قصیدهٔ شمارهٔ ۷۵ - در ستایش شاهزادهٔ رضوان و ساده شجاع السطنه حسنعلی میرزا طابالله ثراه فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
غم و شادیستکه با یکدگر آمیختهاند
۲
یا مه روزه به نوروز درآمیختهاند
۳
درکفی رشتهٔ تسبیح و کفی ساغر می
۴
راست با عقد ثریا قمر آمیختهاند
۵
تردماغ از می شب خشکلب از روزهٔ روز
۶
ورع خشک به دامان تر آمیختهاند
۷
در کف شیخ عصا در کف میخواره قدح
۸
اژدها با ید بیضا اثر آمیختهاند
۹
همه را چهره چو صندل شده از رهزه ولی
۱۰
صندلی هست که با دردسر آمیختهاند
۱۱
مطرب و ناله نی واعظ و آوازه وعظ
۱۲
لحن داود به صوت بقر آمیختهاند
۱۳
تا چرا روزه به نوره,ز درآمیخته است
۱۴
خلق با وی ز سرکینه درآمیختهاند
۱۵
همه با روزه بجنگند و علاجش نکنند
۱۶
روبهانندکه با شیر نر آمیختهاند
۱۷
باز نوروز شود چیره هم آخرکهکنون
۱۸
نیمی از خلق بدو بیخبر آمیختهاند
۱۹
رورزهکس را ندهد چیز و کند منع ز خور
۲۰
ابله آنانکه بدو بیثمر آمیختهاند
۲۱
گرچه بر روزه به شورند هم آخر که سپاه
۲۲
با ملوک از پی تحصیل خور آمیختهاند
۲۳
خوان نوروز پر از نعمت الوان با او
۲۴
زین سبب مردم صاحب هنر آمیختهاند
۲۵
منع می هم ند زانرو با اه سپهی
۲۶
همچو رندان جهان معتبر آمیختهاند
۲۷
زاهدان را اگر از سبحهکرامت اینست
۲۸
که یکی رشته به صد عقده بر آمیختهاند
۲۹
ساقیان راست ازین معجزه کز ساغر می
۳۰
آب و آتش را با یکدگر آمیختهاند
۳۱
کرده در جام بلورین می چون لعل روان
۳۲
نی نی الماس به یاقوت تر آمیختهاند
۳۳
آتش طور عجین با ید بیضاکردند
۳۴
نار نمرود به آب خضر آمیختهاند
۳۵
باده درکام فروریخته از زرّین جام
۳۶
خاوران گویی با باختر آمیختهاند
۳۷
سرخ مرجان تر آمیخته با لؤلؤ خشک
۳۸
تا به ساغر می مرجان گهر آمیختهاند
۳۹
رنگ و بو داده بهمی لالهرخان از لب و زلف
۴۰
یا شفق را به نسیم سحر آمیختهاند
۴۱
کرده در جام هلالی می خورشید مثال
۴۲
یا هلالیستکه با قرص خور آمیختهاند
۴۳
قطرهیی آب بهم بسته که هیچش نم نیست
۴۴
با روان آتش نمناک درآمیخته اند
۴۵
آب بینم نگر و آتش پر نم که به طبع
۴۶
هر نمش را به هزاران شرر آمیختهاند
۴۷
اشک می پاککند خون جگر را گرچه
۴۸
رنگ آن اشک به خون جگر آمیختهاند
۴۹
نی خبر میدهد از عشق و خبردار مباد
۵۰
گوش و هوشی که نه با آن خبر آمیختهاند
۵۱
شکل ماریست که باده دهش نیست زبان
۵۲
طبع زهرش به مزاج شکر آمیختهاند
۵۳
چنگ در چنگ خوشآهنگی کز آهنگش
۵۴
هوش شنوایی با گوش کر آمیختهاند
۵۵
شاهدان بسته کمر کوهکشی را به میان
۵۶
زان سرینهاکه به مویکمر آمیختهاند
۵۷
هنت سین کز پی تحویل گذارند به خوان
۵۸
گلرخان رنگی از آن تازهتر آمیختهاند
۵۹
ساعد و سینه و سیما و سر و ساق و سرین
۶۰
هفت سینآسا با سیم بر آمیختهاند
۶۱
گویی از لخلخهٔ عود و سراییدن رود
۶۲
بوی گل با دم مرغ سحر آمیختهاند
۶۳
مهوشان قرص تباشیر ز اندام سفید
۶۴
از پی راحت قلبکدر آمیختهاند
۶۵
تا همی از زر و یاقوت مفرح سازند
۶۶
می یاقوتی با جام زر آمیختهاند
۶۷
گلعذاران شکرلب به علاج دل خلق
۶۸
هر زمان از رخ و لب گلشکر آمیختهاند
۶۹
همهمشکینخط وشیرینلبو سیمین عارض
۷۰
نوبه و هند عجب با خزر آمیختهاند
۷۱
نقشبندان قضا بر ز بر دیبهٔ خاک
۷۲
نقشها تازهتر از شوشتر آمیختهاند
۷۳
جعد سنبل جو زره عارض نسرین چو سپر
۷۴
از پی کینه زره با سپر آمیختهاند
۷۵
مقدم اهل خرد غالیهبو بسکه به باغ
۷۶
عطرگل در قدم پی سپر آمیختهاند
۷۷
شجر باغ چمان از چه ز تحریک صبا
۷۸
گرنه روح حیوان با شجر آمیختهاند
۷۹
حجر از فرط لطافت ز چه ناید به نظر
۸۰
گرنه جان ملکی با حجر آمیختهاند
۸۱
چشم نرگس ز چه بر طرف چمن حادثهبین
۸۲
گرنه چشمش به خواص نظر آمیختهاند
۸۳
از مطر زنده چرا پیکر بیجان نبات
۸۴
دم عیسی نه اگر با مطر آمیختهاند
۸۵
شاهد گل شده بازاری و از مقدم آن
۸۶
نکهت نافه به هر رهگذر آمیختهاند
۸۷
آب همرنگ زمرّد شده از بسکه به باغ
۸۸
حشر سبزه بهر جوی و جر آمیختهاند
۸۹
بسکه در نشو و نمایند ریاحینگویی
۹۰
طبعشان زاب و گل بوالشر آمیختهاند
۹۱
سوسن و عبهر و گل لاله و ریحان و سمن
۹۲
رسته در رسته حشر در حشر آمیختهاند
۹۳
گویی از خیل خدیوان معظم گه بار
۹۴
نقش بزم ملک دادگر آمیختهاند
۹۵
خسرو راد حسنشاه که از غایت لطف
۹۶
روح پاکانش با خاک درآمیختهاند
۹۷
جرأتانگیز ز بس موقف رزمشگویی
۹۸
خاکش از زهرهٔ شیران نر آمیختهاند
۹۹
یک الف ترهٔ خشکیست به خوانکرمش
۱۰۰
هر تر و خشک که در بحر و بر آمیختهاند
۱۰۱
اجر یکروزهٔ سگبان جلالش نبود
۱۰۲
هرچه در خوان بقا ماحضر آمیختهاند
۱۰۳
ابر و دریا نه ز خود اینهمهگوهر دارند
۱۰۴
باکف داور فرخندهفر آمیختهاند
۱۰۵
دوست سازست و عدو سوز همانا زنخست
۱۰۶
طینتش را ز بهشت و سقر آمیختهاند
۱۰۷
خاک راه تو شد اکسیر ز بس شاهانش
۱۰۸
با بصر از پی کحل بصر آمیختهاند
۱۰۹
روزی از گلشن خُلقت اثری گشت پدید
۱۱۰
هشت جنت را زان یک اثر آمیختهاند
۱۱۱
رقتی ار آتش قهرت شرری شد روشن
۱۱۲
هفت دوزخ را زان یک شرر آمیختهاند
۱۱۳
ظفر از جیش تو هرگز نشود دور مگر
۱۱۴
طینت جیش ترا از ظفر آمیختهاند
۱۱۵
پاس ایوان ترا شب همه شب انجم چرخ
۱۱۶
دیده تا وقت سحر با سهر آمیختهاند
۱۱۷
صارمت صاعقهٔ خرمن عمرست مگر
۱۱۸
جوهرش با اجل جانشکر آمیختهاند
۱۱۹
نیزه از بسکهگشاید رگ جان پنداری
۱۲۰
با سنانش اثر نیشتر آمیختهاند
۱۲۱
یابد آمیزش جان جسم یلان با جوشن
۱۲۲
گویی ارواح بود با صور آمیختهاند
۱۲۳
بسکه در خود یلان نیفکند جاگویی
۱۲۴
خود ابطال به تیغ و تبر آمیختهاند
۱۲۵
تیرها بسکه نشیند به زره پنداری
۱۲۶
عاشقان با صنمی سیمبر آمیختهاند
۱۲۷
پدران خنجر خونریز ز مغلوبی جنگ
۱۲۸
روستموار به خون پسر آمیختهاند
۱۲۹
پسران دشنهٔ فولاد ز سرگرمیکین
۱۳۰
همچو شیرویه به خون پدر آمیختهاند
۱۳۱
تیغت آنگاهکه بر فرق عدوگیرد جای
۱۳۲
ماه نو گویی با باختر آمیختهاند
۱۳۳
گاو سرگرز به دریایکفت پنداری
۱۳۴
کوه البرز به بحر خزر آمیختهاند
۱۳۵
گوهر نظم دلارای ترا قاآنی
۱۳۶
راستیگرچه به سلکگهر آمیختهاند
۱۳۷
خازنان ملک از بهر خریداری آن
۱۳۸
هر دو سطرش به دو مثقال زر آمیختهاند
۱۳۹
کم شود قیمتکالا چو فراوانگردد
۱۴۰
با فراوانی کالا ضرر آمیختهاند
۱۴۱
به دل و دست ملک بینکه دُرّ و گوهر را
۱۴۲
بسکه بخشیده چسان با مدر آمیختهاند
۱۴۳
تاکه همواره ز همواری و ناهمواری
۱۴۴
که به نیک و بد دور قمر آمیختهاند
۱۴۵
تلخی کام بود لازم شیرینی عیش
۱۴۶
شهد با زهر و صفا با کدر آمیختهاند
۱۴۷
تلخی کام تو دشنام تو بادا به عدو
۱۴۸
گرچه دشنام تو هم با شکر آمیختهاند
۱۴۹
وانچنان عیش تو شیرین که خود اقرار کنی
۱۵۰
که ازو شربت جان بشر آمیختهاند