قصیدهٔ شمارهٔ ۶ - در مدح ابوالمظفر محمدشاه غازی طابلله ثراه گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
گسترد بهار در زمین دیبا
۲
چون چهر نگار شد چمن زیبا
۳
آثار پدید آب شد پنهان
۴
اسرار نهان خاک شد پیدا
۵
ابر آمد و سیم ریخت بر هامون
۶
باد آمد و مشک بیخت بر صحرا
۷
این تعبیهکرده نافه در دامن
۸
آن عاریه کردهگوهر از دریا
۹
از سبزه چمن چو روضهٔ رضوان
۱۰
از لاله دمن چو سینهٔ سینا
۱۱
آن مایهٔ سوز سینهٔ غمگین
۱۲
وین سرمهٔ نور دیدهٔ بینا
۱۳
این را به سر استکلّه از یاقوت
۱۴
آن را به بر است حلّه از مینا
۱۵
ای عید من ای بهار روحانی
۱۶
ای ماه من ای نگار بیهمتا
۱۷
نوروز تویی و نوبهاران تو
۱۸
کز طلعت تو جوان شود دنیا
۱۹
از روح روان سرشتهیی گویی
۲۰
بر روی ز من فرشتهیی مانا
۲۱
از لعل تو نعل روح در آتش
۲۲
از عشق تو مغز عقل پر سودا
۲۳
چون از خم زلف چهره بنمایی
۲۴
خورشید برآید از شب یلدا
۲۵
چون سلسله زلف تست پر حلقه
۲۶
چون زلزله عشق تست پر غوغا
۲۷
این زلزلهکوه راکند از بن
۲۸
این سلسله عقل راکند شیدا
۲۹
بنما رخ تا ز شوق بیمعجر
۳۰
از خلد برین برون دود حورا
۳۱
بنشین و ببار خندهٔ شیرین
۳۲
برخیز و بیار بادهٔ حمرا
۳۳
بگشایکمرکه تاکمربندد
۳۴
در خدمت تو در آسمان جوزا
۳۵
لبهای تو بهر بوسه خلقتکرد
۳۶
از حکمت خویش خالق یکتا
۳۷
عاطل مگذار خلقت باری
۳۸
باطل مشمار حکمت دانا
۳۹
تو موی نمودهییکمند آیین
۴۰
من پشت نمودهامکمانآسا
۴۱
چون تیر تو ازکمان ما عاجل
۴۲
چون تار من ازکمند تو دروا
۴۳
ای ترک بهعید بوسه آیین است
۴۴
در شرع رسول و ملت بیضا
۴۵
حالی بنه این طبیعت غره
۴۶
شرمی بکن از شریعت غرا
۴۷
زان پسکه مرا مباح شد بوسه
۴۸
پیش آیکه تا ببوسمت عمدا
۴۹
از بوسه مکن دریغ تات ای ترک
۵۰
صد بوسهزنم برآن رخ رخشا
۵۱
هل تا بگزم لبان شیرینت
۵۲
خوش خوشمزم آن دودانهٔ خرما
۵۳
زان روی چنم ورق ورق سوری
۵۴
زان لعل خورم طبق طبق حلوا
۵۵
زانگرد زنخکهگوی را ماند
۵۶
در رقص آیم چوگوی سر تا پا
۵۷
نی نیست به بوسه حاجتم امروز
۵۸
گر عمر بود ببوسمت فردا
۵۹
کامروز بس است لب مرا شیرین
۶۰
از شکر شکر خسرو والا
۶۱
دارای جهان ستان محمد شاه
۶۲
کز هردو جهان فزون بود تنها
۶۳
اجزای وی است هرچه درگیتی
۶۴
باکل چه برابریکند اجزا
۶۵
اعضای وی است هرکه در عالم
۶۶
با روح چه همسریکند اعضا
۶۷
افلاک مطاوعش به یک فرمان
۶۸
آفاق مسخرش به یک ایما
۶۹
کوهیکه خورد قفای قهر او
۷۰
آسیمه دود چو باد در بیدا
۷۱
بادیکه بود مطیع حزم او
۷۲
همواره بود چوکوه پابرجا
۷۳
ای خشم تو همچو مرگ بیتاخیر
۷۴
وی قهر تو همچو زهر جانفرسا
۷۵
خیل تو چو سیلکوه بنیانکن
۷۶
فوج تو چو موج بحر طوفانزا
۷۷
در جانسوزی چو چرخ بیمهلت
۷۸
درکینتوزی چو دهر بیپروا
۷۹
نه ملک مخلد ترا مقطع
۸۰
نه ذات مؤید ترا مبدا
۸۱
صد جمله به حملهیی زنی برهم
۸۲
صد بقعه به وقعهییکنی یغما
۸۳
از دشنهٔ توکه تشنهٔ خون است
۸۴
بسکشتهکه پشتهگشته در هیجا
۸۵
باطلعت رایگیتی افروزت
۸۶
خورشید برآید از شب یلدا
۸۷
با نکهت خلق عنبرافشانت
۸۸
عنبر خیزد زکام اژدرها
۸۹
توقیع ترا قدر برد فرمان
۹۰
فرمان ترا قضاکند امضا
۹۱
انکار تو نیست دهر را ممکن
۹۲
پیکار تو نیست چرخ را یارا
۹۳
انجم تار است و رای تو روشن
۹۴
گردون پستست و قدر تو والا
۹۵
شیر است به روز جنگ تو روبه
۹۶
موم است ز زور چنگ تو خارا
۹۷
فوجی ز صف سپاه تو انجم
۹۸
موجی زکف نوال تو دریا
۹۹
خلق تو زکام شیر انگیزد
۱۰۰
چون ناف غزال نافهٔ سارا
۱۰۱
مهر تو ز صلب سنگ رویاند
۱۰۲
چون باد بهار لالهٔ حمرا
۱۰۳
خورشیدی و برخلاف خورشیدی
۱۰۴
کز ابر شود به چرخ ناپیدا
۱۰۵
زیراکه هماره باکفی چون ابر
۱۰۶
خورشید صفت بتابدت سیما
۱۰۷
چون باد قلم دود در انگشتم
۱۰۸
گر مدح تکاورتکنم املا
۱۰۹
چون برقکشد ضمیر من شعله
۱۱۰
گر وصف بلارکتکنم انشا
۱۱۱
گر خشمکنی به چشمهٔ خورشید
۱۱۲
چون شبپره زو حذرکند حربا
۱۱۳
ور چشم زنی به جانب ناهید
۱۱۴
سوی تو چمد زگنبد خضرا
۱۱۵
اخلاق تو آبگینه یارد ساخت
۱۱۶
از نرم دلی ز صخرهٔ صما
۱۱۷
گرد سپهت به چشم بدخواهان
۱۱۸
یک بادیه افعی است و اژدرها
۱۱۹
شخص تو جهان پیر برناکرد
۱۲۰
از دانش پیرو طالع برنا
۱۲۱
رخسار تو آیینه است و خصمت دیو
۱۲۲
زان در تو چو بنگرد شود رسوا
۱۲۳
تا لمعه و نور خیزد از خورشید
۱۲۴
تا فتنه و شور زاید از صهبا
۱۲۵
دارم دو هزار شکوه از طالع
۱۲۶
لیک آن دو هزار شکوه باشد تا