خطاب به جاوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
سخنی به نژاد نو
۲
این سخن آراستن بیحاصل است
۳
بر نیاید آنچه در قعر دل است
۴
گرچه من صد نکته گفتم بی حجاب
۵
نکته ئی دارم که ناید در کتاب
۶
گر بگویم می شود پیچیده تر
۷
حرف و صوت او را کند پوشیده تر
۸
سوز او را از نگاه من بگیر
۹
یا ز آه صبحگاه من بگیر
۱۰
مادرت درس نخستین با تو داد
۱۱
غنچهٔ تو از نسیم او گشاد
۱۲
از نسیم او ترا این رنگ و بوست
۱۳
ای متاع ما بهای تو ازوست
۱۴
دولت جاوید ازو اندوختی
۱۵
از لب او لااله آموختی
۱۶
ای پسر ذوق نگه از من بگیر
۱۷
سوختن در لااله از من بگیر
۱۸
لااله گوئی بگو از روی جان
۱۹
تا ز اندام تو آید بوی جان
۲۰
مهر و مه گردد ز سوز لااله
۲۱
دیده ام این سوز را در کوه و که
۲۲
این دو حرف لااله گفتار نیست
۲۳
لااله جز تیغ بی زنهار نیست
۲۴
زیستن با سوز او قهاری است
۲۵
لااله ضرب است و ضرب کاری است
۲۶
مؤمن و پیش کسان بستن نطاق
۲۷
مؤمن و غداری و فقر و نفاق
۲۸
با پشیزی دین و ملت را فروخت
۲۹
هم متاع خانه و هم خانه سوخت
۳۰
لااله اندر نمازش بود و نیست
۳۱
نازها اندر نیازش بود و نیست
۳۲
نور در صوم و صلوت او نماند
۳۳
جلوه ئی در کائنات او نماند
۳۴
آنکه بود الله او را ساز و برگ
۳۵
فتنهٔ او حب مال و ترس مرگ
۳۶
رفت ازو آن مستی و ذوق و سرور
۳۷
دین او اندر کتاب و او بگور
۳۸
صحبتش با عصر حاضر در گرفت
۳۹
حرف دین را از دو «پیغمبر» گرفت
۴۰
آن ز ایران بود و این هندی نژاد
۴۱
آن ز حج بیگانه و این از جهاد
۴۲
تا جهاد و حج نماند از واجبات
۴۳
رفت جان از پیکر صوم و صلوت
۴۴
روح چون رفت از صلوت و از صیام
۴۵
فرد ناهموار و ملت بی نظام
۴۶
سینه ها از گرمی قرآن تهی
۴۷
از چنین مردان چه امید بهی
۴۸
از خودی مرد مسلمان در گذشت
۴۹
ای خضر دستی که آب از سر گذشت
۵۰
سجده ئی کزوی زمین لرزیده است
۵۱
بر مرادش مهر و مه گردیده است
۵۲
ق
۵۳
سنگ اگر گیرد نشان آن سجود
۵۴
در هوا آشفته گردد همچو دود
۵۵
این زمان جز سر بزیری هیچ نیست
۵۶
اندر و جز ضعف پیری هیچ نیست
۵۷
آن شکوه ربی الاعلی کجاست
۵۸
این گناه اوست یا تقصیر ماست
۵۹
هر کسی بر جادهٔ خود تند رو
۶۰
ناقهٔ ما بی زمام و هرزه دو
۶۱
صاحب قرآن و بی ذوق طلب؟
۶۲
العجب ثم العجب ثم العجب!
۶۳
گر خدا سازد ترا صاحب نظر
۶۴
روزگاری را که می آید نگر
۶۵
عقلها بیباک و دلها بی گداز
۶۶
چشمها بی شرم و غرق اندر مجاز
۶۷
علم و فن دین و سیاست ، عقل و دل
۶۸
زوج زوج اندر طواف آب و گل
۶۹
آسیا آن مرز و بوم آفتاب
۷۰
غیر بین از خویشتن اندر حجاب
۷۱
قلب او بی واردات نو بنو
۷۲
حاصلش را کس نگیرد باد و جو
۷۳
روزگارش اندرین دیرینه دیر
۷۴
ساکن و یخ بسته و بی ذوق سیر
۷۵
صید ملایان و نخچیر ملوک
۷۶
آهوی اندیشه او لنگ و لوک
۷۷
عقل و دین و دانش و ناموس و ننگ
۷۸
بسته فتراک لردان فرنگ
۷۹
تاختم بر عالم افکار او
۸۰
بر دریدم پردهٔ اسرار او
۸۱
در میان سینه دل خون کرده ام
۸۲
تا جهانش را دگرگون کرده ام
۸۳
من بطبع عصر خود گفتم دو حرف
۸۴
کرده ام بحرین را اندر دو ظرف
۸۵
حرف پیچاپیچ و حرف نیش دار
۸۶
تا کنم عقل و دل مردان شکار
۸۷
حرف ته داری باند از فرنگ
۸۸
نالهٔ مستانه ئی از تار چنگ
۸۹
اصل این از ذکر و اصل آن ز فکر
۹۰
ای تو بادا وارث این فکر و ذکر
۹۱
آب جویم از دو بحر اصل من است
۹۲
فصل من فصل است و هم وصل من است
۹۳
تا مزاج عصر من دیگر فتاد
۹۴
طبع من هنگامهٔ دیگر نهاد
۹۵
نوجوانان تشنه لب خالی ایاغ
۹۶
شسته رو تاریک جان روشن دماغ
۹۷
کم نگاه و بی یقین و نا امید
۹۸
چشم شان اندر جهان چیزی ندید
۹۹
ناکسان منکر ز خود مؤمن به غیر
۱۰۰
خشت بند از خاکشان معمار دیر
۱۰۱
مکتب از مقصود خویش آگاه نیست
۱۰۲
تا بجذب اندرونش راه نیست
۱۰۳
نور فطرت راز جانها پاک شست
۱۰۴
یک گل رعنا ز شاخ او نرست
۱۰۵
خشت را معمار ما کج می نهد
۱۰۶
خوی بط با بچهٔ شاهین دهد
۱۰۷
علم تا سوزی نگیرد از حیات
۱۰۸
دل نگیرد لذتی از واردات
۱۰۹
علم جز شرح مقامات تو نیست
۱۱۰
علم جز تفسیر آیات تو نیست
۱۱۱
سوختن میباید اندر نار حس
۱۱۲
تا بدانی نقرهٔ خود را ز مس
۱۱۳
علم حق اول حواس آخر حضور
۱۱۴
آخر او می نگنجد در شعور
۱۱۵
صد کتاب آموزی از اهل هنر
۱۱۶
خوشتر آن درسی که گیری از نظر
۱۱۷
هر کسی زان می که ریزد از نظر
۱۱۸
مست می گردد بانداز دگر
۱۱۹
از دم باد سحر میرد چراغ
۱۲۰
لاله زان باد سحر ، می در ایاغ
۱۲۱
کم خور و کم خواب و کم گفتار باش
۱۲۲
گرد خود گردنده چون پرگار باش
۱۲۳
منکر حق نزد ملا کافر است
۱۲۴
منکر خود نزد من کافر تر است
۱۲۵
آن به انکار وجود آمد «عجول،
۱۲۶
این «عجول» و هم «ظلوم» و هم «جهول»
۱۲۷
شیوهٔ اخلاص را محکم بگیر
۱۲۸
پاک شو از خوف سلطان و امیر
۱۲۹
عدل در قهر و رضا از کف مده
۱۳۰
قصد در فقر و غنا از کف مده
۱۳۱
حکم دشوار است تأویلی مجو
۱۳۲
جز به قلب خویش قندیلی مجو
۱۳۳
حفظ جانها ذکر و فکر بی حساب
۱۳۴
حفظ تنها ضبط نفس اندر شباب
۱۳۵
حاکمی در عالم بالا و پست
۱۳۶
جز به حفظ جان و تن ناید بدست
۱۳۷
لذت سیر است مقصود سفر
۱۳۸
گر نگه بر آشیان داری مپر
۱۳۹
ماه گردد تا شود صاحب مقام
۱۴۰
سیر آدم را مقام آمد حرام
۱۴۱
زندگی جز لذت پرواز نیست
۱۴۲
آشیان با فطرت او ساز نیست
۱۴۳
رزق زاغ و کرکس اندر خاک گور
۱۴۴
رزق بازان در سواد ماه و هور
۱۴۵
سر دین صدق مقال اکل حلال
۱۴۶
خلوت و جلوت تماشای جمال
۱۴۷
در ره دین سخت چون الماس زی
۱۴۸
دل بحق بر بند و بی وسواس زی
۱۴۹
سری از اسرار دین بر گویمت
۱۵۰
داستانی از مظفر گویمت
۱۵۱
اندر اخلاص عمل فرد فرید
۱۵۲
پادشاهی با مقام با یزید
۱۵۳
پیش او اسبی چو فرزندان عزیز
۱۵۴
سخت کوش چون صاحب خود در ستیز
۱۵۵
سبزه رنگی از نجیبان عرب
۱۵۶
باوفا ، بی عیب ، پاک اندر نسب
۱۵۷
مرد مؤمن را عزیز ای نکته رس
۱۵۸
چیست جز قرآن و شمشیر و فرس
۱۵۹
من چه گویم وصف آن خیر الجیاد
۱۶۰
کوه و روی آبها رفتی چو باد
۱۶۱
روز هیجا از نظر آماده تر
۱۶۲
تند بادی طایف کوه و کمر
۱۶۳
در تک او فتنه های رستخیز
۱۶۴
سنگ از ضرب سم او ریز ریز
۱۶۵
روزی آن حیوان چو انسان ارجمند
۱۶۶
گشت از درد شکم زار و نژند
۱۶۷
کرد بیطاری علاجش از شراب
۱۶۸
اسب شه را وارهاند از پیچ و تاب
۱۶۹
شاه حق بین دیگر آن یکران نخواست
۱۷۰
شرع تقوی از طریق ما جداست
۱۷۱
ای ترا بخشد خدا قلب و جگر
۱۷۲
طاعت مرد مسلمانی نگر
۱۷۳
دین سراپا سوختن اندر طلب
۱۷۴
انتهایش عشق و آغازش ادب
۱۷۵
آبروی گل ز رنگ و بوی اوست
۱۷۶
بی ادب ، بی رنگ و بو ، بی آبروست
۱۷۷
نوجوانی را چو بینم بی ادب
۱۷۸
روز من تاریک می گردد چو شب
۱۷۹
تاب و تب در سینه افزاید مرا
۱۸۰
یاد عهد مصطفی آید مرا
۱۸۱
از زمان خود پشیمان میشوم
۱۸۲
در قرون رفته پنهان میشوم
۱۸۳
ستر زن یا زوج یا خاک لحد
۱۸۴
ستر مردان حفظ خویش از یار بد
۱۸۵
حرف بد را بر لب آوردن خطاست
۱۸۶
کافر و مؤمن همه خلق خداست
۱۸۷
آدمیت ، احترام آدمی
۱۸۸
با خبر شو از مقام آدمی
۱۸۹
آدمی از ربط و ضبط تن به تن
۱۹۰
بر طریق دوستی گامی بزن
۱۹۱
بندهٔ عشق از خدا گیرد طریق
۱۹۲
می شود بر کافر و مؤمن شفیق
۱۹۳
کفر و دین را گیر در پهنای دل
۱۹۴
دل اگر بگریزد از دل وای دل
۱۹۵
گرچه دل زندانی آب و گل است
۱۹۶
اینهمه آفاق آفاق دل است
۱۹۷
گرچه باشی از خداوندان ده
۱۹۸
فقر را از کف مده از کف مده
۱۹۹
سوز او خوابیده در جان تو هست
۲۰۰
این کهن می از نیاگان تو هست
۲۰۱
در جهان جز درد دل سامان مخواه
۲۰۲
نعمت از حق خواه و از سلطان مخواه
۲۰۳
ای بسا مرد حق اندیش و بصیر
۲۰۴
می شود از کثرت نعمت ضریر
۲۰۵
کثرت نعمت گداز از دل برد
۲۰۶
ناز می آرد نیاز از دل برد
۲۰۷
سالها اندر جهان گردیده ام
۲۰۸
نم به چشم منعمان کم دیده ام
۲۰۹
من فدای آنکه درویشانه زیست
۲۱۰
وای آنکو از خدا بیگانه زیست
۲۱۱
در مسلمانان مجو آن ذوق و شوق
۲۱۲
آن یقین آن رنگ و بو آن ذوق و شوق
۲۱۳
عالمان از علم قرآن بی نیاز
۲۱۴
صوفیان درنده گرگ و مو دراز
۲۱۵
گرچه اندر خانقاهان های و هوست
۲۱۶
کو جوانمردی که صهبا در کدوست
۲۱۷
هم مسلمانان افرنگی مآب
۲۱۸
چشمهٔ کوثر بجویند از سراب
۲۱۹
بی خبر از سر دین اند این همه
۲۲۰
اهل کین اند اهل کین اند این همه
۲۲۱
خیر و خوبی بر خواص آمد حرام
۲۲۲
دیده ام صدق و صفا را در عوام
۲۲۳
اهل دین را باز دان از اهل کین
۲۲۴
هم نشین حق بجو با او نشین
۲۲۵
کرکسان را رسم و آئین دیگر است
۲۲۶
سطوت پرواز شاهین دیگرست
۲۲۷
مرد حق از آسمان افتد چو برق
۲۲۸
هیزم او شهر و دشت غرب و شرق
۲۲۹
ما هنوز اندر ظلام کائنات
۲۳۰
او شریک اهتمام کائنات
۲۳۱
او کلیم و او مسیح و او خلیل
۲۳۲
او محمد او کتاب او جبرئیل
۲۳۳
آفتاب کائنات اهل دل
۲۳۴
از شعاع او حیات اهل دل
۲۳۵
اول اندر نار خود سوزد ترا
۲۳۶
باز سلطانی بیاموزد ترا
۲۳۷
ما همه با سوز او صاحبدلیم
۲۳۸
ورنه نقش باطل آب و گلیم
۲۳۹
ترسم این عصری که تو زادی درآن
۲۴۰
در بدن غرق است و کم داند ز جان
۲۴۱
چون بدن از قحط جان ارزان شود
۲۴۲
مرد حق در خویشتن پنهان شود
۲۴۳
در نیابد جستجو آن مرد را
۲۴۴
گرچه بیند روبرو آن مرد را
۲۴۵
تو مگر ذوق طلب از کف مده
۲۴۶
گرچه در کار تو افتد صد گره
۲۴۷
گر نیابی صحبت مرد خبیر
۲۴۸
از اب وجد آنچه من دارم بگیر
۲۴۹
پیر رومی را رفیق راه ساز
۲۵۰
تا خدا بخشد ترا سوز و گداز
۲۵۱
زانکه رومی مغز را داند ز پوست
۲۵۲
پای او محکم فتد در کوی دوست
۲۵۳
شرح او کردند و او را کس ندید
۲۵۴
معنی او چون غزال از ما رمید
۲۵۵
رقص تن از حرف او آموختند
۲۵۶
چشم را از رقص جان بر دوختند
۲۵۷
رقص تن در گردش آرد خاک را
۲۵۸
رقص جان برهم زند افلاک را
۲۵۹
علم و حکم از رقص جان آید بدست
۲۶۰
هم زمین هم آسمان آید بدست
۲۶۱
فرد ازوی صاحب جذب کلیم
۲۶۲
ملت ازوی وارث ملک عظیم
۲۶۳
رقص جان آموختن کاری بود
۲۶۴
غیر حق را سوختن کاری بود
۲۶۵
تا ز نار حرص و غم سوزد جگر
۲۶۶
جان برقص اندر نیاید ای پسر
۲۶۷
ضعف ایمانست و دلگیریست غم
۲۶۸
نوجوانا «نیمه پیری است غم»
۲۶۹
می شناسی حرص «فقر حاضر» است
۲۷۰
من غلام آنکه بر خود قاهر است
۲۷۱
ای مرا تسکین جان ناشکیب
۲۷۲
تو اگر از رقص جان گیری نصیب
۲۷۳
سر دین مصطفی گویم ترا
۲۷۴
هم به قبر اندر دعا گویم ترا