قصیدهٔ شمارهٔ ۱۴۷ - در ستایش امیربهرام صولت معتمدالدوله منوچهرخان فرماید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
با فال نیک و حال خوش و بختکامگار
۲
از ملک جم به عزم سپاهان شدم سوار
۳
در زیر ران من فرسی کافریده بود
۴
اوهام را ز پویهٔ او آفریدگار
۵
شخ برّ و کهنورد و جهانگرد و گرمسیر
۶
کمخسب و پرتوان و زمینکوب و رهسپار
۷
کز پی نگارم آمد و تنگم عنان گرفت
۸
با چشم اشکبار و دوگیسوی مشکبار
۹
در زیر مه فراشته از سیم ساده سرو
۱۰
بر برگ گل گذاشته از مشک سوده تار
۱۱
مویی به بوی سنبل و رویی به رنگ گل
۱۲
قدّی به لطف طوبی و خدّی به نور نار
۱۳
گیسوی تابدارش همسایه ی بهشت
۱۴
زلفین عنبرینش پیرایهٔ بهار
۱۵
لعلش پر آب بیمدد نور آفتاب
۱۶
چشمش به خواب بیاثر برگ کو کنار
۱۷
بر سرو ماه هشته و بر ماه غالیه
۱۸
بر رخ ستاره بسته و بر پشتکوهسار
۱۹
بر زهرهٔ رخش مه و خورشید مشتری
۲۰
از حسرت خطش شبه و مشک سوگوار
۲۱
در روی و موی او چو اسیران روم و زنگ
۲۲
دلهای داغ دیده قطار از پی قطار
۲۳
گیسو گشود و مغزم از آن گشت عنبرین
۲۴
عارض نمود و چشم از آن گشت لالهزار
۲۵
چنگی زدم به زلفش و از تار تار او
۲۶
چون تار چنگ خاست بسی نالهای زار
۲۷
وز هر مکنج او که گشودم به خاک ریخت
۲۸
چندین هزار سلسله دلهای بیقرار
۲۹
وانگشتهای من چو زرهگشت پرگره
۳۰
از پیچ و تاب و حلقهٔ زلفین آن نگار
۳۱
القصه نارسیده لب شکوه باز کرد
۳۲
وآن طبله طبله مشک پریشید بر عذار
۳۳
گفت ای نکرده یاد ز یاران و دوستان
۳۴
این بود حق صحبت یاران حقگزار
۳۵
باری چه روی داد ندانمکه بیسبب
۳۶
مسکین دلم شکستی و بستی ز شهریار
۳۷
اینگفت و از تگرگ بپوشید لاله برگ
۳۸
وز نرگسش چکید به گل دانهای نار
۳۹
بیجاده راگزید به الماس شکرین
۴۰
یاقوت را مزید به لولوی شاهوار
۴۱
از ده هلال مرّیخ انگیخت از قمر
۴۲
وز خون دیده بست ده انگشت را نگار
۴۳
از جزع بست دجلهٔ سیماب بر سمن
۴۴
وز اشک ریخت سودهٔ الماس در کنار
۴۵
گفتم بتا مموی و پریشان مساز موی
۴۶
کز مویه ترسمتکه چو مویی شوی نزار
۴۷
اشکتو انجمست و رخت مهر وکس ندید
۴۸
کانجا که هست مهر شود انجم آشکار
۴۹
دیدم بسی که خیزد از جویبار سرو
۵۰
نشنیدهامکه خیزد از سرو جویبار
۵۱
پروین بروز میننماید ترا چه شد
۵۲
کایدون بروز خوشهٔ پروینکنی نثار
۵۳
جراره از چه پوشی بر ماه نوربخش
۵۴
سیاره از چه پاشی بر مهر نور بار
۵۵
باری قسم به جوشن داود و مهر جم
۵۶
یعنی به زلفکان تو وان لعل آبدار
۵۷
کز هرچه در جهانگذرم در هوای تو
۵۸
الا ز خاکبوسی صدر بزرگوار
۵۹
سالار دهر معتمدالدوله آنکه هست
۶۰
دیباچهٔ جلالت و عنوان اقتدار
۶۱
صدری که بر یسار وی افلاک را یمین
۶۲
بدریکه از یمین وی آفاق را یسار
۶۳
هر چیز در زمانه به هستیت مفتخر
۶۴
جز ذات وی که هستی از آن دارد افتخار
۶۵
بر خاک شوره تابد اگر نور روی او
۶۶
خور جای خار روید از خاک شورهزار
۶۷
یک ناامید در همهگیتی ندیده چرخ
۶۸
کاو را نکرده فضل عمیمش امیدوار
۶۹
دوران به دور دولت او جوید اختتام
۷۰
گیهان ز فر شوکت او خواهد اعتبار
۷۱
گیتی به عدل شامل اوگشته معتصم
۷۲
هستی به ذات کامل او جسته انحصار
۷۳
ای چون سپهر قصر جلال تو بیقصور
۷۴
وی چون وجود لجهٔ جود تو بیکنار
۷۵
تن را هوای مهر تو چون عمر سودمند
۷۶
جان راسموم قهر تو چون مرگ ناگوار
۷۷
چون ذات عقل پایهٔ جاهت بر از جهت
۷۸
چون فیض روح مایهٔ جودت بر از شمار
۷۹
بذل تو بیقیاس چو ادوار آسمان
۸۰
فضل تو بیحساب چو اطوار روزگار
۸۱
در پیش خصم تیغ تو سدیست آهنین
۸۲
برگرد ملک حزم تو حصنیست استوار
۸۳
عدلت به کتف ماه ز کتان نهد رسن
۸۴
حزمت به گرد آب ز آتش کشد حصار
۸۵
ناگفته دانی آرزوی طفل در رحم
۸۶
نادیده یابی آبخور وحش در قفار
۸۷
از خاکگاه جود تو زرین دمد شجر
۸۸
وز آب روز مهر تو مشکین جهد بخار
۸۹
خصم ترا به دهر محالست برتری
۹۰
جز آنکه خاک گردد و خاکش شود غبار
۹۱
ای بر زمین طاعت تو چرخ را سجود
۹۲
وی در نگین خاتم تو ملک را مدار
۹۳
وقتی بران شدم که به دیوان رقم کنم
۹۴
ز اوصاف تیغجانشکرت بیتکی سهچار
۹۵
ننوشته نام تیغ توکز نوککلک من
۹۶
جست آتشی که تا به فلک رفت ازان شرار
۹۷
هی سوخت دفتر من از اوصاف او و من
۹۸
هی آب میزدم به وی از شعر آبدار
۹۹
زاندام اهل زنگ سیاهی برون رود
۱۰۰
گر آفتاب تیغ تو تابد به زنگبار
۱۰۱
روزی نسیم خلق تو بر مغز من وزید
۱۰۲
پر شد کنار و دامنم از نافهٔ تتار
۱۰۳
چون نام همت تو برم از زبان من
۱۰۴
در خوشه خوشه ریزد و دینار بار بار
۱۰۵
چون وصف مجلس تو کنم خیزد از لبم
۱۰۶
آواز چنگ و نغمهٔ نای و نوای تار
۱۰۷
کوهیست همتت که چو بحرست موجخیز
۱۰۸
بحریست رحمتتکه چوکوهیست پایدار
۱۰۹
یا حبذا ز تیغ تو آن پاسبان بخت
۱۱۰
کز وی اساس دولت و دینست استوار
۱۱۱
گاهش چو عقل در سرگردنکشان مقر
۱۱۲
گاهش چو روح در تن کند او زان قرار
۱۱۳
نبود شگفت اگر ملکالموت خوانمش
۱۱۴
از بسکه هست چون ملکالموت جانشکار
۱۱۵
جز مور جوهرش که به کین اژدها کش است
۱۱۶
نادیده در زمانه کسی مور مارخوار
۱۱۷
ویحک ز چارباغ سپاهان که سعی تو
۱۱۸
کردش چنان که آیدش از هشت خلد عار
۱۱۹
داغ جنان و باغ جنانست ساحتش
۱۲۰
ز ازهار گونه گونه وز اشجار پر ثمار
۱۲۱
باغ زرشک تا تو درویی ز رشک خلد
۱۲۲
روی از سرشک خونین دارد ز رشکوار
۱۲۳
خون گردد از زرشک مصفا و خون چرخ
۱۲۴
در دل ز داغ باغ زرشک تو گشت تار
۱۲۵
صدرا خدایگانا ده سال بیتوام
۱۲۶
جان بود دردمند و جگرخون و دلفکار
۱۲۷
منت خدای را که بدیدم به کام دل
۱۲۸
بازت به صدر قدر ظفرمند و بختیار
۱۲۹
تا خاص و عام گاه بلندند و گاه پست
۱۳۰
تا شیخ و شاب گاه عزیزند و گاه خوار
۱۳۱
از چهر نیکخواه تو بادا شکفته گل
۱۳۲
در چشم بدسگال تو بادا خلیده خار
۱۳۳
تا چار ربع شانزدهست و سه ثلث نه
۱۳۴
تا هفت نصف چاردهست و دو جذر چار
۱۳۵
هر کاو که هفت و هشت کند با تو در جهان
۱۳۶
باکید نه سپهر سه روحش بود دو چار