Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۷ - د‌ر منقبت هژبرالسالب اسد الله الغالب علی‌بن بیطالب علیه السّلام و فتح قلعه خیبر گوید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
سحر چو زمزمه آغازکرد مرغ سحر
۲
بسان مرغ سحر از طرب ‌گشودم پر
۳
هنوز نامده سلطان یک سواره برون
۴
شدم به مشکوی جانان دو اسبه راه سپر
۵
هنوز ناشده‌ گرم چرا غزالهٔ چرخ
۶
برآن غزال غزلخوان مرا فتاد نظر
۷
به آب شسته رخش ‌کارنامهٔ مانی
۸
به باد داده لبش بارنامهٔ آزر
۹
تنش به نرمی خلاق اطلس وقاقم
۱۰
رخش به خوبی سلطان سوسن و عبهر
۱۱
زرنگ عارض او سقف بنگهش بلور
۱۲
ز عکس ساعد او فرش مشکویش مرمر
۱۳
گرفتم آنکه نیارند گوهر از عمان
۱۴
به یک تکلم او سنگ و گل شود گوهر
۱۵
گرفتم آنکه نیارند شکر از اهواز
۱۶
به یک تبسم او خار و خس شود شکر
۱۷
گرفتم آنکه نیارند عنبر از دریا
۱۸
به یک تحرک زلفش‌ گیا شود عنبر
۱۹
دو خال برلب نوشش دو داغ بر لاله
۲۰
دو زلف بر سر دوشش دو زاغ بر عرعر
۲۱
غنوده این چو دو زنگی به سایهٔ طوبی
۲۲
نشسته آن چو دو هندو به چشمهٔ‌ کوثر
۲۳
دو سوسنش را از برگ ضیمران بالین
۲۴
دو سنبلش را از شاخ ارغوان بستر
۲۵
مرا چو دید هراسان ز جایگه برخاست
۲۶
بدان مثابه‌ که خیزد سپند از مجمر
۲۷
چو طوق حکم خداوند بر رقاب امم
۲۸
دو سیمگون قلمش شد بنای من چنبر
۲۹
به صدرخواست نشستم ولی بگفت سپهر
۳۰
نه او نه من بنشستیم هر دو بر در بر
۳۱
از آن سپس چو غریبان به جایگاه غریب
۳۲
نظاره‌ کردم شیب و فراز و زیر و زبر
۳۳
چمانه دیدم و چنگ و چمانی و طنبور
۳۴
پیاله دیدم و تار و چغانه و مزهر
۳۵
به طرز بیضهٔ بیضاش درکفی مینا
۳۶
به رنگ لوء لوء لالاش در کفی ساغر
۳۷
میان این یک تابیده پرتو خورشید
۳۸
درون آن یک رو‌ییده لالهٔ احمر
۳۹
گلوی شیشهٔ صهبا گرفته اندر چنگ
۴۰
چنانکه گیرد خصمی گلوی خصم دگر
۴۱
به نای بُلبُله ساغر فروگشاده دهن
۴۲
چو شیرخواره پستان مهربان مادر
۴۳
ز حلقِ‌مرغِ‌صحرایی چو مرغِ‌حق حق‌گوی
۴۴
فرو چکید همی قطره قطره خون جگر
۴۵
به‌سان مرغک آذر فروز از منقار
۴۶
همی به بال و پر خویش برفشاند آذر
۴۷
قنینه را خفقان و پیاله را یرقان
۴۸
ز عکس سرخ می و رنگ بادهٔ اصفر
۴۹
ز فرط خشم فروچیدم از غضب دامن
۵۰
چو زاهدی ‌که نماید به باده خوار گذر
۵۱
به طنزگفتمش ای خشک مغزتر دامن
۵۲
به طعن راندمش ای خوب چهر بد گوهر
۵۳
حرام صرف بود باده خاصه بر ساده
۵۴
تو ساده‌رویی ساقی مخواه و باده مخور
۵۵
به ساده‌رویی باکی نداری از مردم
۵۶
ز باده خواری شرمی نداری از داور
۵۷
ز بی عفافی مانا نباشدت میسور
۵۸
که بگذرانی یک روز بی می و ساغر
۵۹
گشاده چشم جهان بین به راه باده‌گسار
۶۰
نهاده‌ گوش نیوشا به لحن خنیاگر
۶۱
به خنده گفت مرو صبر کن غضب بنشان
۶۲
صواب دیدی بنشین وگرنه رخت ببر
۶۳
مگر نگفته نبی تا به روز باز پسین
۶۴
خدای هردو جهان توبه را نبندد در
۶۵
شراب‌ خوردن و آسایش از وساوس نفس
۶۶
به از سپاس بزرگان و احتمال خطر
۶۷
شراب خوردن و آسوده بودن از بد و نیک
۶۸
به از تحمل چندین هزار بوک و مگر
۶۹
شراب خوردن از آن به‌ که در زمین امید
۷۰
نهال مدح نشانی و فاقه آرد بر
۷۱
شراب خوردن از آن به‌ که در سرای امیر
۷۲
به‌غرچه‌یی دو سه بی‌پا و سر شوی همسر
۷۳
نچیده میوهٔ شرم و نبرده نام حیا
۷۴
ندیده سفرهٔ مام و نخورده نان پدر
۷۵
ز تنگ چشمی هم چشم در زن در زی
۷۶
ز سخت‌رویی هم دس تیشهٔ درگر
۷۷
نه شُربشان به جز از ریم و پارگین و زقوم
۷۸
نه خوردشان به جز ازگوز وگندنا وگزر
۷۹
ز هرکدام پژوهش‌کنی ز باب و نیا
۸۰
جواب ندهد جز نام مادر و خواهر
۸۱
بدان صفت‌که تفاخر به نام مام‌کند
۸۲
کس ار زباب پژوهش نماید از استر
۸۳
به خشم‌ گفتمش ای زشت خوی دست بدار
۸۴
حجاب عصمت آزادگان بخیره مدر
۸۵
مخور شراب مبر نام میر و حضرت میر
۸۶
قفای شیر مخار و متاع طعن مخر
۸۷
مگر ندانی ‌کاندر سرای خواجه مراست
۸۸
چه مایه مهتر نیکو نهاد نیک سیر
۸۹
همه خجسته فعال و همه درست آیین
۹۰
همه فرشته خصال و همه نکو مخبر
۹۱
به ویژه پیرو سالار هاشمی هاشم
۹۲
که هست هاشم اعدا به تیغ خارا در
۹۳
به زهد و پاکی دامان همال با سلمان
۹۴
به صدق و نیکی ایمان نظیر با بوذر
۹۵
به خنده پاسخم آورد کای سپهر کمال
۹۶
زبان دَقّ مگشای و ز راه حق مگذر
۹۷
بدان خدای‌ کزین بحر باژگون هرشب
۹۸
هزار زورق سیمین نماید از اختر
۹۹
بدان مشاطه‌ که بر چهرهٔ عروس جهان
۱۰۰
فروهلد به شب تیره عنبرین چادر
۱۰۱
به ذات احمد مرسل‌که‌گشت هستی او
۱۰۲
ظهور دایرهٔ ممکنات را پرگر
۱۰۳
به فر حیدر صفدر که ‌گشت هستی او
۱۰۴
وجود سلسلهٔ‌کاینات را مصدر
۱۰۵
به حسن عالم سوز و به عشق عالم‌گیر
۱۰۶
به چشم صورت بین و به ‌کلک صورتگر
۱۰۷
به شوق خانه فروش و به ذوق بی‌طاقت
۱۰۸
به فقر خانه بدوش و به صبر با لنگر
۱۰۹
به عشوه‌های پیاپی ز دلبر طماع
۱۱۰
به ‌گریه‌های دمادم ز عاشق مضطر
۱۱۱
به عجز این‌که بده بوسه تا فشانم جان
۱۱۲
به‌کبر آن‌که مکن مویه تا نیاری زار
۱۱۳
که ‌گر به قدح ملکزاده برگشایم لب
۱۱۴
و یا به طعن بزرگان رادکش چاکر
۱۱۵
و‌لی مراست جگرخون ازین که ‌غرچهٔ چند
۱۱۶
زبابکان همه حیز و ز ما مکان همه غر
۱۱۷
در آستانهٔ میرند و نی عجب‌کاخر
۱۱۸
کند بدیشان در خاصگان میر اثر
۱۱۹
هزار مرتبه ما نافزون شنیدستی
۱۲۰
که یار بد بود از مار بد جانگزای بتر
۱۲۱
نه از قرآن زحل مشتری شود منحوس
۱۲۲
چو از تقارن مریخ زهرهٔ ازهر
۱۲۳
نه ‌گر به عضوی رنج شقا قلوس افتد
۱۲۴
به چند روز سرایت ‌کند به عضو دگر
۱۲۵
نه صحن مسجد یابد کثافت از سرگین
۱۲۶
نه قلب مومن ‌گیرد کدورت از کافر
۱۲۷
نه قیرگون شود از الفت زگال پرند
۱۲۸
نه زهرگین شود از صحبت شرنگ شکر
۱۲۹
نه شام تاری ‌گردد حجاب چهرهٔ روز
۱۳۰
نه ابر مظلم آید نقاب پیکر خور
۱۳۱
نه صحن‌گلشن‌گردد ز خار وار و زبون
۱۳۲
نه آب روشن آید ز لای تار و کدر
۱۳۳
نه تلخ ‌گردد زاب دِرَمنه طعم دهن
۱۳۴
نه تار آید ازگرد تیره نور بصر
۱۳۵
نه شاخ تازه بخوشد ز الفت لبلاب
۱۳۶
نه شمع زنده بمیرد ز صحبت صرصر
۱۳۷
جواب را ز سر خشم برگشادم لب
۱۳۸
به طنزگفتمش ا‌ی سرو قد سیمین بر
۱۳۹
سرای میر جهان و بود جهان چونان
۱۴۰
ندارد از بد و خوب و پلید و پاک ‌گذر
۱۴۱
رواق خواجه بود بحر و بحر بی‌پایان
۱۴۲
سرای میر بود رود و رود پهناور
۱۴۳
نه رودگردد از غوطهٔ‌گرز پلید
۱۴۴
نه بحر آید ز آمیزش براز قذر
۱۴۵
بخنده‌ گفت‌ که نیکو تشبهی‌ کردی
۱۴۶
به رود و بحر و جهان‌کاخ خواجه را ایدر
۱۴۷
اگر جهان نبود از چه بر مثال جهان
۱۴۸
بود هماره دانا گداز و دون‌پرور
۱۴۹
‌وگرنه رود و نه دریا چرا چو خار و حشیش
۱۵۰
اگر نه رود و نه دریا چرا چو سنگ و گهر
۱۵۱
در آن‌ گزیده ‌گرانمایگان نشست نشیب
۱۵۲
در آن‌ گرفته سبک پایگان ‌قرار زیر
۱۵۳
چو این بگفت بخوشید خونم اندر تن
۱۵۴
چو این بگفت به توفید جانم اندر بر
۱۵۵
سرو دمش نه هر آن را که در فراز مقام
۱۵۶
سرودمش نه هر آن را که در فرود مقر
۱۵۷
از آن فراز فزاید ورا نبالت و قدر
۱۵۸
ازین فرود کم آید ورا جلالت و فر
۱۵۹
به‌کاخ خواجه ‌که میزان دانش و هنرست
۱۶۰
ز فرط وقع بود انحطاط دانشور
۱۶۱
نگر دو کفهٔ میزان که مایلست در آن
۱۶۲
گران به ‌سمت نگون و سبک به سوی زبر
۱۶۳
نه بادبان گه طوفان طیاره غرق شود
۱۶۴
گرش زمام نگیرد گرانی لنگر
۱۶۵
در آن مکابره من تندگشته با جانان
۱۶۶
در آن محاوره من‌ گرم ‌گشته با دلبر
۱۶۷
که ناگه از در پیری خمیده قد چو کمان
۱۶۸
دمان درآمد با موی شیرگون از در
۱۶۹
قدش به هیات‌ گفتی‌ کمان حلاجست
۱۷۰
شمیده پنبهٔ محلوجش از کرانهٔ سر
۱۷۱
مرا ز حالت آن پیر حالتی رو داد
۱۷۲
که پای‌تا سر حیرت شدم چو نقش صور
۱۷۳
همین نه یاد نگارین شدم ز یاد برون
۱۷۴
که یاد هر دو جهانم شد از خیال بدر
۱۷۵
سرودمش چه‌کسی ‌گفت پیریم سیاح
۱۷۶
گهی چو باد شتابان به بحر وگاه ببر
۱۷۷
به دهر دیده بسی سوک و سور و سود و زیان
۱۷۸
فراز و پست و نشاط و ملال و نفع و ضرر
۱۷۹
ز بصره و حلب و شام و مصر و قسطنطین
۱۸۰
ز نوبه و حبش و چین و روم وکالنجر
۱۸۱
همه بدایع ایام‌کرده استیفا
۱۸۲
ز هر صنایع آفاق‌ گشته مستحضر
۱۸۳
سرودش ز نوادر بدیع‌تر سخنی
۱۸۴
که نقش می نپذیرد چنان به لوح فکر
۱۸۵
شنیده ای ز کسی در زمانه‌ گفت بلی
۱۸۶
شنیده‌ام سخنی غم بر و نشاط آور
۱۸۷
قصیده‌ایست موشح به صدهزار حلی
۱۸۸
چکامه‌ایست مطرز به صدهزار غرر
۱۸۹
ز نعت احمد مختار بینیش زینت
۱۹۰
ز مدح حیدرکرار یابیش زیور
۱۹۱
قویم ‌گشته بدو حسن ملت احمد
۱۹۲
سدیدگشته به دو سور مذهب جعفر
۱۹۳
سطور او همه تابنده چون به چرخ نجوم
۱۹۴
نقوش او همه رخشنده چون به باغ زهر
۱۹۵
ز نقش نون خطوطش فلک ‌کند یاره
۱۹۶
ز شکل میم حروفش فلک‌کند پرگر
۱۹۷
بدایتش همه در قدح ‌گردش‌ گردون
۱۹۸
نهایتش همه در مدح خواجهٔ قنبر
۱۹۹
سرودمش‌ ز کدامین ‌کس آن چکامه‌؟ سرود
۲۰۰
ز بوالفضایل قاآنی آسمان هنر
۲۰۱
بگفت ‌این و به ‌زانو نشست و یال فراخت
۲۰۲
ز سر نهاده‌ کلاه از میان ‌گشاد کمر
۲۰۳
بدان فصاحت ‌کاحسنت خاست از خاره
۲۰۴
به لحن دلکش برخواند این قصیده زبر

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.