حکایت شمارهٔ ۴۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی را از ملوک کنیزکی چینی آوردند خواست تا در حالت مستی با وی جمع آید کنیزک ممانعت کرد ملک در خشم رفت و مرو را به سیاهی بخشید که لب زبرینش از پره بینی در گذشته بود و زیرینش به گریبان فرو هشته. هیکلی که صخرالجن از طلعتش برمیدی و عین القطر از بغلش بگندیدی. چنان که ظریفان گفتهاند
۲
آنگه بغلی نعوذ بالله
۳
مردار به آفتاب مرداد
۴
...
۵
گفت اگر در مفاوضه او شبی تأخیر کردی چه شدی که من او را افزون از قیمت کنیزک دلداری کردمی گفت ای خداوند روی زمین نشنیدهای
۶
ملحد گرسنه در خانه خالی بر خوان
۷
عقل باور نکند کز رمضان اندیشد
۸
هرگز آن را به دوستی مپسند
۹
که رود جای ناپسندیده