قصیدهٔ شمارهٔ ۷۶ - در مدح امیرالامراء نظام الدوله حسین خان در ایام حکومت فارس
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
دلی که هر چه کند بر مراد یار کند
۲
نخست ترک مراد خود اختیارکند
۳
گرچه ترک مراد خود اختیاری نیست
۴
که عاشق آنچه نماید به اضطرارکند
۵
غریب را که به غربت اسیر یاری شد
۶
که گفته بود اقامت در آن دیارکند
۷
به اضطرار کمندش برد به جانب شهر
۸
غزال را که به صحرا کسی شکار کند
۹
ولی غزال از آن پس که شد اسیرکمند
۱۰
جز آنکه گردن طاعت نهد چکار کند
۱۱
ز قید صورت و معنی کسی تواند رست
۱۲
که در هوای یکی ترک صدهزار کند
۱۳
نخست آیت فرقان عاشقی حمدست
۱۴
که حمد پیشه کند هرکه رو به یار کند
۱۵
نه با ارادت او نام مال و جاه برد
۱۶
نه با محبت او فکر ننگ و عارکند
۱۷
بلاست یکهسواری ستاده در صف عشق
۱۸
کسیست مرد که آهنگ آن سوار کند
۱۹
محیط دایره آنکس بهسر تواند برد
۲۰
که پای جهد چو پرگار استوار کند
۲۱
نه عاشقستکسیکز ملامت اندیشد
۲۲
که هرکه میطلبد صبر بر خمارکند
۲۳
نه رستمستکسیکز مصاف رویینتن
۲۴
سپر بیفکند و ترک کارزار کند
۲۵
نه عاشقست چو بلبل کسی به صورت گل
۲۶
که احتراز ز گلچین و زخم خار کند
۲۷
به کیش عشق کمانوار گوشمالش ده
۲۸
چو تیر هرکه ز قربان شدن فرارکند
۲۹
به اتفاق بزرگان کسیست طالبگنج
۳۰
که مشت تا به کتف در دهان مار کند
۳۱
کسیست طالب یوسف به اعتقاد درست
۳۲
که صد رهش چو زلیخا عزیز خوار کند
۳۳
روان فدای خلیلی نما چو اسماعیل
۳۴
ورت زمانه چو ابلیس سنگسار کند
۳۵
چنانکه من ز رخ ماه خود نتابم مهر
۳۶
به صد بلا اگرم عشق او دچارکند
۳۷
هزارگونه جفا دیدم از جهان و هنوز
۳۸
دلم متابعت مهر آن نگارکند
۳۹
نگار نام بتست و بتی بود مه من
۴۰
که ماه سجده بر او صد هزار بارکند
۴۱
دمیده مشک خطش گویی آن دو آهوی چشم
۴۲
بر آن سرستکه مشک خود آشکارکند
۴۳
رخش سیه شده اندک ز همنشینی زلف
۴۴
سیاهکار نکو را سیاهکار کند
۴۵
به ملک روم اگر چین زلف بگشاید
۴۶
فضای مملکت روم زنگبار کند
۴۷
به وقت ناز چو کاکل به روی بپریشد
۴۸
چو شعر من همه آفاق مشکبار کند
۴۹
چو شام تیره حصاری کشد ز چنبر زلف
۵۰
چو ماه چارده جا اندران حصار کند
۵۱
به وصل عکس رخ او به هجر خون دلم
۵۲
به هر دو وقت مرا دیده لالهزار کند
۵۳
به حیله کس نتواند برو چشاند زهر
۵۴
که زهر را لب او شه خوشگوار کند
۵۵
مرا بهار و خزان هر دو پیش یکسان است
۵۶
که او به چهره خزان مرا بهارکند
۵۷
وگر بهشت دهندم کناره میگیرم
۵۸
در آن زمانکه مرا -ای درکنارند
۵۹
هرآنکه هست خریدار ماه صورت او
۶۰
فلک ز مهر بر او مشتری نثارند
۶۱
چگونهدر شب تاریک خوانمش بر خویش
۶۲
که جلوهٔ رخ او لیل را نهار کند
۶۳
دکان مشک فرو شست گویی آن سر زلف
۶۴
که طبله طبله برو مشک چین قطار کند
۶۵
خلیفهٔ شب و روزست زانکهگیتی را
۶۶
به چهره روشن سازد به طره تار کند
۶۷
به جبر بوسه زند بر لب و دهان کسی
۶۸
که مدح و منقبت صاحب اختیار کند
۶۹
کهینه بندهٔ خسرو مهینه خواجهٔ عصر
۷۰
که روزگار به ذات وی افتخارکند
۷۱
فضای مملکت عصر را مساعی او
۷۲
بدان رسیده که آزرم قندهار کند
۷۳
به روز همتش ار دانه بر زمین پاشند
۷۴
هنوز ناشده در خاک، برگ و بار کند
۷۵
کس ار به باع برد نام او عجب نبوذ
۷۶
که مرغ مدحش از اوج شاخسار کند
۷۷
ز شرم همت او بحرها عرق ریزند
۷۸
اگر به عزم سفر رو سوی بحار کند
۷۹
وگر زبانهکشد تیغ او به بحر محیط
۸۰
هرآنچه آب بود اندرو بخارکند
۸۱
همین نه مدحت خسرو کند به بیداری
۸۲
که چون به خواب رود مدح شهریار کند
۸۳
به حزم توسن اجرام را نماید زین
۸۴
به بخت بُختی افلاک را مهار کند
۸۵
به تیغ روز وغا ملک را سمین سازد
۸۶
بهکلکگاه سخاگنج را نزارکند
۸۷
چنان بود کف او زرفشان ز فرط کرم
۸۸
که نامه را گه تحریر زرنگار کند
۸۹
عدو ز فکرت شمشیر او به روز نبرد
۹۰
اگر به خلد برندش خیال نارند
۹۱
به روز رزم که گردون سیاهپوش شود
۹۲
ز بسکه گرد سپه بر فلکگذار کند
۹۳
بر آفتاب شود شاهراه منطقه گم
۹۴
همی ز هر طرف آسیمهسر مدار کند
۹۵
ز بسکه حادثه بارد ز آسمان به زمین
۹۶
زمین چو منهزمان بانگ زینهار کند
۹۷
امل به روز بقا خنده قاهقاه زند
۹۸
اجل ز بیم فنا گریه زار زار کند
۹۹
بهگرد معرکهگردهن ستاده سرگردان
۱۰۰
که در میانه اگر گم شود چه کار کند
۱۰۱
سپهر پشت نماید زمین شکم دزدد
۱۰۲
دمی که دست بر آن گرز گاوسار کند
۱۰۳
سنان نیزهٔ او را زمانه از سر خصم
۱۰۴
گمان شاخ درختان میوهدار کند
۱۰۵
زهی سخای تو چندان که حرص همت تو
۱۰۶
گهر ز سنگ و زر از خاک شوره زار کند
۱۰۷
مخالفت چوشود کشته سرفرازترست
۱۰۸
از آنکه جا ز زمین بر فراز دار کند
۱۰۹
به چشم فتنهکه در خواب باد تا محشر
۱۱۰
بلارکت اثر برگ کو کنار کند
۱۱۱
کند ز عدل تو گرگ آنچنان حراست میش
۱۱۲
که دایه تربیت طفل شیرخوار کند
۱۱۳
ز اهتمام تو ملک آنچنان بود ایمن
۱۱۴
که عنکبوت نیارد مگس شکار کند
۱۱۵
به ضرب آهن تیغش برآری از دل سنگ
۱۱۶
به سنگ خصمت اگر جای چون شرار کند
۱۱۷
حساب نیک و بد خلق را به روز جزا
۱۱۸
به نیم لحظه تواندکه کردگار کند
۱۱۹
ولیک روز جزا زان دراز شد کایزد
۱۲۰
عطا و جود تو را یک به یک شمار کند
۱۲۱
بزرگوارا این خادمت ز بیجایی
۱۲۲
بدان رسیده که از مملکت فرار کند
۱۲۳
نه آتشستکه بالا رود به چرخ اثیر
۱۲۴
نه صرصرست که در بحر و بر گذار کند
۱۲۵
نه شیر شرزه که در بیشه معتکف گردد
۱۲۶
نه مارگرزهکه آرامگه به غارکند
۱۲۷
نه قمری است که بر شاخ سرو گیرد جای
۱۲۸
نه مرغزارکه مأوا به مرغزار کند
۱۲۹
نهنگ نیست که ساکن شود به لجهٔ بحر
۱۳۰
پلنگ نیست که مسکن به کوهسار کند
۱۳۱
فرشته نیستکه بر آسمانگشاید بال
۱۳۲
ستاره نیست که گرد فلک مدار کند
۱۳۳
نه خاک تاری تا رو نهد به مرکز خویش
۱۳۴
نه آب جاری تا جا به جویبار کند
۱۳۵
نه عقل صرفکه در لامکان مکانگیرد
۱۳۶
نه جان پاک که بیجایی اختیار کند
۱۳۷
نهنگ لجهٔ فضلست و دست او دریا
۱۳۸
از آن عزیمت دریا نهنگوار کند
۱۳۹
گرفتم آنکه بود در شاهوار سخن
۱۴۰
نه جایگه به صدف دُرّ شاهوار کند
۱۴۱
گرفتم آنکه بود مهر نوربار هنر
۱۴۲
نه جایگه به فلک مهر نور بار کند
۱۴۳
ز التفات تو دارد طمعکه چون خورشید
۱۴۴
به خانهیی چو چهارم فلک مدارکند
۱۴۵
حکیم گوید کاینده را همی زیبد
۱۴۶
که حال خود را از رفته اعتبارکند
۱۴۷
هزار خانه وکشور بدانکسی دادی
۱۴۸
که مرگشان به دو قرن دگر شکار کند
۱۴۹
همان نه خانه بجا ماند و نه خانه خدای
۱۵۰
که انقلاب جهان هر دو را غبارکند
۱۵۱
مگر مدایح من در زمانه ماند و بس
۱۵۲
کش از محامد تو چرخ یادگار کند
۱۵۳
سپهر از آن همه دلکش قصور محمودی
۱۵۴
به مدح عنصری امروز افتخار کند
۱۵۵
جهان از آن همه آواز سنج سنجرشاه
۱۵۶
به شعر انوری امروز اختصارکند
۱۵۷
بسی ز بخت خود اندر زمانه نومیدم
۱۵۸
مگر که لطف تو بازم امیدوار کند
۱۵۹
به هرکه تاکه بود نام از یسار و یمین
۱۶۰
قضا یمین ترا مایهٔ یسار کند