به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
به تسلئی که دادی نگذاشت کار خود را
۲
بتو باز می سپارم دل بیقرار خود را
۳
چه دلی که محنت او ز نفس شماری او
۴
که بدست خود ندارد رگ روزگار خود را
۵
بضمیرت آرمیدم تو بجوش خود نمائی
۶
بکناره برفکندی در آبدار خود را
۷
مه و انجم از تو دارد گله ها شنیده باشی
۸
که بخاک تیره ما زده ئی شرار خود را
۹
خلشی به سینهٔ ما ز خدنگ او غنیمت
۱۰
که اگر بپایش افتد نبرد شکار خود را