اقبال لاهوری · جاویدنامه

حضور

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
گرچه جنت از تجلی های اوست
۲
جان نیاساید به جز دیدار دوست
۳
ما ز اصل خویشتن در پرده ایم
۴
طائریم و آشیان گم کرده ایم
۵
علم اگر کج فطرت و بد گوهر است
۶
پیش چشم ما حجاب اکبر است
۷
علم را مقصود اگر باشد نظر
۸
می شود هم جاده و هم راهبر
۹
می نهد پیش تو از قشر وجود
۱۰
تا تو پرسی چیست راز این نمود
۱۱
جاده را هموار سازد اینچین
۱۲
شوق را بیدار سازد اینچنین
۱۳
درد و داغ و تاب و تب بخشد ترا
۱۴
گریه های نیم شب بخشد ترا
۱۵
علم تفسیر جهان رنگ و بو
۱۶
دیده و دل پرورش گیرد ازو
۱۷
بر مقام جذب و شوق آرد ترا
۱۸
باز چون جبریل بگذارد ترا
۱۹
عشق کس را کی بخلوت می برد
۲۰
او ز چشم خویش غیرت می برد
۲۱
اول او هم رفیق و هم طریق
۲۲
آخر او راه رفتن بی رفیق
۲۳
در گذشتم زان همه حور و قصور
۲۴
زورق جان باختم در بحر نور
۲۵
غرق بودم در تماشای جمال
۲۶
هر زمان در انقلاب و لایزال
۲۷
گم شدم اندر ضمیر کائنات
۲۸
چون رباب آمد بچشم من حیات
۲۹
آنکه هر تارش رباب دیگری
۳۰
هر نوا از دیگری خونین تری
۳۱
ما همه یک دودمان نار و نور
۳۲
آدم و مهر و مه و جبریل و حور
۳۳
پیش جان آئینه ئی آویختند
۳۴
حیرتی را با یقین آمیختند
۳۵
صبح امروزی که نورش ظاهر است
۳۶
در حضورش دوش و فردا حاضر است
۳۷
حق هویدا با همه اسرار خویش
۳۸
با نگاه من کند دیدار خویش
۳۹
دیدنش افزودن بی کاستن
۴۰
دیدنش از قبر تن برخاستن
۴۱
عبد و مولا در کمین یکدگر
۴۲
هر دو بیتاب اند از ذوق نظر
۴۳
زندگی هر جا که باشد جستجوست
۴۴
حل نشد این نکته من صیدم که اوست
۴۵
عشق جان را لذت دیدار داد
۴۶
با زبانم جرأت گفتار داد
۴۷
ای دو عالم از تو با نور و نظر
۴۸
اندکی آن خاکدانی را نگر
۴۹
بندهٔ آزاد را ناسازگار
۵۰
بر دمد از سنبل او نیش خار
۵۱
غالبان غرق اند در عیش و طرب
۵۲
کار مغلوبان شمار روز و شب
۵۳
از ملوکیت جهان تو خراب
۵۴
تیره شب در آستین آفتاب
۵۵
دانش افرنگیان غارتگری
۵۶
دیر ها خیبر شد از بی حیدری
۵۷
آنکه گوید لااله بیچاره ایست
۵۸
فکرش از بی مرکزی آواره ایست
۵۹
چار مرگ اندر پی این دیر میر
۶۰
سود خوار و والی و ملا و پیر
۶۱
اینچنین عالم کجا شایان تست
۶۲
آب و گل داغی که بر دامان تست
۶۳
ندای جمال
۶۴
کلک حق از نقشهای خوب و زشت
۶۵
هر چه ما را سازگار آمد نوشت
۶۶
چیست بودن دانی ای مرد نجیب؟
۶۷
از جمال ذات حق بردن نصیب
۶۸
آفریدن جستجوی دلبری
۶۹
وانمودن خویش را بر دیگری
۷۰
اینهمه هنگامه های هست و بود
۷۱
بی جمال ما نیاید در وجود
۷۲
زندگی هم فانی و هم باقی است
۷۳
این همه خلاقی و مشتاقی است
۷۴
زنده ئی؟ مشتاق شو خلاق شو
۷۵
همچو ما گیرندهٔ آفاق شو
۷۶
در شکن آنرا که ناید سازگار
۷۷
از ضمیر خود دگر عالم بیار
۷۸
بندهٔ آزاد را آید گران
۷۹
زیستن اندر جهان دیگران
۸۰
هر که او را قوت تخلیق نیست
۸۱
پیش ما جز کافر و زندیق نیست
۸۲
ق
۸۳
از جمال ما نصیب خود نبرد
۸۴
از نخیل زندگانی بر نخورد
۸۵
مرد حق برنده چون شمشیر باش
۸۶
خود جهان خویش را تقدیر باش
۸۷
زنده رود
۸۸
چیست آئین جهان رنگ و بو
۸۹
جز که آب رفته می ناید بجو
۹۰
زندگانی را سر تکرار نیست
۹۱
فطرت او خوگر تکرار نیست
۹۲
زیر گردون رجعت او را نارواست
۹۳
چون ز پا افتاد قومی برنخاست
۹۴
ملتی چون مرد ، کم خیزد ز قبر
۹۵
چارهٔ او چیست غیر از قبر و صبر
۹۶
ندای جمال
۹۷
زندگانی نیست تکرار نفس
۹۸
اصل او از حی و قیوم است و بس
۹۹
قرب جان با آنکه گفت «انی قریب»
۱۰۰
از حیات جاودان بردن نصیب
۱۰۱
فرد از توحید لاهوتی شود
۱۰۲
ملت از توحید جبروتی شود
۱۰۳
بایزید و شبلی و بوذر ازوست
۱۰۴
امتان را طغرل و سنجر ازوست
۱۰۵
بی تجلی نیست آڈم را ثبات
۱۰۶
جلوهٔ ما فرد و ملت را حیات
۱۰۷
هر دو از توحید می گیرد کمال
۱۰۸
زندگی این را جلال ، آنرا جمال
۱۰۹
این سلیمانی است آن سلمانی است
۱۱۰
آن سراپا فقر و این سلطانی است
۱۱۱
آن یکی را بیند ، این گردد یکی
۱۱۲
در جهان با آن نشین با این بزی
۱۱۳
چیست ملت ایکه گوئی لااله
۱۱۴
با هزاران چشم بودن یک نگه
۱۱۵
اهل حق را حجت و دعوی یکیست
۱۱۶
خیمه های ما جدا دلها یکی است
۱۱۷
ذره ها از یک نگاه آفتاب
۱۱۸
یک نگه شو تا شود حق بی حجاب
۱۱۹
یک نگاهی را بچشم کم مبین
۱۲۰
از تجلی های توحید است این
۱۲۱
ملتی چون می شود توحید مست
۱۲۲
قوت و جبروت می آید بدست
۱۲۳
روح ملت را وجود از انجمن
۱۲۴
روح ملت نیست محتاج بدن
۱۲۵
تا وجودش را نمود از صحبت است
۱۲۶
مرد چون شیرازهٔ صحبت شکست
۱۲۷
مرده ئی از یک نگاهی زنده شو
۱۲۸
بگذر از بی مرکزی پاینده شو
۱۲۹
وحدت افکار و کردار آفرین
۱۳۰
تا شوی اندر جهان صاحب نگین
۱۳۱
زنده رود
۱۳۲
من کیم تو کیستی عالم کجاست
۱۳۳
در میان ما و تو دوری چراست
۱۳۴
من چرا در بند تقدیرم بگوی
۱۳۵
تو نمیری من چرا میرم بگوی
۱۳۶
ندای جمال
۱۳۷
بوده ئی اندر جهان چار سو
۱۳۸
هر که گنجد اندرو میرد درو
۱۳۹
زندگی خواهی خودی را پیش کن
۱۴۰
چار سو را غرق اندر خویش کن
۱۴۱
باز بینی من کیم تو کیستی
۱۴۲
در جهان چون مردی و چون زیستی
۱۴۳
زنده رود
۱۴۴
پوزش این مرد نادان در پذیر
۱۴۵
پرده را از چهرهٔ تقدیر گیر
۱۴۶
انقلاب روس و آلمان دیده ام
۱۴۷
شور در جان مسلمان دیده ام
۱۴۸
دیده ام تدبیر های غرب و شرق
۱۴۹
وانما تقدیر های غرب و شرق
۱۵۰
افتادن تجلی جلال
۱۵۱
ناگهان دیدم جهان خویش را
۱۵۲
آن زمین و آسمان خویش را
۱۵۳
غرق در نور شفق گون دیدمش
۱۵۴
سرخ مانند طبر خون دیدمش
۱۵۵
زان تجلی ها که در جانم شکست
۱۵۶
چون کلیم الله فتادم جلوه مست
۱۵۷
نور او هر پردگی را وانمود
۱۵۸
تاب گفتار از زبان من ربود
۱۵۹
از ضمیر عالم بی چند و چون
۱۶۰
یک نوای سوزناک آمد برون
۱۶۱
«بگذر از خاور و افسونی افرنگ مشو
۱۶۲
که نیرزد بجوی اینهمه دیرینه و نو
۱۶۳
آن نگینی که تو با اهرمنان باخته ئی
۱۶۴
هم به جبریل امینی نتوان کرد گرو
۱۶۵
زندگی انجمن آرا و نگهدار خود است
۱۶۶
ای که در قافله ئی ، بی همه شو با همه رو
۱۶۷
تو فروزنده تر از مهر منیر آمده ئی
۱۶۸
آنچنان زی که بهر ذره رسانی پرتو
۱۶۹
چون پرکاه که در رهگذر باد افتاد
۱۷۰
رفت اسکندر و دارا و قباد و خسرو
۱۷۱
از تنک جامی تو میکده رسوا گردید
۱۷۲
شیشه ئی گیر و حکیمانه بیاشام و برو»

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.