Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۱۷۵ - در مدح آقامحمد حسن پیشخدمت خاصه ی خاقان خلد آشیان

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
یار نیکوتر از آنست‌ که من دیدم پار
۲
باش تا سال دگر خوبترک گردد یار
۳
پار یک بوسه به صد عجز نمی‌داد به من
۴
خود به خود می‌دهد امسال به من بوسه هزار
۵
بس‌که بوسیده‌ام امسال لب نازک او
۶
از لبش جای سخن بوسه چکد ازگفتار
۷
پار می‌جست ‌کنار از من و امسال همی
۸
بوسها رشوه دهد تاش در آرم به ‌کنار
۹
زانسوی بوسه مرا کار کشیدست‌ کنون
۱۰
بس‌ که می‌بینم‌ کز بوسه ندارد انکار
۱۱
شعر کردست شعار خود و زینرو با من
۱۲
رام ‌گشتست بدانگونه‌ که ‌گویند اغیار
۱۳
یارب این آبله رو ابلهک مفلس زشت
۱۴
بچه تدبیر به شیرین پسران ‌گردد یار
۱۵
هر کجا هست غزلگوی غزالی در شهر
۱۶
پی صیدش همه دم دام نهد از اشعار
۱۷
لب خوبان مگس نحل و ندیدم جز او
۱۸
عنکبوتی‌که نماید مگس نحل شکار
۱۹
راست گویند حکیمان جهان دیده که نیست
۲۰
لاله بی‌داغ و شکر بی‌مگس وگل بی‌خار
۲۱
نشود شاهد زیبارو جز همدم زشت
۲۲
نخورد خربزهٔ شیرین الّا کفتار
۲۳
الغرض پار اگر یار مرا دادی بوس
۲۴
از سر خشم یکی را دو همی‌ کرد شمار
۲۵
وینک امسال چو بر روی و لبش بوسه زنم
۲۶
شصت را شش شمرد سی را سه چل را چار
۲۷
هی همی شعر ز من گیرد و هی بوسه دهد
۲۸
خرم آنکو چو منش شعر فروشیست شعار
۲۹
هرکه یک شعر مرا بیند اندر بر او
۳۰
حالی‌اندر عوض او دهدش بوسه هزار
۳۱
کاغذ شعر مرا پار اگر می‌بردند
۳۲
به یکی کاغذ دارو نخریدی عطار
۳۳
لیکن امسال به تقلید بت سادهٔ من
۳۴
کمترین شعر مرا هست رواج دینار
۳۵
یار تنها نه چنینست‌ که هر جا صنمی است
۳۶
از پی شعر و غزل در بر من جوید بار
۳۷
هر پریرو که بدو شعر مرا برخوانی
۳۸
به تو مشتاق بود چون به ‌گل سرخ هزار
۳۹
شعر من همچو عزایم شده افسون پری
۴۰
که پری‌وار کند ساده رخان را احضار
۴۱
شعر من‌ گر به سر زلف نکویان بندی
۴۲
با تو آنگونه شود رام ‌که با افسون مار
۴۳
هر کسی شعر من امروز فروشد به سلم
۴۴
ده دو افزون خرد از نقرهٔ خالص تجار
۴۵
خادم خانه همی شعر مرا می‌دزدد
۴۶
کش فروشد عوض سیم و طلا در بازار
۴۷
هرشب آید بر من دوست چو یک خرمن گل
۴۸
وز لب خود دهدم قند و شکر یک خروار
۴۹
من‌کنون ‌کرم قزم آن لب یاقوتی توت
۵۰
زان خورم توت و ز اشعار تنم هر دم تار
۵۱
شعر من راست به ابریشم‌ گیلان ماند
۵۲
که خرندش به‌سلف ‌پیله‌وران در امصار
۵۳
غالبآ شعر من اینگونه از آن رایج شد
۵۴
که پسند افتاد در حضرت مخدو‌م‌ کبار
۵۵
آن حسن اسم و حسن رسم‌ که‌گویی ز ازل
۵۶
خلق‌گشتست ز خلق خوش او باد بهار
۵۷
آنکه یارد ز پی منع حوادث شب و روز
۵۸
گرد بر گرد جهان را کشد از حزم حصار
۵۹
ابر نیسان اگر از همت او جوید فیض
۶۰
عوض‌گل همه یاقوت دمد از گلزار
۶۱
کف او گویی آتش بود و سیم سپند
۶۲
زان نگیرد نفسی در بر او سیم قرار
۶۳
پنج ماهیست به دریای‌ کفش پنج انگشت
۶۴
گر چه ماهی نشنیدم ‌که بود گوهربار
۶۵
در سه ماهیش یکی مار بود نامش‌کلک
۶۶
لیک ماری‌ که از و مشک بود در رفتار
۶۷
مار دیدی‌ که‌ گهر بارد بر صفحهٔ سیم
۶۸
یا شنیدی ‌که ‌کند مشک به‌ کافور نثار
۶۹
مار دیدی‌که فشاند به دل زهر شکر
۷۰
یا خورد در عوض خاک سیه مشک تتار
۷۱
مار دیدستی چون نحل فرو ریزد شهد
۷۲
مار دیدستی چون نخل رطب آرد بار
۷۳
نی نه مارس یکی طوطی شکر شکنست
۷۴
زان دمادم به سوی هند پرد طوطی‌وار
۷۵
طوطی ار پرّش سبزستی و منقارش سرخ
۷۶
او بود طوطی زرین پر مشکین منقار
۷۷
عنبر آرد اگر از بحر کفش نیست عجب
۷۸
عنبر آرند بلی مردم از دریا بار
۷۹
ای ‌که ‌گر آیت حزم تو بر اعدا بدمند
۸۰
در نهانخانهٔ تقدیر ببینند اسرار
۸۱
تا که‌ کالای وجود تو به بازار آمد
۸۲
آسمان بر در دکان عدم زد مسمار
۸۳
کلک سحار تو چون شعر نویسدگویی
۸۴
صورت روح‌ کند بر پر جبریل نگار
۸۵
گر تو گویی نبی استم من و شعرم معجز
۸۶
بر به پیغمبریت من‌ کنم اوّل اقرار
۸۷
عوض ‌کوزه همه جام جم آرد بیرون
۸۸
گر مثل‌کوزه‌یی از فخر تو سازد فخار
۸۹
صاحبا خواستم از شاه تیولی در فارس
۹۰
پیش از آنی‌ که به شیراز ز ری بندم بار
۹۱
شاه فرمود تیول تو بود ملک سخن
۹۲
مر ترا همچو رعیت شعرا باج‌گزار
۹۳
چه تیولست ازین به ‌که محوّل داریم
۹۴
وجه مرسوم تو بر صنفی از اصناف دیار
۹۵
از قضا زنده بد آن روز مهین مستوفی
۹۶
کش بیامرزاد از فضل فراوان دادار
۹۷
گفت آن به‌که به قصابانش فرمان بدهیم
۹۸
تا همی چرب زبانتر شود اندر اشعار
۹۹
شاه پذرفت و از آن پس‌ که ‌گرفتم فرمان
۱۰۰
از پی آمدن فارس ز شه جستم بار
۱۰۱
چون به شیراز رسیدم در هرجایی من
۱۰۲
گشت مایل به بتی سنگدلی سیم عذار
۱۰۳
دلبری ساده ‌که بد موی سیه بر رویش
۱۰۴
چون یکی دستهٔ سنبل‌ که دمد از گلنار
۱۰۵
لب او با همه گلشکر و گلقند که داشت
۱۰۶
در شگفتم‌ که چرا بود دو چشمش بیمار
۱۰۷
جز خطش در شکن زلف ندیدم‌که روند
۱۰۸
فوجی از مورچگان در شب تاری به قطار
۱۰۹
جز رخش در خم‌گیسو نشنیدم‌ که ‌کسی
۱۱۰
روز رخشنده‌ کند تعبیه اندر شب تار
۱۱۱
اطلسی جز رخ زیباش ندیدم همه عمر
۱۱۲
کز ملاحت بودش پود وز نیکویی تار
۱۱۳
زلف پیچانش طومار صفت خم در خم
۱۱۴
ثبت ‌کرده غم دلها همه در آن طومار
۱۱۵
الغرض از پی مرسوم نرفتم دیگر
۱۱۶
زانکه دیوانهٔ خوبان نرود از پی‌کار
۱۱۷
لیکن امسال‌که شدکیسه ام از زر خالی
۱۱۸
من شدم بی‌زر و مهروی من از من بیزار
۱۱۹
سرو گلچهرهٔ من غنچه صفت شد دلتنگ
۱۲۰
تا شد ازسیم تهی پنجهٔ من همچو چنار
۱۲۱
خویش را گفتم لاقیدی و رندی تاکی
۱۲۲
زین محبت بگذر انده و محنت بگذار
۱۲۳
چون حوالت شده مرسوم تو بر میش ‌‌کشان
۱۲۴
اینک امضا را شو خویش‌کشان زی سالار
۱۲۵
خویشتن در عوض میش فدا کن بر میر
۱۲۶
تا مگر از کرم میر شوی برخوردار
۱۲۷
ناظم‌کشور جم میر عجم شیر اجم
۱۲۸
خصم یم ‌کان همم بحر کرم ‌کوه وقار
۱۲۹
رفتم وگفتم و پذرفت و هماندم فرمود
۱۳۰
به مهین منشی عبدالله توقیع نگار
۱۳۱
که ز قاآنی فرمان مبارک بستان
۱۳۲
بهمان نوع‌ که خواهد دلش امضا میدار
۱۳۳
او قلم قط زد و زانو زد و فرفر بنوشت
۱۳۴
نامه‌یی چون پر طاووس پر از نقش و نگار
۱۳۵
برد زی میرش و زد مهر وز مهر آمد و داد
۱۳۶
زود بگرفتم و بوسیدمش از جان صدبار
۱۳۷
لیک بازم زعنا بار گرانیست بدل
۱۳۸
باری از یاری تو بو که سبک ‌گردد بار
۱۳۹
عشر آن راتبه هر سال‌کند کم دیوان
۱۴۰
هست از آن کم شدنم بر دل رنجی بسیار
۱۴۱
دارم امیدکه بخشد به تو آن عشر امیر
۱۴۲
تو به من بخشی و من نیز به طفلان صغار
۱۴۳
خواهش دیگرم آنست ‌که آن امضا را
۱۴۴
میر از خامهٔ خود زیب‌ دهد چون فرخار
۱۴۵
به خط خویش نماید به کلانتر مرقوم
۱۴۶
که تو مرسوم فلان را بده و عذر میار
۱۴۷
بدو قسط اول سال آن را از میش کشان
۱۴۸
بستان وجه بکن سعی و محصل بگمار
۱۴۹
هم بدینسان بدهش نقد به هر سال دگر
۱۵۰
تا کند از دل و جان مدح شهنشاه شعار
۱۵۱
هم مرا بود بهر ساله ز شه انعامی
۱۵۲
که نه امسال رسیدست و نه پیرار و نه پار
۱۵۳
میر فرمود تو بنویسی و خود بنویسد
۱۵۴
نامه‌یی چند به دربار شه شیرشکار
۱۵۵
تا مگر عاطفت خواجهٔ اعظم‌ گردد
۱۵۶
مر مرا یمن یمینش سبب یسر یسار
۱۵۷
بر به مرسوم من انعام من افزوده شود
۱۵۸
تنم از رنج شود ایمن و جان از تیمار
۱۵۹
یا مرخص‌ کندم میر که در خدمت تو
۱۶۰
به ری آیم مگرم‌ کار شود همچو نگار
۱۶۱
این سه‌ کار ار شود از لطف عمیم تو درست
۱۶۲
به سر و جان تو کز چرخ برین دارم عار
۱۶۳
هیچ دانی چکنم مختصری شرح دهم
۱۶۴
تا ز طول سخنت می‌نشود طبع فکار
۱۶۵
بخرم خانئکی همچو یکی باغ بهشت
۱۶۶
صورت ساده‌ رخان نقش‌کنم بر دیوار
۱۶۷
شاهدی غضبان گیرم ‌که زند سیلی و مشت
۱۶۸
نه‌که هرلحظه‌گشاید ز میان بند ازار
۱۶۹
گلرخ و سرو قد و لاله لب و نسرین بر
۱۷۰
دلکش ومهو‌ش مشکین خط و سیمین رخسار
۱۷۱
لب میگونش چو بر مه نقطی از شنگرف
۱۷۲
گرد آن نقطه خطش دایره‌یی از زنگار
۱۷۳
همه اسباب طرب‌ گرد کنم در خانه
۱۷۴
از می و بربط و رود و نی و عود و دف و تار
۱۷۵
صد خم‌ کهنه ستانم همه قیر اندوده
۱۷۶
قرب صد خروار انگور خرم از خلار
۱۷۷
آنگه انگورکنم دانه و ریزم در خم
۱۷۸
هی همی لب زنمش بیگه وگه لیل و نهار
۱۷۹
تا بدان گه ‌که چو دیوانه ‌کف آرد بر لب
۱۸۰
و آب انگور شود سرخ‌تر از آب انار
۱۸۱
زان شوم مست بدانگونه‌که در بیداری
۱۸۲
می ندانم‌که به شیراز درم یا بلغار
۱۸۳
هر زمانی‌که خورم باده به یاد تو خورم
۱۸۴
هم به‌جای تو زنم بوسه به رخسار نگار
۱۸۵
هی زنم‌ ساغر و هی بوسه‌ زنم بر رخ‌ دوست
۱۸۶
هی خورم باده و هی نقل خورم از لب یار
۱۸۷
بر سر تخت سرینتث‌ن بکشم هرشب رخت
۱۸۸
هم بدانسان ‌که رود کبک دری بر کهسار
۱۸۹
تا خدایم به صف حشر بیامرزد جرم
۱۹۰
همه مدح تو کنم در عوض استغفار
۱۹۱
سال عمر تو چو تضعیف بیوت شطرنج
۱۹۲
باد چندانکه به صد جهد درآید به شمار
۱۹۳
فرخی گرچه بدین وزن و قوافی گفته
۱۹۴
شهر غزنین نه‌همانست‌ که‌ من دیدم پار
۱۹۵
لیک بر تربتش این شعر کس ار بر خواند
۱۹۶
آفرین گوید و از وجد بجنبد به مزار

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.