حکایت شمارهٔ ۴۰
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
یکی از صاحبدلان زور آزمایی را دید به هم بر آمده و کف بر دماغ انداخته گفت این را چه حالت است گفتند فلان دشنام دادش گفت این فرومایه هزار من سنگ بر میدارد و طاقت سخنی نمیآرد
۲
گرت از دست بر اید دهنی شیرین کن
۳
مردی آن نیست که مشتی بزنی بر دهنی
۴
بنی آدم سرشت از خاک دارد
۵
اگر خاکی نباشد آدمی نیست