در حضور رسالت مآب - شب سه اپریل م که در دارالاقبال بهوپال بودم سید احمد خانرا در خواب دیدم - فرمودند که از علالت خویش در حضور رسالت مآب عرض کن
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای تو ما بیچارگان را ساز و برگ
۲
وا رهان این قوم را از ترس مرگ
۳
سوختی لات و منات کهنه را
۴
تازه کردی کائنات کهنه را
۵
در جهان ذکر و فکر انس و جان
۶
تو صلوت صبح تو بانگ اذان
۷
لذت سوز و سرور از لا اله
۸
در شب اندیشه نور از لا اله
۹
نی خدا ها ساختیم از گاو و خر
۱۰
نی حضور کاهنان افکنده سر
۱۱
نی سجودی پیش معبودان پیر
۱۲
نی طواف کوشک سلطان و میر
۱۳
این همه از لطف بی پایان تست
۱۴
فکر ما پروردهٔ احسان تست
۱۵
ذکر تو سرمایهٔ ذوق و سرور
۱۶
قوم را دارد به فقر اندر غیور
۱۷
ای مقام و منزل هر راهرو
۱۸
جذب تو اندر دل هر راهرو
۱۹
ساز ما بی صوت گردید آنچنان
۲۰
زخمه بر رگهای او آید گران
۲۱
در عجم گردیدم و هم در عرب
۲۲
مصطفی نایاب و ارزان بولهب
۲۳
این مسلمان زادهٔ روشن دماغ
۲۴
ظلمت آباد ضمیرش بی چراغ
۲۵
در جوانی نرم و نازک چون حریر
۲۶
آرزو در سینهٔ او زود میر
۲۷
این غلام ابن غلام ابن غلام
۲۸
حریت اندیشهٔ او را حرام
۲۹
مکتب از وی جذبهٔ دین در ربود
۳۰
از وجودش این قدر دانم که بود
۳۱
این ز خود بیگانه این مست فرنگ
۳۲
نان جو می خواهد از دست فرنگ
۳۳
نان خرید این فاقه کش با جان پاک
۳۴
داد ما را ناله های سوز ناک
۳۵
دانه چین مانند مرغان سرا ست
۳۶
از فضای نیلگون ناآشناست
۳۷
آتش افرنگیان بگداختش
۳۸
یعنی این دوزخ دگرگون ساختش
۳۹
شیخ مکتب کم سواد و کم نظر
۴۰
از مقام او نداد او را خبر
۴۱
مؤمن و از رمز مرگ آگاه نیست
۴۲
در دلش لا غالب الا الله نیست
۴۳
تا دل او در میان سینه مرد
۴۴
می نیندیشد مگر از خواب و خورد
۴۵
بهر یک نان نشتر «لا و نعم»
۴۶
منت صد کس برای یک شکم
۴۷
از فرنگی می خرد لات و منات
۴۸
مؤمن و اندیشه او سومنات
۴۹
«قم باذنی» گوی و او را زنده کن
۵۰
در دلش «الله هو» را زنده کن
۵۱
ما همه افسونی تهذیب غرب
۵۲
کشتهٔ افرنگیان بی حرب و ضرب
۵۳
تو از آن قومی که جام او شکست
۵۴
وا نما یک بنده الله مست
۵۵
تا مسلمان باز بیند خویش را
۵۶
از جهانی برگزیند خویش را
۵۷
شهسوارا ! یک نفس در کش عنان
۵۸
حرف من آسان نیاید بر زبان
۵۹
آرزو آید که ناید تا به لب
۶۰
می نگردد شوق محکوم ادب
۶۱
آن بگوید لب گشا ای دردمند
۶۲
این بگوید چشم بگشا لب ببند
۶۳
گرد تو گردد حریم کائنات
۶۴
از تو خواهم یک نگاه التفات
۶۵
ذکر و فکر و علم و عرفانم توئی
۶۶
کشتی و دریا و طوفانم توئی
۶۷
آهوی زار و زبون و ناتوان
۶۸
کس به فتراکم نبست اندر جهان
۶۹
ای پناه من حریم کوی تو
۷۰
من به امیدی رمیدم سوی تو
۷۱
آن نوا در سینه پروردن کجا
۷۲
وز دمی صد غنچه وا کردن کجا
۷۳
نغمهٔ من در گلوی من شکست
۷۴
شعله ئی از سینه ام بیرون نجست
۷۵
در نفس سوز جگر باقی نماند
۷۶
لطف قرآن سحر باقی نماند
۷۷
ناله ئی کو می نگنجد در ضمیر
۷۸
تا کجا در سینه ام ماند اسیر
۷۹
یک فضای بیکران میبایدش
۸۰
وسعت نه آسمان میبایدش
۸۱
آه زان دردی که در جان و تن است
۸۲
گوشهٔ چشم تو داروی من است
۸۳
در نسازد با دواها جان زار
۸۴
تلخ و بویش بر مشامم ناگوار
۸۵
کار این بیمار نتوان برد پیش
۸۶
من چو طفلان نالم از داروی خویش
۸۷
تلخی او را فریبم از شکر
۸۸
خنده ها در لب بدوزد چاره گر
۸۹
چون بصیری از تو میخواهم گشود
۹۰
تا بمن باز آید آن روزی که بود
۹۱
مهر تو بر عاصیان افزونتر است
۹۲
در خطا بخشی چو مهر مادر است
۹۳
با پرستاران شب دارم ستیز
۹۴
باز روغن در چراغ من بریز
۹۵
ای وجود تو جهان را نو بهار
۹۶
پرتو خود را دریغ از من مدار
۹۷
«خود بدانی قدر تن از جان بود
۹۸
قدر جان از پرتو جانان بود»
۹۹
رومی
۱۰۰
تا ز غیر الله ندارم هیچ امید
۱۰۱
یا مرا شمشیر گردان یا کلید
۱۰۲
فکر من در فهم دین چالاک و چست
۱۰۳
تخم کرداری ز خاک من نرست
۱۰۴
تیشه ام را تیز تر گردان که من
۱۰۵
محنتی دارم فزون از کوهکن
۱۰۶
مؤمنم ، از خویشتن کافر نیم
۱۰۷
بر فسانم زن که بد گوهر نیم
۱۰۸
گرچه کشت عمر من بیحاصل است
۱۰۹
چیزکی دارم که نام او دل است
۱۱۰
دارمش پوشیده از چشم جهان
۱۱۱
کز سم شبدیز تو دارد نشان
۱۱۲
بنده ئی را کو نخواهد ساز و برگ
۱۱۳
زندگانی بی حضور خواجه مرگ
۱۱۴
ای که دادی کرد را سوز عرب
۱۱۵
بندهٔ خود را حضور خود طلب
۱۱۶
بنده ئی چون لاله داغی در جگر
۱۱۷
دوستانش از غم او بی خبر
۱۱۸
بنده ئی اندر جهان نالان چو نی
۱۱۹
تفته جان از نغمه های پی به پی
۱۲۰
در بیابان مثل چوب نیم سوز
۱۲۱
کاروان بگذشت و من سوزم هنوز
۱۲۲
اندرین دشت و دری پهناوری
۱۲۳
بو که آید کاروانی دیگری
۱۲۴
جان ز مهجوری بنالد در بدن
۱۲۵
نالهٔ من وای من ای وای من !