قصیدهٔ شمارهٔ ۱۱۸ - مطلع ثانی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
مباش غره دلا در جهان به فضل و هنر
۲
که شاخ فضل و هنر فقر و فاقه آرد بر
۳
به خاک دانش هرگز مکار تخم امید
۴
ز شاخ آهو هرگز مدار چشم ثمر
۵
به مرد سفله مکن در هوای نان تکریم
۶
به عرق مرده مزن از برای خون نشتر
۷
کریم اگر نبود بهره کی برد دانا
۸
مسیح اگر نبود زندهکی شود عاذر
۹
چو راد رفت ز گیهان چه حمق و چه دانش
۱۰
چو مرد رفت ز میدان چه خود و چه معجر
۱۱
زمانه نیست مگر رذل جوی و رذلپرست
۱۲
ستاره نیست مگر دوننواز و دونپرور
۱۳
چنان بود طلب مردمی ز مردم دون
۱۴
که کس کند طمع التیام از خنجر
۱۵
سهر سهم سعادت نهد به شست کسی
۱۶
که فرق می نکند قاب و قوس را زَوتر
۱۷
ز مشک لخلخه سازد جعل خصالی را
۱۸
که اختیار کند پشک را به مشک تتر
۱۹
کسیکه باز نداند دخیل را ز روی
۲۰
کسیکه فرق نیارد سهل را ز قمر
۲۱
زبان طعن گشاید به شعر خاقانی
۲۲
سجل طنز نگارد برای بومعشر
۲۳
چه روی مهر به قومی که مهرشان همه کین
۲۴
چه رای سود ز خیلی که سودشان همه ضر
۲۵
به نیش کژدم هرگز بود ز مهر نشان؟
۲۶
به ناب افعی هرگز بود ز سود اثر؟
۲۷
پی سلامت خود در تواتر حدثان
۲۸
هنودوار ندارند باکی از آذر
۲۹
ز خاربن نکند مرد آرمان رطب
۳۰
ز پارگین نکند شخص آرزوی گهر
۳۱
پلید جفت پلیدست و پاک همسر پاک
۳۲
ز جنس جنس ندارد به هیچ روی گذر
۳۳
ز علو قطره از آنها بطست سوی نشیب
۳۴
ز سفل شعله از آن ساعدست سوی زبر
۳۵
به دیوپا چکنی مدح سبعهٔ الوان
۳۶
به خنفسا چه بری وصف نافهٔ اذفر
۳۷
برازی این را خوشتر ز دستهٔ سوری
۳۸
ذبابی آن را بهتر ز بستهٔ شکر
۳۹
مجو زگنبد نیلوفری وفاق آزانک
۴۰
کس آرزو نکند از سراب نیلوفر
۴۱
ازین مسدسگیتی مدار چشم خلاص
۴۲
که مهره راه رهایی ندارد از ششدر
۴۳
خدنگ حادثه را نیست به زعجز زره
۴۴
پرنگ نایبه را نیست به ز فقر سپر
۴۵
به راه صعب فنا درگذر نخست ز جان
۴۶
به بحر ژرف رضا برشکن نخست ز سر
۴۷
گرت سیاحت باید بهل اساس ازبار
۴۸
ورت سباحت باید بکن لبان از بر
۴۹
مزن بهگام هوس در طریق فقر قدم
۵۰
مکن به پای هوا در دیار عشق سفر
۵۱
تو نرم نرم خرامی و دشت بیپایان
۵۲
تو لنگ لنگ سپاری و راه پر کردر
۵۳
به پهنهایکه در آن راهگمکند خورشد
۵۴
به لجهایکه در آن گام نسپرد صرصر
۵۵
به توسنی چه بر آیی که نیستش کامه
۵۶
به زورقی چه نشینی که نیستش لنگر
۵۷
ز که سوال نمایی جوابت آرد لیک
۵۸
به جز سوال ازان نشنوی جواب دگر
۵۹
ز آری آریگوید جواب و از لالا
۶۰
مرادش آنکه به جزکرده نبودتکیفر
۶۱
تو بدسگالی و نیکی طمع کنی هیهات
۶۲
ز خیر خیر تراوش نماید از شر شرّ
۶۳
علو منزلت از نیستی بخواه و مگوی
۶۴
که خط روحکی از نیستی شود اوفر
۶۵
نگر به صفر که هیچست و در طریق حساب
۶۶
اقل هر عدد از یاریش شود اکثر
۶۷
ترا که چشم دوبین با هزارگونه حول
۶۸
به گنج خانهٔ توحید کی شود رهبر
۶۹
دوربین چگونه دهد فرع را ز اصل تمیز
۷۰
دو بین چسان دهد از فرق کل و جزو خبر
۷۱
بخوان فقر بری دست و آرزو بهکمین
۷۲
به راه عشق نهی پای و اهرمن به اثر
۷۳
هوای مائده داری و زهر در سکبا
۷۴
خیال بادیه داری و دزد در معبر
۷۵
به بحر فقر ز تسلیم بایدت زورق
۷۶
به دشت عشق ز توحید بایدت رهور
۷۷
که تا رهاندت این یک ز صد هزار بلا
۷۸
که تا جهاندت آن یک ز صدهزار خطر
۷۹
ز خود مجرد بنشین نه از عقار و حشم
۸۰
ز خود تفرد بگزین نه از دیار و حشر
۸۱
سبع نییکه تجنبکنی ز یار و دیار
۸۲
ضَبُغ نییکه تنفرکنی ز مال و نفر
۸۳
پی مجاهدهٔ نفس تن بهست نزار
۸۴
که گاه معرکه رهوار به بود لاغر
۸۵
ز خویشتن چو گذشتی به خویشتن مگرای
۸۶
ز جان و تن چو رهیدی به جان و تن منگر
۸۷
ستون خانه شکستی فرود آن منشین
۸۸
طناب خیمه گسستی به شیب آن مگذر
۸۹
مه حقیقت جویی به بام عشق برآی
۹۰
ره طریقت پویی طریق فقر سپر
۹۱
به جنگ خیبر خیل رسول را صفدار
۹۲
به صف صفین جیش جهول را صفدر
۹۳
هزار جنت در یک تو جهش مدغم
۹۴
هزار دوزخ در یک تعرضش مضمر
۹۵
به نزد حلمش الوند در حساب طسوج
۹۶
به پیش جودش اروند در شمار شمر
۹۷
ز مکنتش پر کاهیست گنج افریدون
۹۸
ز ملگشکف خاکیست ملک اسکندر
۹۹
به یک اشارتش اندر فنای صد اقلیم
۱۰۰
به یک بشارتش اندر بقای صدکشور
۱۰۱
پرند مصری او را قضا بود قبضه
۱۰۲
کمند چینی او را فنا بود چنبر
۱۰۳
کمینه خادم خدمتگران او خاقان
۱۰۴
کهیه بندهٔ خر بندگان او قیصر
۱۰۵
مقیم حضرتاو باج خواهد از سنجار
۱۰۶
گدای درگه او تاجگیرد از سنجر
۱۰۷
به نزد جودش کز نجم آسمان افزون
۱۰۸
به پیش رایش کز جرم آفتاب انور
۱۰۹
یکی نفایه سفالست جامکیخسرو
۱۱۰
یکی شکسته کلوخست گنج بادآور
۱۱۱
ثبات خاک نبینی دگر به زیر سپهر
۱۱۲
مدار چرخ نیابی دگر به گرد مدر
۱۱۳
فلک ندارد با باد عزم او جنبش
۱۱۴
زمین ندارد باکوه حزم او لنگر
۱۱۵
قضا به رشتهٔ محور کشد دوال سپهر
۱۱۶
که بهر کودک اقبال او کند فرفر
۱۱۷
ز مسلخ کرمش روزگار اجریخور
۱۱۸
ز مطبخ نعمشکاینات روزی بر
۱۱۹
بهکاخ شوکت او هفت پرده شادُروان
۱۲۰
بهخوان نعمت او هشت روضه خوالیگر
۱۲۱
چه مایه دارد در پیش طبع او دریا
۱۲۲
چه پایه دارد در نزد آسکون فرغر
۱۲۳
همان نشاط ز حزمش سپهر نیلی را
۱۲۴
که هوش پارسیان را ز حسن نیلوفر
۱۲۵
به زیر پایه فضل اندرش چهکوه و جه دشت
۱۲۶
به ظل رایت عدل اندرش چه خشک و چه تر
۱۲۷
بانصرام زمان قهرش ار دهد فرمان
۱۲۸
به انهدام جهان خشمش ارکند محضر
۱۲۹
دگر نبینی زین تخت چارپایه نشان
۱۳۰
دگر نیابی زینکاخ هفت پرده اثر
۱۳۱
چنان گذر کند از نه سپهر بیلک او
۱۳۲
که نوک درزن درزی ز دیبهٔ ششتر
۱۳۳
به نوک ناوک او سم صد هزار افعی
۱۳۴
بناب ناچخ او زهر صدهزار اژدر
۱۳۵
کنایتست ز دست تو ابر در آذار
۱۳۶
حکایتیست ز تیغ تو برق در آذر
۱۳۷
هم آن در آزار از همت تو در آزار
۱۳۸
هم این در آذر از هیبت تو در آذر
۱۳۹
به هرچه رای کنی چرخ از آن نتابد روی
۱۴۰
به هرچه حکم کنی دهر از آن نپیچد سر
۱۴۱
پری به امر تو تعویذ سازد از آهن
۱۴۲
عرض بهنهی تو اعراض جوید از جوهر
۱۴۳
هژبر خشم ترا دهر خستهٔ چنگال
۱۴۴
عقاب قهر ترا چرخ مستهٔ ژاغر
۱۴۵
مکارم تو چو اسرار سرمدی بیحد
۱۴۶
محامد تو چو اوصاف احمدی بیمر
۱۴۷
به حصر آن یک اشجار اگر شود خامه
۱۴۸
به عد این یک اوراق اگر شود دفتر
۱۴۹
نه یک بدیههٔ آن را مصورست حساب
۱۵۰
نه یک خلاصهٔ این را میسرست شمر
۱۵۱
پس از نبرد بنیالمصطلق به سال ششما
۱۵۲
رسول خواست شود با یهود کینگستر
۱۵۳
هزار و چارصد از برگزیدگان بگزید
۱۵۴
همه هژبر و توانا و گرد و کند آور
۱۵۵
نگاشت پورابی نامهیی به خیل یهود
۱۵۶
وز آنچه دیده و دانسته بد بداد خبر
۱۵۷
ازین خبر همه موسائیان ز آب و چشم
۱۵۸
چو ریش فرعون آمود چهرشان به دُرر
۱۵۹
سپس به چاره بدینسان شدند دستان زن
۱۶۰
کمان ز یاری غطفان گروه نیست گذر
۱۶۱
یکی فرسته فرستیم پر فرست و فریب
۱۶۲
مگر به یاریمان یارد آورد یاور
۱۶۳
گر آن گره نگشایند این گره ازکار
۱۶۴
درست خانه و خونمان شود هبا و هدر
۱۶۵
یکی ز خیل نضیر و قُریظه یاد آرید
۱۶۶
کشان چه آمد ازکین مصطفی بر سر
۱۶۷
سپس فرسته شد و گرد کرد چار هزار
۱۶۸
از آن گروه همه نامجوی و نامآور
۱۶۹
چو آن گروه دو فرسنگ راه ببریدند
۱۷۰
به امر یزدان پروای و ویل شدکه ودر
۱۷۱
بدان نهیب که در خیلشان فتاد نهاب
۱۷۲
به جز ایاب نجستند هیچ چار و چدر
۱۷۳
وزان کران به شب تیره آفتاب رسل
۱۷۴
بسان انجم پویانش از قفا لشکر
۱۷۵
یکی دلیرکه بد نام او عباد بشیر
۱۷۶
یزک نمود بشیر عباد خیر بشر
۱۷۷
عباد اهرمنی را به ره گرفت و گرفت
۱۷۸
خبر ز خیر و شد زی رسول راهسپر
۱۷۹
چو روز روشن خورشید دی در آن شب تار
۱۸۰
به پای باره برافراشت بر فلک اختر
۱۸۱
یهود بیخبر اندر کَریجها خفته
۱۸۲
یکی نهاده کلاه و یکی گشاده کمر
۱۸۳
به امر بار خدا تا به صبح ازین باره
۱۸۴
نشان نیافت کسی از صدای یک جانور
۱۸۵
نه از نباحکلاب و نه از نبوح یهود
۱۸۶
نه از نهیق حمار و نه از خوار بقر
۱۸۷
به بامداد به هنگام آنکه فصل بهار
۱۸۸
به شاخ سرخگل آوا برآورد تندر
۱۸۹
دمید مهر جهانتاب ازکرانهٔ چرخ
۱۹۰
بسان سوسن زرد از کنار سیسنبر
۱۹۱
فلک فکند ز سر طیلسان راهب و دوخت
۱۹۲
به سفت همچو یهودان ز خور قوارهٔ زر
۱۹۳
هزار پشهٔ سیمین به چرخگشت نهان
۱۹۴
به برگ لاله بدل شد درخت لامشگر
۱۹۵
شبان و زارع و دهقان و نخل بند و اْکار
۱۹۶
برون شدند ز در همچو روزهای دگر
۱۹۷
کشیده پیل بهسفت و گرفته داسه به دست
۱۹۸
نهاده خیش بهگاو و فکنده خوره به خر
۱۹۹
به دشت رانده سراسرگواره وگله
۲۰۰
بهگاو بسته تناتنگوآهن و ایمر
۲۰۱
پی درودن غلات همچو گاز گراز
۲۰۲
به دست زارعشان داستغاله و دَستَر
۲۰۳
چو خارپشتی آونگ از درخت چنار
۲۰۴
به سفت راعیشان از پلاس پارهگذر
۲۰۵
بهکشتمند تناتن چمان و غافل ازین
۲۰۶
که جای گندم و جو رسته ناوک و خنجر
۲۰۷
به هرطرف نگرستند گرز بود و کمان
۲۰۸
بهر کجا که گذشتند تیغ بود و تبر
۲۰۹
زمین ز سم مراکب چوگوی در طبطاب
۲۱۰
فلک ز تف قواضب چو موم بر آذر
۲۱۱
به در شدند برآشفته حال و از مویه
۲۱۲
فشانده سودهٔ پلپل به دیدگان اندر
۲۱۳
سلام نام یکی پیر بد در آنباره
۲۱۴
فراشت بال که جز چنگ چاره نیایدر
۲۱۵
در ار بر وی ببندیم کار بسته شود
۲۱۶
به آنکه در بگشاییم تا گشاید در
۲۱۷
گزیر نیست کسی را ز حادثات قضا
۲۱۸
خلاص نیست تنی را ز نایبات قدر
۲۱۹
ز برگ عبهر گر سر زند دو صد پیکان
۲۲۰
ز نیش پیکانگر بردمد دو صد عبهر
۲۲۱
چو سرنوشت زیان باشد این ندارد سود
۲۲۲
چوکردگار امان بخشد آن ندارد ضر
۲۲۳
هرآنچه چاره سگالید غیر ازین ناقص
۲۲۴
هر آنچه یاوه سرایید غیر ازین ابتر
۲۲۵
بگفت آن دد گوساله خوی سامریان
۲۲۶
بتافتند دگرباره روی از داور
۲۲۷
یکی درختکهنسال بد به قرب حصار
۲۲۸
سطبر شاخه قوی بن زمردین پیکر
۲۲۹
بخفت سایهٔ یزدان فرود سایهٔ آن
۲۳۰
زهی درختکه خلد مجسم آرد بر
۲۳۱
زهی درختکه هژذه هزار عالم را
۲۳۲
به زیر سایهٔ او کردگار داده مقرّ
۲۳۳
چو شد به خواب یکی اهرمن ز خیل یهود
۲۳۴
گشاد از کمر جم پرند خارا در
۲۳۵
ولی زمین درنگی ورا درنگ نداد
۲۳۶
که ماه نو برباید ز آسمان ظفر
۲۳۷
دوگام آن دَدِ آهن جگر به کام زمین
۲۳۸
چو خار چینهٔ آهن بهگاز آهنگر
۲۳۹
نبی نریخت ورا خون از آنکه نالاید
۲۴۰
به خون روبه چنگال شیر شرزهٔ نر
۲۴۱
که ناگه از طرف دز یکی غبار بخاست
۲۴۲
بر آن صفت که نهانگشت تودهٔ اغبر
۲۴۳
نشسته دیوی بر بادپا و اینت شگفت
۲۴۴
که دیو گردد چون جم سوار بر صرصر
۲۴۵
رسول خواست ابوبکر را و داد برو
۲۴۶
درفش و گفت که کیفرستان ازین کافر
۲۴۷
شنیدهایکه ابوبکر رخ بتافت ز جنگ
۲۴۸
چنانکه روز دوم بهر پاس عمر عُمر
۲۴۹
ز روی طیش چنین گفت آفتاب قریش
۲۵۰
که بامداد چو خور برزند سر از خاور
۲۵۱
دهم لوا بهکسی کش خدای هردو جهان
۲۵۲
چو من ستاید و او هر دو را ستایشگر
۲۵۳
سحرگهانکه شهشاه باختر در چشم
۲۵۴
به میل خط شعاعی کشید کحل سهر
۲۵۵
هزار شاهد چشمکزن از نظارهٔ او
۲۵۶
نهفت چهرهٔ سیمین به نیلگون معجر
۲۵۷
ز بیم ترک ختن رومیان زنگی خوی
۲۵۸
نهان شدند عربوار در سیه چادر
۲۵۹
ز خواب ختم رسل چشم برگشود و سرود
۲۶۰
کجاست چشم من آن توتیای چشم ظفر
۲۶۱
کجاست مردمک دیدگان حق بینم
۲۶۲
که هست سرمهکش دیدهٔ جلال و خطر
۲۶۳
کجاست شیر حق آن کو به صدهزاران چشم
۲۶۴
بود به مهر رخش چرخ خیره شام و سحر
۲۶۵
جواب داد یکی کای فروغ چشم جهان
۲۶۶
ز چشم زخم سپهرش دو چشم دیده خطر
۲۶۷
دو چشم حق نگر خویش بسته از عالم
۲۶۸
که هیچ کس به جز از حق نیایدش به نظر
۲۶۹
گشودهاند از آن روی صعوگان پر و بال
۲۷۰
که از چو باز فروبسته چشم ، راست نگر
۲۷۱
ز گرد راه و تف آفتاب و گرمی روز
۲۷۲
دو عبهرش شده تاری دو نرگسش مغبر
۲۷۳
شده دو جزع یمانی دو حقهٔ یاقوت
۲۷۴
شده دو نرگس شهلا دو لالهٔ احمر
۲۷۵
کسی که مکه غبارش کشد چو سرمه به چشم
۲۷۶
به چشم سرمهٔ مکی کشد ز بیم حَسَر
۲۷۷
کس که چشمهٔ آتشفشان به چشمش تار
۲۷۸
ز چشم چشمهٔ آبش روان ز آفت حرّ
۲۷۹
رسول گفت گرش سوی من فراز آرید
۲۸۰
منش ز چشمهٔ حیوان کنم بصیر بصر
۲۸۱
یکیروان شد و دست علی گرفت به دست
۲۸۲
ز دستگیری او دست یافت بر اختر
۲۸۳
علی ز چهر پیمبر شدش جهانبین باز
۲۸۴
اگرچه دیده شود ز افتاب تار و کدر
۲۸۵
به چشم آب زدش مصطی ز چشمهٔ نوش
۲۸۶
چنانکه سوخت چو آتش ز رشک آب خضر
۲۸۷
پس اختری که باخترش مهچه ناصیهسای
۲۸۸
بدو سپرد و سرایید کای بلند اختر
۲۸۹
بپو بپهنهکه این رزم را تویی شایان
۲۹۰
بچم بهعرصهکه این عزم را تویی از در
۲۹۱
ولی بار خدا باره راند زی باره
۲۹۲
درفش کینه فروکوفت بر در خیبر
۲۹۳
نهاده دل به تولّای احمد مختار
۲۹۴
سپرده جان به عنایات خالق اکبر
۲۹۵
یکی ستاره شمر بود در درون حصار
۲۹۶
که خوانده بود ز تورات رمزهای سور
۲۹۷
چو بر شمایل حیدر نظاره کرد ز سور
۲۹۸
چو گردباد برآشفت و خاک ریخت به سر
۲۹۹
سؤال را لب حسرت گشود و گفت کیی
۳۰۰
سرود حیدرهام شیر حق بشیر بشر
۳۰۱
مراست دخت نبی جفت و سبط احمدپور
۳۰۲
مراست بنت اسد مام و پور شبیه پدر
۳۰۳
مران یهود از آن گفته گشت آشفته
۳۰۴
چوکفتهنازش بر رخ دوید خون جگر
۳۰۵
به مویه گفت خود این گرد ایلیاست کزو
۳۰۶
به پور عمرانگیهان خدای داد خبر
۳۰۷
سپس ز باره یکی دیو نام او حارث
۳۰۸
جنابه زاده ابا مرحب از یکی ماذر
۳۰۹
دو اسبه راند به آهنگ کین شیر خدای
۳۱۰
شهش سه اسبه فرستاد از جهان به سقر
۳۱۱
زخشم در تن مرحب سطبر شد رگ و پی
۳۱۲
دلش ز کینه برافروخت همچو نوش آذر
۳۱۳
بسان کوه دماوند زیر ابر سیاه
۳۱۴
نهاد بر زبر ترک آهنین مغفر
۳۱۵
کمان فکند به بازو به عزم رزم خدیو
۳۱۶
تو گفتی از کتف که دهان گشاد اژدر
۳۱۷
نهاد بر زبر میل خود سنگ گران
۳۱۸
بسان گنبد دوار بر خط محور
۳۱۹
رخان ز سوگ برادر به رگ سرخ بقم
۳۲۰
روان ز کین شهنشه بسان تند شرر
۳۲۱
چنان به پهنه برانگیخت رخش آهن سم
۳۲۲
چنان زکینه برآمیخت تیغ خارا در
۳۲۳
که شد ز جنبش آن جسم خاک بیآرام
۳۲۴
که شد ز تابش این روی چرخ پراخگر
۳۲۵
هژبر بیشهٔ دین آن زمانه را ملجأ
۳۲۶
نهنگ لجهٔ کین آن ستاره را مفخر
۳۲۷
گرفت راه برو چون هژبر بر روباه
۳۲۸
گشود بال بدو چون عقاب بر کوتر
۳۲۹
چنان به تارک آن تیغ راند شیر خدا
۳۳۰
کهکرد برق پرندش ز سنگ خارهگذر
۳۳۱
به امر ایزد دادار جبرئیل امین
۳۳۲
اگر نگستردی زیر تیغ شد شهپر
۳۳۳
اگرنه میکائیلش بداشتی ایمن
۳۳۴
اگر نه اسرافیلش بداشتی ایسر
۳۳۵
برآن مثال که پیکان گذر کند ز پرند
۳۳۶
زگاو و ماهی بگذشتیش پرنداهرر
۳۳۷
ز قتل مرحب آواز مرحبان مهان
۳۳۸
شد از زمین به فلک چون دعای پیغمبر
۳۳۹
گرازی از کف شیرخدا به گاه گریز
۳۴۰
به زخم گرزهٔ خارا شکن فکند سپر
۳۴۱
فتاد مهر سلیمان به خاک و اهرمنی
۳۴۲
چو باد برد و پریوار شد نهان ز نظر
۳۴۳
خدیو نیو چو پران شهاب از پی دیو
۳۴۴
بشد ز بهر سپر سوی باره راهسپر
۳۴۵
در حصار ببستند چل یهود عنود
۳۴۶
برآنکه بارهٔ علم محمدی را در
۳۴۷
مگو حصار یکی آسمان کز افرازش
۳۴۸
عیان شدی چو یکی گوی تودهٔ اغبر
۳۴۹
ز بس متانت آسیب گنبد هرمان
۳۵۰
ز بس رزانت آشوب سد اسکندر
۳۵۱
ز بارهاشکه دو صد ره بر از سپهر برین
۳۵۲
به یک مثابه نمودی دوگاو زیر ه زبر
۳۵۳
چنان رفیع که بر قعر ژرف خندق آن
۳۵۴
نتافتی ز بلندی فرهرغ هفت اخر
۳۵۵
عیان ز شیب فصیل وی آسمان کبود
۳۵۶
چو از فرود دماوند تل خاکستر
۳۵۷
هرآنکه ساکن آن قلعه از صغیر و کبیر
۳۵۸
همه ستاره شناس و همه ستاره شمر
۳۵۹
از آنکه منطقه را با معدل از دو کران
۳۶۰
فرود چنبرهٔ آن حصار بود ممر
۳۶۱
همه خبیر ز تربیع هرمز وکیوان
۳۶۲
همه بصیر به تثلیث زهره ی ازهر
۳۶۳
فراز کنگر عالیش امتان کلیم
۳۶۴
هزار مرتبه در پایه از مسیحا بر
۳۶۵
ز حمل جثهٔ آنباره خسته گاو زمین
۳۶۶
برآن مثال که در زیر بار لاشهٔ خر
۳۶۷
رسید بر در آن باره شرزه شیر خدای
۳۶۸
گرفت حلقهٔ در را به چنگ زورآور
۳۶۹
به قدرتی که در آویختی اگر با کوه
۳۷۰
چو تار کارتن از هم گسیختیش کمر
۳۷۱
به نیرویی که اگر چنگ در زدی به سپهر
۳۷۲
شدی چنانکه به سنگ اندر اوفتد ساغر
۳۷۳
به قوتیکه اگرگوی خاک بگرفتی
۳۷۴
چو مغز خصم پریشان شدی ز یکدیگر
۳۷۵
دری چنان را با قوتی چنین افکند
۳۷۶
ز سطح غبرا بر اوج گنبد اخضر
۳۷۷
غریو ساخت ز مرد و خروش خاست ز زن
۳۷۸
زفیر خاست ز بوم و نفیر خاست زبر
۳۷۹
بیل وبیلک وشمشیر و خنجر و خِنجیر
۳۸۰
به خشت و خاره و سرپاش و گرزه و جمدر
۳۸۱
به پیلگوش و دژ آهنج و ناوک و زوبین
۳۸۲
به پیلپا و یک انداز و دهره و تکمر
۳۸۳
گرفته راه بر آن شرزه شیر و غافل ازین
۳۸۴
کهکس نبندد با خاشه سیل را معبر
۳۸۵
چو تندسیلکه آید زکوهسار فرود
۳۸۶
دمان به باره برآمد خدیو شیر شکر
۳۸۷
ز آفتاب حوادث نیافتند یهود
۳۸۸
به غیر سایهٔ زنهار شاه هیچ مفر
۳۸۹
ز دستوانه و خفتان و خود و درع و زره
۳۹۰
ز گوشواره و خلخال و طوق و تاج و کمر
۳۹۱
ز در وگنج و ضیاع و عقار و مال و حشم
۳۹۲
ز زر و سیم و مَراع و مواش و خیل و حشر
۳۹۳
ز ناقهای مرصع زمام از یاقوت
۳۹۴
ز بارههای مکلل لگام از گوهر
۳۹۵
گزیدهگزیت و رسته ز صد هزار بلا
۳۹۶
سپرده جزیتو جسته ز صدهزار خطر
۳۹۷
امین ملک خدا دادشان امان و سرود
۳۹۸
که هرکه ماند در سور ازو نماند سر
۳۹۹
ز مال آنچه سزد بار یک سطبرهیون
۴۰۰
برید هریک و زین جایگه کنید سفر
۴۰۱
صفیه زادهٔ حیبن اخطب آنکه به حسن
۴۰۲
نبود در همه عالم چنو یکی اختر
۴۰۳
شه آن نگار شکرخنده را به دست بلال
۴۰۴
که عنبرین قمرش بود آتش عنبر
۴۰۵
روانه ساخت به سوی رسول تا سازد
۴۰۶
مفرحی دل او را ز عنبر و شکر
۴۰۷
بلال برد پری را ز رزمگاه و پری
۴۰۸
بشد بسان پری دیده تابش از منظر
۴۰۹
رسول شد چو ز بیرحمی بلال آگه
۴۱۰
هلالوار بکاهیدش از ملال قمر
۴۱۱
سرود از چه ز آوردگاهش آوردی
۴۱۲
دلت ز آهن و پولاد و روی بود مگر
۴۱۳
تو آهنین دل و این ماهرو پری سیما
۴۱۴
بلی نماید ز آهن پری به طبع حذر
۴۱۵
پس از زمانی چون آن پری به هوش آمد
۴۱۶
شدش ز مهر رسول خدا درون پرور
۴۱۷
بدو سرود که ای ماه یاسمین سیما
۴۱۸
سیه چراست رخت همچو برگ لیلوپر
۴۱۹
گشود بُسّد و اینگونه گشت گوهربار
۴۲۰
که چون بکند در از باره حیدر صفدر
۴۲۱
بدم بهگوشهٔ تختی نشسته چون بلقیس
۴۲۲
بسان مرغ سلیمان به تارکم افسر
۴۲۳
که ناگهان چو یکی صرعدار آشفته
۴۲۴
که از مشاهدهٔ دیو لرزدش پیکر
۴۲۵
زمین باره بلرزید و باژگون شد بخت
۴۲۶
چو زورقی متلاطم میان بحر خزر
۴۲۷
چنانکه ماه ز سبابهٔ تو یافت شکاف
۴۲۸
شکافت ماه جبینم ز پایهٔ کر کر
۴۲۹
وزانکرانه هژبر خدا امام هدی
۴۳۰
چو بسته دید به یاران زکنده راهگذر
۴۳۱
فرودکنده یکی ژرف رود بود روان
۴۳۲
گذشته موجش از اوج نیلگون منظر
۴۳۳
شکسته رهگذر سیل را یهود عنود
۴۳۴
که تا ز آب نمایند دفع تند آذر
۴۳۵
گرفت حلقهٔ در را به چنگ شیر خدای
۴۳۶
ز در نمود مرآن ژرفکنده را معبر
۴۳۷
از آن سببکه در ازای در به قول درست
۴۳۸
یکی به دست ز پهنای کنده بد کمتر
۴۳۹
میانکنده به استاد مرتضی آونگ
۴۴۰
گشاده روح امین زیر پای شه شهپر
۴۴۱
شدند یثربیان پی سپر به نزد رسول
۴۴۲
که هان نظاره نمادست ساقیکوثر
۴۴۳
رسول گفت یکی پای او کنید به چشم
۴۴۴
که هیچگوش سراین را نمیکند باور
۴۴۵
چو از نورد بپرداخت شاه خیبرگیر
۴۴۶
سوی محیط گرایید بحر پهناور
۴۴۷
نبی چو ماه نو آغوش برگشود ز مهر
۴۴۸
که تا سپهر وفا را چو جانکشد در بر
۴۴۹
علی به صفحهٔکافورگشت لولوبار
۴۵۰
به مشک و غالیه آمیخت دانهای دُرر
۴۵۱
نبی سرودش کای آسمان عز و جلال
۴۵۲
که هست ذات تو هستیکون را مصدر
۴۵۳
چرا ز قرب من آمیختی به ماه نجوم
۴۵۴
چرا ز وصل من انگیختی ز جزغ غرر
۴۵۵
نه روز چونکه برآید نهان شود کوکب
۴۵۶
نه مهر چون که بتابد نهان شود اختر
۴۵۷
گشود لعل گهربار مرتضی و سرود
۴۵۸
که ای زبار خدا کاینات را سرور
۴۵۹
نه طرف گلشن خرم شود ز اشک سحاب
۴۶۰
نه صحن بستان رَیّان شود ز سعی مطر
۴۶۱
نه اشک ابر لآلی شود بهکام صدف
۴۶۲
نه آب جوی زمرد شود به شاخ شجر
۴۶۳
نه هرچه بیش ببارد سحاب در بستان
۴۶۴
فزون شود فر نسرین و لاله و نستر
۴۶۵
چو عشرتی که دو چشم گرسنه را ز طعام
۴۶۶
شدند شاد ز فتح پدر شبیر و شبر
۴۶۷
صباکه روحش شادان زیاد در جنت
۴۶۸
صبا که جانش خرم بواد در محشر
۴۶۹
به مخزنی که خداوند نامه آن را نام
۴۷۰
چنین فشانده درین داستان ز کلک گهر