حکایت شمارهٔ ۲۸
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
درویشی را شنیدم که بغاری در نشسته بود و در بروی از جهانیان بسته و ملوک و اغنیا را در چشم همت او شوکت و هیبت نمانده
۲
آز بگذار و پادشاهی کن
۳
گردن بی طمع بلند بود
۴
هر کرا بر سِماط بنشستی
۵
واجب آمد به خدمتش برخاست
۶
دیده شکیبد ز تماشای باغ
۷
بی گل و نسرین به سر آرد دماغ
۸
ور نبود دلبر همخوابه پیش
۹
دست توان کرد در آغوش خویش