کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
کف خاکی برگ و سازم برهی فشانم او را
۲
به امید اینکه روزی بفلک رسانم او را
۳
چه کنم چه چاره گیرم که ز شاخ علم و دانش
۴
ندمیده هیچ خاری که بدل نشانم او را
۵
دهد آتش جدائی شرر مرا نمودی
۶
به همان نفس بمیرم که فرونشانم او را
۷
می عشق و مستی او نرود برون ز خونم
۸
که دل آنچنان ندادم که دگر ستانم او را
۹
تو به لوح سادهٔ من همه مدعا نوشتی
۱۰
دگر آنچنان ادب کن که غلط نخوانم او را
۱۱
بحضور تو اگر کس غزلی ز من سراید
۱۲
چه شود اگر نوازی به همین که دانم او را