زمینه پژوهشدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
متن اصلی فارسی · بدون ترجمهٔ خودکاربازگشت به اثرآثار این شاعربررسی معنای ادبی ↓
بیدل دهلوی · غزلیات

غزل شمارهٔ ۴۹۱

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
هستی به رنگ صبح دلیل فنا بس است
۲
بهر وداع ما نفس‌ آغوش ما بس است
۳
زین بحر چون حباب کمال نمود ما
۴
آیینه‌داری دل بی‌مدعا بس است
۵
ما مرد ترکتازی آن جلوه نیستیم
۶
بهر شکست لشکر ما یک ادا بس است
۷
محروم پای‌بوس تو را بهر سوختن
۸
گرشعله‌نیست غیرت رنگ حنابس است
۹
محتاج نیست حسن به آرایش دگر
۱۰
گل را ز غنچه تکمهٔ بند قبا بس است
۱۱
از دل به هر خیال قناعت نموده‌ایم
۱۲
آیینه روی‌گر ننماید قفا بس است
۱۳
گوهرصفت ز منت دریوزهٔ محیط
۱۴
درکاسهٔ جبین تو آب حیا بس است
۱۵
واماندگی به هر قدم اینجا بهانه ‌جوست
۱۶
گر خار نیست آبله هم زیر پا بس است
۱۷
گر درخورکفایت هرکس نصیبه‌ای است
۱۸
آیینه‌ گو به هرکه رسد، دل به ما بس است
۱۹
خودبینیی‌ که آینهٔ هیچکس مباد
۲۰
در خلق شاهد نگه نارسا بس است
۲۱
ما را چو رشته‌ای ‌که به سوزن وطن ‌کند
۲۲
چندانکه بگذریم درین ‌کوچه جا بس است
۲۳
بیدل مرا به بوس و کنار احتیاج نیست
۲۴
با عندلیب جلوهٔ گل آشنا بس است

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.

از این شعر به پژوهش بروید

موضوع خود را وارد کنید؛ شاعر و اثرِ این شعر در محدوده باقی می‌مانند.