گر خود آگاهی همین جام جم است
۱۰۵
زندگی کشت است و حاصل قوتست
۱۰۶
شرح رمز حق و باطل قوتست
۱۰۷
مدعی گر مایه دار از قوت است
۱۰۸
دعوی او بی نیاز از حجت است
۱۰۹
باطل از قوت پذیرد شان حق
۱۱۰
خویش را حق داند از بطلان حق
۱۱۱
از کن او زهر کوثر می شود
۱۱۲
خیر را گوید شری ، شر می شود
۱۱۳
ای ز آداب امانت بیخبر
۱۱۴
از دو عالم خویش را بهتر شمر
۱۱۵
از رموز زندگی آگاه شو
۱۱۶
ظالم و جاهل ز غیر الله شو
۱۱۷
چشم و گوش و لب گشا ای هوشمند
۱۱۸
گر نبینی راه حق بر من بخند

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.