حکایت شمارهٔ ۳۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی بر سر راهی مست خفته بود و زمام اختیار از دست رفته عابدی بر وی گذر کرد و در آن حالت مستقبح او نظر کرد جوان از خواب مستی سر بر آورد و گفت
۲
اذا مَرّوا بِاللغو مَرّوا کراماً . .
۳
اگر من ناجوانمردم به کردار
۴
تو بر من چون جوانمردان گذر کن
۵
دریای فراوان نشود تیره به سنگ
۶
عارف که برنجد تنک آب است هنوز
۷
ای برادر چو خاک خواهی شد
۸
خاک شو پیش از آن که خاک شوی