اقبال لاهوری · پس چه باید کرد؟

پس چه باید کرد ای اقوام شرق

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
پس چه باید کرد ای اقوام شرق
۲
باز روشن می شود ایام شرق
۳
در ضمیرش انقلاب آمد پدید
۴
شب گذشت و آفتاب آمد پدید
۵
یورپ از شمشیر خود بسمل فتاد
۶
زیر گردون رسم لادینی نهاد
۷
گرگی اندر پوستین بره ئی
۸
هر زمان اندر کمین بره ئی
۹
مشکلات حضرت انسان ازوست
۱۰
آدمیت را غم پنهان ازوست
۱۱
در نگاهش آدمی آب و گل است
۱۲
کاروان زندگی بی منزل است
۱۳
هر چه می بینی ز انوار حق است
۱۴
حکمت اشیا ز اسرار حق است
۱۵
هر که آیات خدا بیند ، حر است
۱۶
اصل این حکمت ز حکم «انظر» است
۱۷
بندهٔ مومن ازو بهروز تر
۱۸
هم بحال دیگران دلسوز تر
۱۹
علم چون روشن کند آب و گلش
۲۰
از خدا ترسنده تر گردد دلش
۲۱
علم اشیا خاک ما را کیمیاست
۲۲
آه در افرنگ تأثیرش جداست
۲۳
عقل و فکرش بی عیار خوب و زشت
۲۴
چشم او بی نم ، دل او سنگ و خشت
۲۵
علم ازو رسواست اندر شهر و دشت
۲۶
جبرئیل از صحبتش ابلیس گشت
۲۷
دانش افرنگیان تیغی بدوش
۲۸
در هلاک نوع انسان سخت کوش
۲۹
با خسان اندر جهان خیر و شر
۳۰
در نسازد مستی علم و هنر
۳۱
آه از افرنگ و از آئین او
۳۲
آه از اندیشهٔ لا دین او
۳۳
علم حق را ساحری آموختند
۳۴
ساحری نی کافری آموختند
۳۵
هر طرف صد فتنه می آرد نفیر
۳۶
تیغ را از پنجهٔ رهزن بگیر
۳۷
ایکه جان را باز میدانی ز تن
۳۸
سحر این تهذیب لا دینی شکن
۳۹
روح شرق اندر تنش باید دمید
۴۰
تا بگردد قفل معنی را کلید
۴۱
عقل اندر حکم دل یزدانی است
۴۲
چون ز دل آزاد شد شیطانی است
۴۳
زندگانی هر زمان در کشمکش
۴۴
عبرت آموز است احوال حبش
۴۵
شرع یورپ بی نزاع قیل و قال
۴۶
بره را کرد است بر گرگان حلال
۴۷
نقش نو اندر جهان باید نهاد
۴۸
از کفن دزدان چه امید گشاد
۴۹
در جنیوا چیست غیر از مکر و فن؟
۵۰
صید تو این میش و آن نخچیر من
۵۱
نکته ها کو می نگنجد در سخن
۵۲
یک جهان آشوب و یک گیتی فتن
۵۳
ای اسیر رنگ ، پاک از رنگ شو
۵۴
مؤمن خود ، کافر افرنگ شو
۵۵
رشتهٔ سود و زیان در دست تست
۵۶
آبروی خاوران در دست تست
۵۷
این کهن اقوام را شیرازه بند
۵۸
رایت صدق و صفا را کن بلند
۵۹
اهل حق را زندگی از قوت است
۶۰
قوت هر ملت از جمعیت است
۶۱
رای بی قوت همه مکر و فسون
۶۲
قوت بی رای جهل است و جنون
۶۳
سوز و ساز و درد و داغ از آسیاست
۶۴
هم شراب و هم ایاغ از آسیاست
۶۵
عشق را ما دلبری آموختیم
۶۶
شیوهٔ آدم گری آموختیم
۶۷
هم هنر ، هم دین ز خاک خاور است
۶۸
رشک گردون خاک پاک خاور است
۶۹
وانمودیم آنچه بود اندر حجاب
۷۰
آفتاب از ما و ما از آفتاب
۷۱
هر صدف را گوهر از نیسان ماست
۷۲
شوکت هر بحر از طوفان ماست
۷۳
روح خود در سوز بلبل دیده ایم
۷۴
خون آدم در رگ گل دیده ایم
۷۵
فکر ما جویای اسرار وجود
۷۶
زد نخستین زخمه بر تار وجود
۷۷
داشتیم اندر میان سینه داغ
۷۸
بر سر راهی نهادیم این چراغ
۷۹
ای امین دولت تهذیب و دین
۸۰
آن ید بیضا برآر از آستین
۸۱
خیز و از کار امم بگشا گره
۸۲
نشهٔ افرنگ را از سر بنه
۸۳
نقشی از جمعیت خاور فکن
۸۴
واستان خود را ز دست اهرمن
۸۵
دانی از افرنگ و از کار فرنگ
۸۶
تا کجا در قید زنار فرنگ
۸۷
زخم ازو ، نشتر ازو ، سوزن ازو
۸۸
ما و جوی خون و امید رفو
۸۹
خود بدانی پادشاهی ، قاهری است
۹۰
قاهری در عصر ما سوداگری است
۹۱
تختهٔ دکان شریک تخت و تاج
۹۲
از تجارت نفع و از شاهی خراج
۹۳
آن جهانبانی که هم سوداگر است
۹۴
بر زبانش خیر و اندر دل شر است
۹۵
گر تو میدانی حسابش را درست
۹۶
از حریرش نرم تر کرپاس تست
۹۷
بی نیاز از کارگاه او گذر
۹۸
در زمستان پوستین او مخر
۹۹
کشتن بی حرب و ضرب آئین اوست
۱۰۰
مرگها در گردش ماشین اوست
۱۰۱
بوریای خود به قالینش مده
۱۰۲
بیذق خود را به فرزینش مده
۱۰۳
گوهرش تف دار و در لعلش رگ است
۱۰۴
مشک این سوداگر از ناف سگ است
۱۰۵
رهزن چشم تو خواب مخملش
۱۰۶
رهزن تو رنگ و آب مخملش
۱۰۷
صد گره افکنده ئی در کار خویش
۱۰۸
از قماش او مکن دستار خویش
۱۰۹
هوشمندی از خم او می نخورد
۱۱۰
هر که خورد اندر همین میخانه مرد
۱۱۱
وقت سودا خندخند و کم خروش
۱۱۲
ما چو طفلانیم و او شکر فروش
۱۱۳
محرم از قلب و نگاه مشتری است
۱۱۴
یارب این سحر است یا سوداگری است
۱۱۵
تاجران رنگ و بو بردند سود
۱۱۶
ما خریداران همه کور و کبود
۱۱۷
آنچه از خاک تو رست ای مرد حر
۱۱۸
آن فروش و آن بپوش و آن بخور
۱۱۹
آن نکوبینان که خود را دیده اند
۱۲۰
خود گلیم خویش را بافیده اند
۱۲۱
ای ز کار عصر حاضر بی خبر
۱۲۲
چرب دستیهای یورپ را نگر
۱۲۳
قالی از ابریشم تو ساختند
۱۲۴
باز او را پیش تو انداختند
۱۲۵
چشم تو از ظاهرش افسون خورد
۱۲۶
رنگ و آب او ترا از جا برد
۱۲۷
وای آن دریا که موجش کم تپید
۱۲۸
گوهر خود را ز غواصان خرید

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.