قصیدهٔ شمارهٔ ۳ - در ستایش محمّد شاه
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دوشکه اینگردگردگنبد مینا
۲
آبلهگون شد چو چهر من ز ثریا
۳
تند و غضبناک و سخت و سرکش و توس
۴
از در مجلس درآمد آن بت رعنا
۵
ماه ختن شاه روم شاهدکشمر
۶
فتنهٔ چین شور خلخ آفت یغما
۷
تاجکی از مشکترگذاشته بر سر
۸
غیرت تاج قباد و افسر دارا
۹
خمخم و چینچین شکنشکن سر زلفش
۱۰
کرده ز هر سو پدید شکل چلیپا
۱۱
روی سپیدش برادر مه گردون
۱۲
موی سیاهش پسر عم شب یلدا
۱۳
چشم مگو یک قبیله زنگی جنگی
۱۴
تیر وکمان برگرفته از پی هیجا
۱۵
زلفش از جنبش نسیم چو رقاص
۱۶
گاه به پایین فتاد وگاه به بالا
۱۷
چشم مگو یک قرابه بادهٔ خلر
۱۸
زلف مخوان یک لطیمه عنبر سارا
۱۹
حلقهٔ زلفشکلید نعمت جاوید
۲۰
مژدهٔ وصلش نوید دولت دنیا
۲۱
مات شدم در رخش چنانکه توگفتی
۲۲
او همه خورشیدگشت و من همه حربا
۲۳
چین نپسندیدمش به چهره اگرچه
۲۴
شاهد غضبان بود ز عیب مبرا
۲۵
گفتمش ای شوخ چین به چهره میفکن
۲۶
خوش نبود پیچ و خم به چهرهٔ برنا
۲۷
چین و شکن بایدت به زلف نه بر روی
۲۸
جور و ستم شایدت به غیر نه بر ما
۲۹
سرکه فروشی مکن ز چهرهکه در عشق
۳۰
هیچم از آن سرکهگم نگردد صفرا
۳۱
شاهد بایدگشاده روی و سخنگوی
۳۲
دلبر و دلجوی و دلفریب و دلارا
۳۳
دلبر بایدکه هردم از در شوخی
۳۴
بوسه نماید لبش به طبع تقاضا
۳۵
سیب زنخدانش وقف عارف و عامی
۳۶
تنگ نمکدانش نذر جاهل و دانا
۳۷
کرد شکرخندهییکه حکمت مفروش
۳۸
زشت چه داند رموز طلعت زیبا
۳۹
لعبت شیرین اگر ترش ننشیند
۴۰
مدعیانش طمعکنند به حلوا
۴۱
حاجب بار ملوک اگر نکند منع
۴۲
خوان شهان مفلسان برند به یغما
۴۳
خار اگر پاسبان نخل نباشد
۴۴
بر زبر نخلی کسنبیند خرما
۴۵
زشت به هرجا رود در است به خواری
۴۶
گر همه باشد ز نسل شاه بخارا
۴۷
خود نشنیدی مگرکه مایهٔ عشرت
۴۸
طلعت زیبا بود نه خلعت دیبا
۴۹
گفتمش احسنت ای نگار سخنگوی
۵۰
وهکه شکیبم ربودی از لبگویا
۵۱
پیشترک آی تا لب تو ببوسم
۵۲
کز لب لعل توگشت حل معما
۵۳
همچو یکی شیر خشمگین بخروشید
۵۴
لرزه فتادش ز فرط خشم بر اعضا
۵۵
گفتکه ای مفلس این چه بیادبی بود
۵۶
خیز و وداعمکن و صداع میفزا
۵۷
گر تو بدین مایه دانش از بشرستی
۵۸
نفرین بادت به جان ز آدم و حوا
۵۹
کاشکه سیلی زمین تمام بشوید
۶۰
کز تو ملوث شده است تودهٔ غبرا
۶۱
اینقدر ای بیادب هنوز ندانی
۶۲
کز لب منکوتهست دست تمنا
۶۳
هیچ شنیدی به عمر خودکهگدایی
۶۴
تار طمع افکند بهگردن جوزا
۶۵
کس لب لعل مرا نیارد بوسید
۶۶
جزکه ثناگوی شهریار توانا
۶۷
جستم و از وجد آستین بفشاندم
۶۸
یک دو معلق زدم چو مردم شیدا
۶۹
گفتمش الحمد پس توزان منستی
۷۰
دم مزن ای خوب چهر از نعم ولا
۷۱
مهتر قاآنی آن منمکه ز دانش
۷۲
در همهگیتیکسم نبیند همتا
۷۳
مادح خاص خدایگان ملوکم
۷۴
مدحت او خوانده صبح و شام به هرجا
۷۵
نرمکنرمک لبانگشوده به خنده
۷۶
وز لبکانش چکید شهد مهنا
۷۷
خندان خندان دوید و پیش من آمد
۷۸
دوخت دو لب بر لبمکه بوسه بزنها
۷۹
الحق شرم آمدم بدین لب منکر
۸۰
بوسه زدن بر لبی چو لالهٔ حمرا
۸۱
کاین لب همچون ز لوی من نه سزا بود
۸۲
بر لبکی سرخ تر ز خون مصفا
۸۳
گفتمش ای ترک دادهگیرد و صد بوس
۸۴
کز لب لعل تو قانعم به تماشا
۸۵
روی ترشکرد وگفتکبر فروهل
۸۶
کز تو تولا نکو بود نه تبرا
۸۷
شاعر و آنگاه رد بوسهٔ شیرین
۸۸
کودک و آنگاه ترک جوز منقا
۸۹
مادح شاهی ترا رسدکه بروبد
۹۰
خاک رهت را به زلف تافته حورا
۹۱
بوسه بزن مرمرا ز لطف وگرنه
۹۲
نزد بتان سرشکستهگردم و رسوا
۹۳
در همه عضوم مخیری پی بوسه
۹۴
از سرم اینک بگیر بوسه بزن تا
۹۵
روی و لبم هردو نیک درخور بوسند
۹۶
این من و اینک تو یا ببوس لبم یا
۹۷
گفتمش ای ترک ترک این سخنانگوی
۹۸
بسکا ازین غمز و رمز و عشوه و ایما
۹۹
با تو خیانتکنم هلا بچه زهره
۱۰۰
با تو جسارتکنم الا بچه یارا
۱۰۱
خصلت دزدان و خوی راهزنانست
۱۰۲
چشم طمع دوختن به جانبکالا
۱۰۳
گفت اگرکام من نبخشی امشب
۱۰۴
نزد ملک از تو شکوه رانم فردا
۱۰۵
گفتم رو روکهکار اگر به شه افتد
۱۰۶
شاه مرا برگزیند از همه دنیا
۱۰۷
شه نخرد شعر دلکش تو به مویی
۱۰۸
چونکند از روی لطف شعر من اصغا
۱۰۹
گفت مزن لاف و عشوهکمکن از یراک
۱۱۰
مایهٔ شعر تو از منست سراپا
۱۱۱
گر نکشد سرخگل نقاب ز چهره
۱۱۲
بلبل مسکین چگونه برکشد آوا
۱۱۳
شادی خسرو بود ز طلعت شیرین
۱۱۴
نالهٔ وامق بود ز الفت عذرا
۱۱۵
چهرهٔ یوسف به خواب دیدکه در مصر
۱۱۶
ترک وصال عزیزگفت زلیخا
۱۱۷
گفتمش ای ترک در لبان توگویی
۱۱۸
رحل اقامت فکنده است مسیحا
۱۱۹
خندهکنانگفتکاین تعلل تاکی
۱۲۰
خیز و بگو مدحی از شهنشه دارا
۱۲۱
غرهٔ او را به چشمکردم و در مدح
۱۲۲
غره صفت خواندم این قصیدهٔ غرا
۱۲۳
تا ز زوالست لایزال مبرا
۱۲۴
ملک ملک باد از زوال معرا
۱۲۵
راد محمد شه آنکه آتش قهرش
۱۲۶
می بگدازد چو موم صخرهٔ صمّا
۱۲۷
دولت او را نه اولست و نه آخر
۱۲۸
شوکت او را نه مقطعست و نه مبدا
۱۲۹
شعلهکشد خنجرش اگر به زمستان
۱۳۰
خلق به سردابها روند زگرما
۱۳۱
کلکگهر سلک او چه معجزه دارد
۱۳۲
کز شبه آرد پدید لؤلؤ لالا
۱۳۳
نی غلطم نبود این عجبکه نماید
۱۳۴
در شب تاریک جلوه نجم ثریا
۱۳۵
حفظ تو پوشد ز آب سقف بر آتش
۱۳۶
حزم تو بندد ز باد جسر به دریا
۱۳۷
خلق تو خیری دماند از تف آتش
۱۳۸
جود تو الماس سازد ازکف دریا
۱۳۹
حزم تو یارد مدینه ساخت به جیحون
۱۴۰
عزم تو تاند سفینه تاخت به صحرا
۱۴۱
عون تو سازد ز موم جوشن داود
۱۴۲
رای تو آرد ز دودگنبد خضرا
۱۴۳
چون ز عدوی تو نام هست و نشان نیست
۱۴۴
شاید اگر خوانمش نبیرهٔ عنقا
۱۴۵
عفو تو ناخوانده است وصف سیاست
۱۴۶
قهر تو نشنیده است نام مدارا
۱۴۷
شاها در این قصیده ژرف نگهکن
۱۴۸
نظم تو آیین ببین و شیوهٔ شیوا
۱۴۹
هزل من از جد دیگران بود اولی
۱۵۰
خاصه چو افتد قبول شاه معلا
۱۵۱
شعر نشایدش خواندن از در معنی
۱۵۲
هرچه به صورت مردفست و مقفا
۱۵۳
مرثیه دانش نه شعر آنکه چو خوانند
۱۵۴
پیچ و خم افتد ز رنج و غصه در امعا
۱۵۵
چهر حسودت ز سیم اشک مفضض
۱۵۶
اشک عدویت ز زر چهره مطلا