قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱- در مدح پیامبر اکرم محمد مصطفی‌(‌ص‌)

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دوشم ندا رسید ز درگاه‌کبریا
۲
کای بنده‌کبر بهتر ازین عجز با ریا
۳
خوانی مرا خبیر و خلاف تو آشکار
۴
دانی مرا بصیر و نفاق تو برملا
۵
گر دانیم بصیر چرا می‌کنی‌گنه
۶
ور خوانیم خبیر چرا می‌کنی خطا
۷
ماگر عطاکنیم چه خدمت‌کنی به خلق
۸
خلق ارکرم‌کنند چه منت بری ز ما
۹
ماییم خالق تو چو حاصل شود تعب
۱۰
خلقند خواجهٔ تو چو واصل شود عطا
۱۱
اجرای من خوری وکنی خدمت امیر
۱۲
روزی من بری وکشی منت‌کیا
۱۳
گه چون عسس مدارت از خون بی‌کسان
۱۴
گه چون مگس قرارت بر خوان اغنیا
۱۵
گاهی چوکرم پیله‌کشی طیلسان به سر
۱۶
گاهی ز روی حیله‌کنی پیرهن قبا
۱۷
یعنی به جذبه‌ایم نه شوریده از جنون
۱۸
یعنی به خلسه‌ایم نه پیچیده در ردا
۱۹
تاکی شود به رهگذر جرم ره سپر
۲۰
تاکی‌کنی به معذرت جبر اکتفا
۲۱
گویی‌که جبر باشد و باکت نه ازگنه
۲۲
دانی‌که جرم داری و شرمت نه از خدا
۲۳
آخر صلاح را نبود فخر بر فجور
۲۴
آخر نکاح را نبود فرق از زنا
۲۵
مقتول را ز قاتل باطل بود قصاص
۲۶
مظلوم را ز ظالم لازم بود جفا
۲۷
کس‌گفت رنگها همه در خامهٔ قدر
۲۸
کس‌گفت ننگها همه در نامهٔ قضا
۲۹
درگردش است لعبت و لعاب درکمین
۳۰
در جنبش است خامه و نقاش در قفا
۳۱
میغست در تصاعد و قلاب آفتاب
۳۲
کاهست در تحرک و جذاب‌کهربا
۳۳
دیو از برای آنکه به خویشت شود دلیل
۳۴
نفس از برای آنکه زکیشت‌کند جدا
۳۵
آن از طریق شرع‌کند با تو دوستی
۳۶
وین در لباس زهد شود با تو آشنا
۳۷
آن نرم نرم شبههٔ باطل‌کند بیان
۳۸
وین خند خند نکتهٔ ناحق‌کند ادا
۳۹
آن طعنه‌گوکه یاوری دین ذوالمنن
۴۰
وین خنده زن‌که پیروی شرع مصطفا
۴۱
گر جز قبول ملت اجدادکو دلیل
۴۲
ور جز وثوق عادت اسلاف‌کوگوا
۴۳
این‌گویدت همی به تجاهل‌که حق‌کدام‌؟
۴۴
وین راندت همی به تعرص‌که رب‌کجا؟
۴۵
این دزدکاروان و تو مسکین‌کاروان
۴۶
آن رند و اوستا و تو نادان روستا
۴۷
آن آردت ز مسلک توحید منصرف
۴۸
وین آردت به مهلک تزویر رهنما
۴۹
تو در میانه هایم و حیران و تن‌زده
۵۰
آکنده از سفاهت و آموده از عما
۵۱
بر دیدهٔ خلوص تو حاجب شود هوس
۵۲
بر آتش نفاق تو دامن زند هوا
۵۳
سازد ترا به شرک خفی دیو ممتحن
۵۴
آرد ترا به‌کفر جلی‌نفس مبتلا
۵۵
نفس تراکسالت اصلی شود معین
۵۶
طبع ترا جهالت فطری شود غطا
۵۷
گویی‌گه صلوه‌که شرعست ناپسند
۵۸
رانی‌گه زکوه‌که دین است ناروا
۵۹
تا رفته رفته دغدغهٔ دل شود قوی
۶۰
تا لمحه لمحه تقویت دل‌کند قوا
۶۱
گویی به‌خودکه‌رب ز چه‌رفتست‌درحجاب
۶۲
رانی‌به دل‌که حق ز چه ماندست در خفا
۶۳
گر زانکه هست‌، حکمت پنهان شدن‌کدام
۶۴
ور زانکه نیست پیرو فرمان شدن چرا
۶۵
تا چند مکر و دغدغه‌ای دیو زشت‌خو
۶۶
تا چندکفر و سفسطه‌ای مست ژاژخا
۶۷
بر بود من دلیل بس این چرخ‌گردگرد
۶۸
بر ذات من‌گواه بس این دیر دیرپا
۶۹
کوبنده‌یی بباید تا دف‌کند خروش
۷۰
گوینده‌یی بباید تاکه‌کند صدا
۷۱
سریست زیر پرده‌که می‌پوید آسمان
۷۲
آبیست زیر پره‌که می‌گردد آسیا
۷۳
بی‌نوبهارگل نشود بوستان فروز
۷۴
بی‌کردگارکه نشود آسمان گرا
۷۵
شاه ار ترا به تخت منقش دهد جواز
۷۶
میر ار ترا به‌کاخ مقرنس زند صلا
۷۷
مدحت‌کنی نخست به نقاش آن سریر
۷۸
تحسین‌کنی درست به معمار آن بنا
۷۹
گویی به‌کلک صنعت نقاش‌آفرین
۸۰
رانی به دست قدرت معمار مرحبا
۸۱
آخر چگونه‌کوه بدان شوکت و شکوه
۸۲
آخر چگونه چرخ بدین رفعت و علا
۸۳
بی‌قادری به وادی هستی نهد قدم
۸۴
بی‌صانعی به عرصهٔ امکان زند لوا
۸۵
آخر چگونه عرش بدین پایه و شرف
۸۶
آخر چگونه مهر بدین مایه و بها
۸۷
بی‌آمری بسیط جهان را شود محیط
۸۸
بی‌خالقی فضای‌زمین را دهد ضیا
۸۹
اسباب فرش من چه‌کم ازکاخ پادشه
۹۰
آیات عرش من چه‌کم از عرش پادشا
۹۱
با این‌گنه امید تفضل بودگنه
۹۲
با این خطا خیال ترحم بود خطا
۹۳
الا به یمن طاعت برهان حق علی
۹۴
الا به عون مدحت سلطان دین رضا
۹۵
اصل‌کرم ولی نعم قاید امم
۹۶
کهف وری امام هدی آیت تقا
۹۷
سطح حیات‌، خط بقا، نقطهٔ وجود
۹۸
قطب نجات‌،قوس صفا، مرکز وفا
۹۹
نفس بسیط‌، عقل مجرد، روان صرف
۱۰۰
مصباح فیض راح روان روح اتقیا
۱۰۱
مصداق لوح‌، معنی نون، مظهر قلم
۱۰۲
نور ازل چراغ ابد مشعل بقا
۱۰۳
منهاج عدل تاج شریعت رواج دین
۱۰۴
مفتاح صنع درج سخن‌گوهر سخا
۱۰۵
فیض نخست‌ صادراول ظهورحق
۱۰۶
مرآت وحی رایت دین آیت هدا
۱۰۷
معنی باء بسمله‌، مسند نشین‌کن
۱۰۸
مصداق نفس‌کامله عزلت‌گزین لا
۱۰۹
گر حکم او به جنبش غبرا دهد مثال
۱۱۰
ور رای او به رامش‌گردون دهد رضا
۱۱۱
راند قضا پیاپی کاجراست ای قدر
۱۱۲
گوید قدر دمادم‌کامضاست ای قضا
۱۱۳
پاینده دولتیست‌بدو جستن انتساب
۱۱۴
فرخنده نعمتیست بدوکردن اقتدا
۱۱۵
بیمی‌که با حمایت او بهترین ملک
۱۱۶
سلطان به یک تعرض اوکمترین‌گدا
۱۱۷
عکسی ز لوح حکمت او هرچه در زمین
۱۱۸
نقشی زکلک قدرت او هرچه در سما
۱۱۹
گر پرسد از خدای‌که یارب‌کراست حق
۱۲۰
الحق فیک منک الیک آیدش ندا
۱۲۱
ارواح‌‌انبیا همه بر خاک او مقیم
۱۲۲
اشباح اولیا همه در راه‌او فدا
۱۲۳
با نسبت وجود شریف تو ممکنات
۱۲۴
ای ممکنات را به وجود تو التجا
۱۲۵
خورشید وسایه، روز و چراغ آفتاب وشمع
۱۲۶
دریاو قطره‌، درو خزف برد و بوریا
۱۲۷
اصل‌وطفیل‌، شخص وشبه‌، قصدوامتحان
۱۲۸
بود و نبود، ذات و صفت عین و اقتضا
۱۲۹
فیاض وفیض‌، علت و معلول‌، نور و ظل
۱۳۰
نقاش و نقش‌،‌کاتب و خط‌، بانی و بنا
۱۳۱
معنی ولفظ‌، مصدر ومشتق مفاد و حرف
۱۳۲
عین و اثر عیان و خبر، صدق و افترا
۱۳۳
بالله من قلاک بصیرا فقد هلک
۱۳۴
تالله من اتاک خبیراً فقد نجا
۱۳۵
ذات تو سرفراز به تمجید ذوالمنن
۱۳۶
نفس تو بی‌نیاز ز تقدیس اصفیا
۱۳۷
ازگوهر تو عالم ایجاد را شرف
۱۳۸
از هستی تو دوحهٔ ابداع را نما
۱۳۹
در پیشگاه امر تو بی‌گفت و بی‌شنود
۱۴۰
درکارگاه نهی تو بی‌چون و بی‌چرا
۱۴۱
اضداد بی مسالمه با یکدگر قرین
۱۴۲
ابعاد بی‌منازعه از یکدگر جدا
۱۴۳
اخلاف راشدین توگنجینهٔ شرف
۱۴۴
اسلاف ماجدین تو آیینهٔ صفا
۱۴۵
یکسر به‌کارگاه هدایت‌گشاده دست
۱۴۶
یکسر به بارگاه امامت نهاده پا
۱۴۷
در پردهٔ ولایت عظمی نهفته رو
۱۴۸
بر مسند خلاقت‌کبری‌گزیده جا
۱۴۹
نفس تو بوستانی معطور و دلنشین
۱۵۰
ذات توگلستانی مطبوع و جان‌فزا
۱۵۱
نورسته لاله‌ایست از آن بوستان ادب
۱۵۲
نشکفته غنچه‌ایست از آن‌گلستان حیا
۱۵۳
غمگین‌شودبه‌هرچه‌توغمگین‌شوی‌رسول
۱۵۴
شادان شود به هرچه تو شادان شوی خدا
۱۵۵
خورشیدگر نه‌کور شد از شرم رای تو
۱۵۶
دارد چرا ز خط شعاعی به‌کف عصا
۱۵۷
شرعی‌که بر ولای تو حایل شود دغل
۱۵۸
وحیی‌که بی‌رضای تو نازل شود دغا
۱۵۹
هر نیش‌کز خلیل تو نوشیست دلنشین
۱۶۰
هر نوش‌کز عدوی تو نیشیست جانگزا
۱۶۱
مهر ترا ثواب مخلد بود ثمر
۱۶۲
قهر ترا عذاب مؤبد بود جزا
۱۶۳
آنجاکه‌ قدرتست اثر نیست از جهت
۱۶۴
آنجاکه صدر تست خبر نیست از فضا
۱۶۵
با شوکت تو چرخ اسیریست منحنی
۱۶۶
با همت تو مهر فقیریست بینوا
۱۶۷
خرم بهشت اگر تو برو نگذری جحیم
۱۶۸
رخشان سهیل اگر تو برو ننگری سها
۱۶۹
از فر هستی تو بود عقل را فروغ
۱۷۰
از نورگوهر تو بود نفس را بها
۱۷۱
درکارگاه امر تویی میر پیش بین
۱۷۲
در بارگاه ملک تویی شاه پیشوا
۱۷۳
بی‌رخصت تو لاله نمی‌روید از زمین
۱۷۴
بی‌خواهش تو ژاله نمی‌بارد از هوا
۱۷۵
گویا شود جماد اگرگوییش بگو
۱۷۶
پویا شود نبات اگرگوییش بیا
۱۷۷
مردود پیشگاه تو مردودکاینات
۱۷۸
مقبول بارگاه تو مقبول ماسوا
۱۷۹
مستوثق ولای تو نندیشد از اجل
۱۸۰
مستظهر و داد تو نگریزد از فنا
۱۸۱
در مکتب‌کمال تو خردی بود خرد
۱۸۲
از دفتر نوال تو جزوی بود بقا
۱۸۳
جسم ترا به مسند ناسوت مستقر
۱۸۴
روح ترا ز بالش لاهوت متکا
۱۸۵
گنجی‌که بد سگال تو بخشدکم از خزف
۱۸۶
رنجی‌که نیکخواه تو خواهد به از شفا
۱۸۷
حب توگر عدوست به جان می‌خرم عدو
۱۸۸
مهر توگر بلاست به دل می‌برم بلا
۱۸۹
خاری‌که از خلیل تو می‌خوانمش رطب
۱۹۰
دردی‌که از حبیب تو می‌دانمش دوا
۱۹۱
دل با توگر دو روست ز دل می‌برم امید
۱۹۲
جان با توگر عدوست ز جان می‌کنم ابا
۱۹۳
خوفی‌که از دیار تو باشد به از امان
۱۹۴
فقری‌که در جوار تو باشد به از غنا
۱۹۵
بیمم نه با وداد تو از آتش حجیم
۱۹۶
باکم نه با ولای تو از شورش جزا
۱۹۷
در روز حشر جوشن جان سازم آن وداد
۱۹۸
در وقت نشر نشرت تن سازم آن ولا
۱۹۹
قاآنیا اگرچه دعا و ثنای شاه
۲۰۰
این دیو را اذی بود آن روح را غذا
۲۰۱
زان بر فراز عرش سرافیل را سرور
۲۰۲
زین بر فرود فرش عزازیل را عزا
۲۰۳
لیکن ترا مجال بیان نیست در درود
۲۰۴
لیکن ترا قبول سخن نیست در ثنا
۲۰۵
دشت دعا وسیع و سمند تو ناتوان
۲۰۶
بام ثنا رفیع وکمند تو نارسا
۲۰۷
زین بیش بر طبق چه نهی جنس ناپسند
۲۰۸
زین بیش بر محک چه زنی نقد ناروا
۲۰۹
این عرصه‌ایست صعب بدو بر منه قدم
۲۱۰
وین لجه‌ایست ژرف بدو بر مکن شنا
۲۱۱
گیرم‌که درکلام تو تأثیرکیمیاست
۲۱۲
دانا به‌کان زر نکند عرض‌کیمیا
۲۱۳
گیرم‌که عنبرین سخنت نافهٔ ختاست
۲۱۴
کس نافه ارمغان نبرد جانب ختا
۲۱۵
ختلان و خنگ چاچ وکمان‌، روم و پرنیان
۲۱۶
توران و تیر مصر و شکر هند و توتیا
۲۱۷
کرمان و زیره بصره و خرما بدخش و لعل
۲۱۸
عمان و در حدیقه وگل جنت وگیا
۲۱۹
گر رایت از مدیح شناسایی است و بس
۲۲۰
خود را شناس تا نکنی مدح ناسزا
۲۲۱
ور مقصد از دعا طلبت نیل مدعاست
۲۲۲
خود را دعاکن از پی تحصیل مدعا
۲۲۳
شه، را هر آنچه باید و شاید مقرر است
۲۲۴
بی‌سنت ستایش و بی‌منت دعا
۲۲۵
آن را که افتخار دعا و ثنا بدوست
۲۲۶
ناید ثنا ستوده و نبود دعا روا
۲۲۷
یا‌رب به پادشاه رسل ماه هاشمی
۲۲۸
یارب به رهنمای سبل شاه لافتی
۲۲۹
یار‌ب به زهد سلمان آن پیر پارسی
۲۳۰
یارب به صدق بوذر آن میر پارسا
۲۳۱
یارب به اشک دیدهٔ‌گریان فاطمه
۲۳۲
یارب بسوز سینهٔ بریان مجتبی
۲۳۳
یارب به اشک چشم اسیران ماریه‌
۲۳۴
یارب به خون خلق شهیدان‌کربلا
۲۳۵
یارب به آفتاب امامت علی‌که هست
۲۳۶
مفتاح آفرینش‌ و مصباح اهتدا
۲۳۷
یارب به نور بینش‌ باقرکه پرتویست
۲۳۸
از علم او ظهورکرامات اولیا
۲۳۹
یارب به فر مذهب جعفرکه جلوه‌ایست
۲۴۰
از صدق او شهود مقامات اوصیا
۲۴۱
یارب به جاه موسی‌کاظم‌که بوقبیس
۲۴۲
با علم او به پویه سبق برده از صبا
۲۴۳
یارب به پادشاه خراسان‌کش آسمان
۲۴۴
هر دم‌کند سجودکه روحی لک الفدا
۲۴۵
یارب به جود عام محمدکه‌کرده‌اند
۲۴۶
تعویذ جان ز حرز جواد وی انبیا
۲۴۷
یا‌رب به مهر برج نقاوت نقی‌که یافت
۲۴۸
هجده هزار عالم ازو نزهت و نوا
۲۴۹
یارب به نور دعوت حسن حسن‌که هست
۲۵۰
هستی او حقیقت جام جهان‌نما
۲۵۱
یارب به نور حجت قائم‌که تا قیام
۲۵۲
قائم به اوست قائمهٔ عرش‌کبریا
۲۵۳
فضلی‌که از شداید برزخ شوم خلاصت
۲۵۴
رحمی‌که از مهالک دوزخ شوم رها
۲۵۵
برهانم از و‌ساوس این نفس دون‌پرست
۲۵۶
دریابم ازکشاکش این طبع خود ستا
۲۵۷
چندم به‌کارگاه طلب نفس‌ در تعب
۲۵۸
چندم به بارگاه فنا روح در عنا
۲۵۹
مگذار بیژنم را در قعر تیره چه
۲۶۰
مپسند‌‌ بهمنم را درکام اژدها
۲۶۱
ادعوک راجیاً و انادیک فاستجب
۲۶۲
یا من یجیب دعوه داع اذا دعا
۲۶۳
فاستغفری لذنبک با نفس و اهتدی
۲۶۴
بالله ان ربک یهدی لمن یشا

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.