حکایت شمارهٔ ۴
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روزی به غرور جوانی سخت رانده بودم و شبانگاه به پای کریوهای سست مانده. پیرمردی ضعیف از پس کاروان همیآمد و گفت چه نشینی که نه جای خفتنست؟ گفتم چون روم که نه پای رفتنست. گفت این نشنیدی که صاحب دلان گفتهاند رفتن و نشستن به که دویدن و گسستن
۲
ای که مشتاق منزلی ، مشتاب
۳
پند من کار بند و صبر آموز
۴
اسب تازی دو تک رود به شتاب
۵
واشتر آهسته میرود شب و روز