حکایت شمارهٔ ۵
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
جوانی چست لطیف خندان شیرین زبان در حلقه عشرت ما بود که در دلش از هیچ نوعی غم نیامدی و لب از خنده فراهم. روزگاری برآمد که اتفاق ملاقات نیوفتاد، بعد از آن دیدمش زن خواسته و فرزندان خاسته و بیخ نشاطش بریده و گل هوس پژمرده. پرسیدمش چه گونهای و چه حالتست؟ گفت تا کودکان بیاوردم دگر کودکی نکردم.
۲
چون پیر شدی ز کودکی دست بدار
۳
بازی و ظرافت به جوانان بگذار
۴
طرب نوجوان ز پیر مجوی
۵
که دگر ناید آب رفته به جوی
۶
دور جوانی به شد از دست من
۷
آه و دریغ آن زمن دل فروز
۸
پیر زنی موی سیه کرده بود
۹
گفتم ای مامک دیرینه روز
۱۰
موی به تلبیس سیه کرده گیر
۱۱
راست نخواهد شدن این پشت کوز