Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۶ - در ستایش نظام‌الدوله حسین خان فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
با فال نیک بهر زمین‌بوس شهریار
۲
آمد ز ملک جم سوی ری صاحب ‌اختیار
۳
کهتر غلام شاه خداوند ملک جم
۴
کمتر رهی خواجه خداوند حق ‌گزار
۵
سالی دو پیش ازین‌که شد آشفته ملک جم
۶
وز هم‌گسیخت سلسلهٔ نظم آن دیار
۷
ملکی‌ که بود جمع‌تر از خال‌ گلرخان
۸
چون زلف یارگشت پریشان و بیقرار
۹
از اهتمام خواجه پی دفع شور و شر
۱۰
فرمانروای ملک جمش کرد شهریار
۱۱
ازخواجه‌بار جست‌و سبک‌بار بست‌و ر‌فت
۱۲
بی‌لشکر و معاون و همدست و پیشکار
۱۳
نی‌نی خطا چه رانم همراه خویش برد
۱۴
هرچ آفریده در دو جهان آفریدگار
۱۵
زیرا که بود قاید او بخت خواجه‌ای
۱۶
کز جود او وجود دوگیتی شد آشکار
۱۷
بس‌ کارهای طرفه به ششمه نمود کش
۱۸
یک سال‌گفت نتوان بر وجه اختصار
۱۹
لیک آنچه ‌کرد از مدد بخت خواجه ‌کرد
۲۰
کز نامیه است خرمی سرو جویبار
۲۱
خود سنگریزه‌کیست‌که بی‌معجز رسول
۲۲
گوید سخن چو مرد سخن‌سنج هوشیار
۲۳
بی‌عون ایزدی چکند دور آسمان
۲۴
بی‌زور حیدری چه برآید ز ذوالفقار
۲۵
اوج و حضیض موج ز بادست در بحور
۲۶
جوش و خروش سل ز ابرست در بهار
۲۷
آن را که خواجه خواند فرزند خویشتن
۲۸
گر ناظم دوگیتی‌گردد عجب مدار
۲۹
باری به ملک جم در خوف و رجا گشود
۳۰
تا دوست را شکور کند خصم را شکار
۳۱
شورش نشاند و سور بنا کرد و برکشید
۳۲
حصنی ‌که بد بروج فلک را درو مدار
۳۳
انهار کند و برکه وکاریز و جوی و جر
۳۴
بستان فزود و قریه و پالیز و کشتزار
۳۵
برداشت طرح غله و تحمیل نان فروش
۳۶
بخشید باج برف و تکالیف راهدار
۳۷
نظم سپه فزود و منال دو ساله داد
۳۸
خود را عزیزکرد و درم را نمود خوار
۳۹
زر داد و تخم و گاو و تقاوی به هر زمین
۴۰
و آورد پیشه‌ور زو دهاقین ز هر کنار
۴۱
از بسکه ساخت چینی از دود غصه‌‌گشت
۴۲
چون دیگ ‌کاسهٔ سر فغفور پر بخار
۴۳
کان‌کند وک‌ره‌بست‌و فلز جست‌وباغ‌باخت
۴۴
سرو و نهال‌کشت و درختان میوه‌دار
۴۵
سد بست‌وکه‌شکست و بیاورد سوی شهر
۴۶
ششپیر راکه هست یکی رود خوشگوار
۴۷
بهر طراز آب ز صد میل ره فزون
۴۸
گه غارکوه‌ کرد و گهی‌کوه ‌کرد غار
۴۹
گه ‌کوه را شکافت چو شمشیر پادشه
۵۰
گه دشت را چو خنگ مَلِک‌ کرد کوهسار
۵۱
کوهی راکه رازگفتی درگوش آسمان
۵۲
چون سنگریزه در تک جوبینیش قرار
۵۳
غاری ‌که پای ‌گاو زمین سودیش به فرق
۵۴
بر شاخ‌ گاو گردون یابیش رهسپار
۵۵
سدی سدید در دره‌یی بسته‌کاندرو
۵۶
وهم از حد برون شدنش نیست اقتدار
۵۷
صد میل راه ‌کرده ترازو به یکدگر
۵۸
همچون اساس عدل شهنشاه تاجدار
۵۹
وان چاههای چند که جم کند و زیر خاک
۶۰
ماند از برای آب دو چشن در انتظار
۶۱
فرسوده بود و سوده و آکنده آنچنانک
۶۲
گفتی تلیست هر یک از آنها به رهگذار
۶۳
هر چاه را دوباره به ماهی رساند وکرد
۶۴
مزد آن‌ گرفت جان برادر که‌ کرد کار
۶۵
مزدوروار رفت به هر چاه و کار کرد
۶۶
تا اوج ماه با گچ و ساروجش استوار
۶۷
آری‌ کدام مزد بهست از رضای شه
۶۸
وز التفات خواجه و تایید کردگار
۶۹
از بهر حفر چاه ز بس تیشه زد به خاک
۷۰
چشم زمین ز سوز درون ‌گشت اشکبار
۷۱
یوسف شنیده‌ام ‌که به چه‌ گریه می‌نمود
۷۲
او بود یوسفی که چه‌، از وی گریست زار
۷۳
یکبار رفت یوسف مصری اگر به چه
۷۴
او بهر آزمون عمل شد هزار بار
۷۵
یوسف به چاه رفت و زان پس عزیز شد
۷۶
او خود عزیز بودکه در شد به چاهسار
۷۷
فرقی دگر که داشت ز یوسف جز این نبود
۷۸
کاو شد به جبر در چه و این یک به اختیار
۷۹
وز حکم‌ خواجه ساخت به ‌شیراز اندرون
۸۰
چندین بنا که‌ کردن نتوانمش شمار
۸۱
حصنی رفیع ساخت به بالای آسمان
۸۲
حوضی عمیق ‌کند به پهنای روزگار
۸۳
از قصرهاکه هریکشان رشک آسمان
۸۴
وز باغها که هریکشان داغ قندهار
۸۵
گویی‌ کشیده شهرش افلاک در بغل
۸۶
گویی‌گرفته راغش جنات در کنار
۸۷
باری پس از دو سال ‌که از هجر خواجه شد
۸۸
چون نوک‌ کلک‌ خواجه ‌دلش چاک و تن نزار
۸۹
بیکی ز ره رسید که زی ملک خاوران
۹۰
جیشی ‌کند گسیل شهنشاه‌ کامگار
۹۱
وان خواجهٔ بزرگ خداجوی شه‌پرست
۹۲
همت به‌ کار برده پی دفع نابکار
۹۳
با خویش‌گفت عاطفت خواجه مر مرا
۹۴
برد از حضیض ذلت بر اوج افتخار
۹۵
از عهد شیرخوارگیم تربیت نمود
۹۶
تا روزی اینچنین که شدم‌ گرد و شیرخوار
۹۷
سربازی از سپاه خدیو جهان بدم
۹۸
بی‌نام و بی‌نشان و تهی‌دست و خاکسار
۹۹
و ایدون ز لطف خواجه به جایی رسیده‌ام
۱۰۰
کم برده صف به صف بود و بدره باربار
۱۰۱
بودم نخست خاربنی خشک و عاقبت
۱۰۲
زاقبال او شدم چوگل سرخ‌کامگار
۱۰۳
ایدر که ‌گاه بندگی و روز خدمت است
۱۰۴
باید به عزّ خواجه‌ کمر بستن استوار
۱۰۵
بردن پی بسیج سپاه ملک به ری
۱۰۶
اسب و ستور و بختی و اسباب ‌کارزار
۱۰۷
این ‌گفت ‌و برنشست‌ و به ‌ری‌ رقت و سر نهاد
۱۰۸
بر خاکپای خواجه و زی شاه جست بار
۱۰۹
وز نزد هر دو آمد بیرون شکفته روی
۱۱۰
زا‌نسان‌که از خلاص زر سرخ خوش عیار
۱۱۱
کرد از پی بسیج سفر صر ّ های زر
۱۱۲
چون نقد جان به پای غلامان شه‌نثار
۱۱۳
با صد دونده اسب و دو صد استر سترک
۱۱۴
با چارصد هیون زمین‌کوب راهوار
۱۱۵
وز آن دهان شکافته ماران آهنین
۱۱۶
کاول خورند مور و سپس قی ‌کنند مار
۱۱۷
آورد نزد شه دو هزار از برای جنگ
۱۱۸
تا مارسان برآرند از خصم شه دمار
۱۱۹
شه خلعتیش داد همایون به دست خویش
۱۲۰
چون نوک‌کلک خواجه زراندود و زرنگار
۱۲۱
آن جامه‌ای‌ که ‌گفتی جبریل بافته
۱۲۲
از زلف و جعد حوری و غلمانش پود و تار
۱۲۳
هم داد شه به‌دست خودش یک درست ‌زر
۱۲۴
یعنی چو زر درست شود بعد ازینت‌کار
۱۲۵
وز خواجه یافت عاطفتی‌ کز روان بدن
۱۲۶
وز باد فرودین گل و از ابر مرغزار
۱۲۷
ازکردگار عقل و ز عقل شریف نفس
۱۲۸
وز نفس پاک پیکر و از هوش هوشیار
۱۲۹
وز آب تازه ماهی و از سیم و زر فقیر
۱۳۰
وز قرب دوست عاشق و از وصل‌ گل هزار
۱۳۱
وز مصطفی بلال و ز مهر فلک هلال
۱۳۲
وز مرضی اویس وز نور قمر شمار
۱۳۳
یا حاجی از ورود حرم درگه طواف
۱۳۴
یا ناجی از خلود ارم در صف شمار
۱۳۵
خواجه است نایب نبی و او به خدمتش
۱۳۶
برچیده است ساعد همت اسامه‌وار
۱۳۷
هرک ازاسامه جست تخلف رسول گفت
۱۳۸
نفرین بدو در است ز خلاق نور و نار
۱۳۹
آری ضمیر خواجه محک هست وز محک
۱۴۰
نقدی‌ که خالصست فزون جوید اعتبار
۱۴۱
امروز در عوالم هستی ز نیک و بد
۱۴۲
رازی نهفته نیست بر آن خضر نامدار
۱۴۳
ناگفته داند آرزوی طفل در رحم
۱۴۴
نادیده یابد آبخور وحش در قفار
۱۴۵
از جود بخشد آنچه به هرگنج سیم و زر
۱۴۶
وز حزم داند آنچه به هر شاخ برک و بار
۱۴۷
پیریست زنده‌دل‌که جوانست تا به حشر
۱۴۸
زو بخت شهریار ظفرمند بختیار
۱۴۹
شاه جهانگشای محمدشه آنکه هست
۱۵۰
جانسوز تیغش از ملک‌الموت یادگار
۱۵۱
ای خسروی که تا به دم روز واپسین
۱۵۲
ذکر محامدت نتوانم یک از هزار
۱۵۳
خصم تو همچو خاک نخواهد شدن بلند
۱۵۴
الا دمی ‌که در سم اسبت شود غبار
۱۵۵
یا همچو آب میل صعود آن زمان ‌کند
۱۵۶
کاجزای جسمش‌ از تف تیغت شود بخار
۱۵۷
یا آن زمان‌ که جسم و سرش از عتاب تو
۱۵۸
این‌یک رود به‌نیزه و آن‌یک رود به دار
۱۵۹
پیوسته باد آتش تیغ تو مشتعل
۱۶۰
تا حاسد شریر ترا سوزد از شرار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.