قصیدهٔ شمارهٔ ۷ - در مدح حاجی اسدالله خان شیرازی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دوشینه چونکشید شه زنگ لشکرا
۲
سلطان روم را ز سر افتاد افسرا
۳
باز سفید روز بپرید از آشیان
۴
زاغ شب سیاه بگسترد شهپرا
۵
تاریک شد سپهر چو ظلمات وندرو
۶
تا زان ستاره چون به سیاهی سکندرا
۷
چونان شبی درازکه پنداشتی قضا
۸
یکره بریده نافش با روز محشرا
۹
افروخت چهره زین تل خاکستری سهیل
۱۰
چون از درون تودهٔ خاکستر اخگرا
۱۱
گفتی فرشته است به بالای اهرمن
۱۲
روشن فلک فراز هوای مکدرا
۱۳
گردون پرستاره برآن قیرگون هوا
۱۴
چون بر سر نجاشی اکلیل قیصرا
۱۵
یاگفتئی بهکین تهمتن به سر نهاد
۱۶
پولادوند دیو زراندود مغفرا
۱۷
وز اختران معاینه دیدمکنار چرخ
۱۸
زانگونهکز قراضهٔ زر نطع زرگرا
۱۹
مرغ هوا و ماهی دریا به خواب و من
۲۰
بیدار و چشم دوخته در چشم اخترا
۲۱
کز در صدای سندان برخاستکانچنانک
۲۲
پنداشتی ز چرخ بغرید تندرا
۲۳
گفتم هلاکییءکه به در حلقه میزنی
۲۴
گفتا نگارگفتم بخ بخ درا درا
۲۵
برجستم و دویدم و در راگشود و بست
۲۶
کردم سلام و تنگکشیدمش دربرا
۲۷
بوییدمش دمادم موی مجعدا
۲۸
بوسیدمش پیاپی قند مکررا
۲۹
هر غمزهاش به جانم صد جعبه ناوکا
۳۰
هر مژهاش به چشمم صد قبضه خنجرا
۳۱
از فرق تا قدم همه خان مجسما
۳۲
وز پای تا به سر همه روح مصورا
۳۳
بر چشم اشکبارم مالید زلف خویش
۳۴
وین قصه راست شدکه به بحر است عنبرا
۳۵
بر روی زرد من لب شیرین به عشوه سود
۳۶
وین حرف شد یقینکه به نی هست شکرا
۳۷
بنشاندمش به مجلس و از زلفکان او
۳۸
از بهر خویشکردم بالین و بسترا
۳۹
بیشمع و بیچراغ ز روی منورش
۴۰
شد همچو روز روشن بزمم منورا
۴۱
آری چراغ و شمع نباید به حکم عقل
۴۲
چون چهره برفروزد خورشید خاورا
۴۳
گفتم بهلکه عود به مجمر در افکنم
۴۴
شکرانهٔ قدوم تو ترک سمنبرا
۴۵
گفتا بهعود و مجمر حالی چه حاجتست
۴۶
با زلف و چهر من چهکنی عود و مجمرا
۴۷
ماگرمگفتگوکه برآمد ز آسمان
۴۸
ابری سیاه تیرهتر از جانکافرا
۴۹
گفتیکه دزد مخزن شاه است از آن قبل
۵۰
کش بود آستین همه پر در وگوهرا
۵۱
هر در وگوهریکه فروریخت در زمان
۵۲
شد همچوگنج قارون در خاک مضمرا
۵۳
جادوستگفتئیکه به نیرنگ و جادویی
۵۴
کرد از بخار خشک روان لؤلؤ ترا
۵۵
چون بختیان مستکهکف برلب آورند
۵۶
توفید و ریختکف ز دهانش بر اغبرا
۵۷
گو بنگرش نشیب سپهر ار ندیدهکس
۵۸
در قلزمی معلق دیوی شناورا
۵۹
سیلی ز هرکرانه روان شدکه هیچکس
۶۰
نارست بیسفینهگذشتن به معبرا
۶۱
گفتمکنون چه بایدگفتا شراب ناب
۶۲
زان میکهچون سهیل درخشد به ساغرا
۶۳
آوردمش به پیش شرابیکهگفتئی
۶۴
جان راگرفتهاند به تدبیر جوهرا
۶۵
زان میکهگر برابر آبستنی نهند
۶۶
بینند روی بچه ز زهدان مادرا
۶۷
چشم خروس ریختم از نای بلبله
۶۸
وز حلق بط فشاندم خونکبوترا
۶۹
او مست جام میشد و من مست چشم او
۷۰
یاللعجبکه مستی من بدفزون ترا
۷۱
آری شراب را بود ار صد هزار شور
۷۲
با شور عشق یار نباشد برابرا
۷۳
باری ز هرکران سخنی رفت در میان
۷۴
زان سانکه هست رسم حریفان همسرا
۷۵
تا رفته رفته پرسشی از حال من نمود
۷۶
هم زان قبلکه مهتری از حالکهترا
۷۷
گفتا چهمیکنی و چسانی و حال چیست
۷۸
مسکینی از جفای جهان با توانگرا
۷۹
گفتم میان فقر و غنایم وزین قبل
۸۰
خنثاست بختمنکه نه ماده است و نه نرا
۸۱
نفسم صبور و قلب شکور است لاجرم
۸۲
خشنودم از زمانه برزق مقدرا
۸۳
لیکن به حکم آنکه ضرور است اکتساب
۸۴
آهنگ پایبوس ملک دارم ایدرا
۸۵
گفتا به فصل دیکه سخن بفسرد بهکام
۸۶
گویی سفرکنم نکنم هیچ باورا
۸۷
حاشاکه وحی صادق دانم حدیث تو
۸۸
نه خود تو جبرئیلی و نه من پیمبرا
۸۹
فصلی چنینکهگویی از برفکوهسار
۹۰
ز استبرق سفید به سرکرده چادرا
۹۱
فصلی چنینکهگوییکردند تعبیه
۹۲
تأثیر پشت سوهان در طبع صرصرا
۹۳
بالله اگر نگاه برون آید از دو چشم
۹۴
چون سنگ بفسرد به میان ره اندرا
۹۵
گفتم ز شوق درگه دارای روزگار
۹۶
نهراسم از نسیم دی و باد آذرا
۹۷
گیرم جهنده باد بود نیش ناچخا
۹۸
گیرم فسرده آب بود نوک نشترا
۹۹
ایدون به پشتگرمی الطافکردگار
۱۰۰
در یخ چنان رومکه در آتش سمندرا
۱۰۱
گفتا ز مال و حال چه داری بسیج راه
۱۰۲
گفتم هلا بنقد دو اسب تکاورا
۱۰۳
یک اسب بنده نیز به لار است و دزد پار
۱۰۴
بر دست وکس درین ستمم نیست یاورا
۱۰۵
گفتا جز این دو هیچ ضرور استگفتمش
۱۰۶
یک مشت زر دو اسب تکاور یک استرا
۱۰۷
ارباب جاه نقدی اگر وام من دهند
۱۰۸
اسباب راه یکسرهگردد میسرا
۱۰۹
گفتا به قرضکس ندهد یک قراضه زر
۱۱۰
بس تجربتکه رفته درین باب مرمرا
۱۱۱
اکنو منت رهی بنمایم به حکم عقل
۱۱۲
لیکن به شرط آنکه شود بخت یاورا
۱۱۳
گر خدمتی امیر بفرمایدت بری
۱۱۴
در نزد اولیای خدیو مظفرا
۱۱۵
فرضافتدشکههرچه توخواهی ببخشدت
۱۱۶
از شوق خدمت ملک ملک پرورا
۱۱۷
گفتم مرا به خدمت میر بزرگوار
۱۱۸
ایدون وسیله باید راوی سخنورا
۱۱۹
گفتاکه بهتر از اسدالله خانکه هست
۱۲۰
درگوش میرگفتش چون سکه برزرا
۱۲۱
خانیکهصیتجود وسخایش بهشرقوغرب
۱۲۲
ساریست چون فروغ مه و مر انورا
۱۲۳
در زورقیکه دم زنی از حزم و عزم او
۱۲۴
اوکار بادبانکند اینکار لنگرا
۱۲۵
وصف حلاوت سخنش چون رقمکنی
۱۲۶
نبود عجبکه خامه بچسبد به دفترا
۱۲۷
از شش جهتگریخت نیارد عدوی او
۱۲۸
مانند مهرهییکه درافتد به ششدرا
۱۲۹
مانا شکافت زهرهٔ چرخ از عتاب او
۱۳۰
ورنه سببکدامکه چرخ است اخضرا
۱۳۱
محروم باد حاسد او از لقای او
۱۳۲
زیراکزین بتر نتوان یافتکیفرا
۱۳۳
صدرا امیر دیوان دانمکه با تواش
۱۳۴
صدقیست بینهایت و مهریست بیمرا
۱۳۵
تنها نه با جناب تو از فرط اتحاد
۱۳۶
چون یک روان پاک بود در دو پیکرا
۱۳۷
با خلق روزگار چنان مهربان بود
۱۳۸
کاورا دعاکنند به محراب و منبرا
۱۳۹
دانی تو بلکه شهری لابلکه عالمی
۱۴۰
کاریکه او نمود درین مرز وکشورا
۱۴۱
ملکیگشود و مملکتی را نمود امن
۱۴۲
بیزحمت سیاست و بیرنج لشکرا
۱۴۳
چونموسیکلیم بهیک چوبدستکرد
۱۴۴
ملکی ز ملک مصر فزونتر مسخرا
۱۴۵
ماران فتنه خورد بیکره عصای او
۱۴۶
ناگشته چون عصای کلیمالله اژدرا
۱۴۷
نازل ز آسمان شود اسما از آن بود
۱۴۸
نامش نبیکه هست نبیسان بهگوهرا
۱۴۹
آزادکردهٔکرم اوست هرکه هست
۱۵۰
چه طفل شیرخوار و چه شیخ معمّرا
۱۵۱
با عدل او عجب نهکه زالی چو آفتاب
۱۵۲
با طشت زر به باختر آید ز خاورا
۱۵۳
اندر سه مه ذخیرهٔ سی ساله خرجکرد
۱۵۴
از بهر نیکنامی شاه فلک فرا
۱۵۵
هرکسکند ذخیره زر و سیم وگنج و مال
۱۵۶
او را بود ذخیره شه مهرگسترا
۱۵۷
ایدونگواه عدل وی این داستان بس است
۱۵۸
کاید بهگوش خلق حدیثی مزورا
۱۵۹
کامد به شهر شیراز از یک دو روزه راه
۱۶۰
گمگشت بارگیری بارش همه زرا
۱۶۱
هر دزد و هر طریدهکه دیدش به رهگذار
۱۶۲
گشتش ز ره به خطهٔ شیراز رهبرا
۱۶۳
غیر از رضای شاهکه جوید به جان و دل
۱۶۴
آید به چشم هردو جهانش محقرا
۱۶۵
درگفت مینیاید القصه آنچهکرد
۱۶۶
او ازکمال و قدر در این بوم و این برا
۱۶۷
یک روز دم زنی اگر اندر حضور وی
۱۶۸
در حق من شود همهکامم میسرا
۱۶۹
تا خود چه میشودکه من از یککلام تو
۱۷۰
یک عمر بر حوایجگردم مظفرا
۱۷۱
تا رسم در زمان بود ازگفتههای نغز
۱۷۲
تا نام در جهان بود ازکلک و دفترا
۱۷۳
بادش عدو نوان و بداندیش ناتوان
۱۷۴
دولت جوان و حکم روان یار در برا
۱۷۵
نصرت قرین و چرخ معین فتح همنشین
۱۷۶
حاسد غمین و بخت سمین خصم لاغرا