قصیدهٔ شمارهٔ ۲۰۹ - در ستایش پادشاه اسلامپناه ناصرالدین شاه غازی
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
ای زلف تو پیچیدهتر از خط ترسل
۲
بر دامن زلف تو مرادست توسل
۳
ریحان خط از زلف شکستهٔ تو نماید
۴
چون عین رقاع از خم طغرای ترسل
۵
زلفین تو زاغیست سیهکز زبر سرو
۶
بگرفته نگون بچهٔ بازی به دو چنگل
۷
ابروی تو بر چهرهٔ خورشید کشد تیغ
۸
گیسوی تو بر گردن ناهید نهد غل
۹
گرد لب میگون خط خضرای تو گویی
۱۰
از غالیه بر آب بقا خضرکشد پل
۱۱
جز زلف تو بر رخ نشنیدیم که هرگز
۱۲
در روم گشاید حبشی دست تطاول
۱۳
پیچ و خم زلف علیرغم حکیمان
۱۴
تا چشم گشایی همه دورست و تسلسل
۱۵
زلفین تو بر چهر توگوییکه ستادست
۱۶
بر درگه قیصر ز نجاشی دو قراول
۱۷
ای ترک بهارست و دلم سخت فکارست
۱۸
درمانش چهارست: نی و چنگ و گل و مل
۱۹
یاد آمدم از حالت مستان به گه رقص
۲۰
هرگهکهگل از باد درافتد به تمایل
۲۱
لختی به چمن بگذر و بنگر که چگونه
۲۲
صلصل به سر سرو درانداخته غلغل
۲۳
از سبزه و گل سرو بپا سلسله دارد
۲۴
کافغان کند از دیدن آن سلسله صلصل
۲۵
گل بلبلهٔ باده بهکف دارد از شوق
۲۶
در جوش و خروش آمد زان بلبله بلبل
۲۷
بالله به چنین فصل مباحست نشستن
۲۸
با طرفه غزالان ز پی عیش و تغازل
۲۹
مطرب چه ستادستی بنشین و بزن چنگ
۳۰
ساقی چه نشستستی برخیز و بده مل
۳۱
نایی چه شد امروزکه نی مینزنی هی
۳۲
خادمکه تراگفتکه می میندهی قل
۳۳
تا نی نزنی می نخورم چند تانی
۳۴
تا می ندهی خوش نزیم چند تأمل
۳۵
ترکا تو هم از چهرهٔ خود مجمری افروز
۳۶
در زلف بر او عود نه از خال قرنفل
۳۷
هر عقده که بینی به دل تنگ من امروز
۳۸
بگشای و بزن بر خم آن طره وکاکل
۳۹
برخیز و بده باده بنه ناز و تفرعن
۴۰
بنشین و بده بوسه بهل ناز و تدلل
۴۱
نقل می تلخم چه به از بوسهٔ شیرین
۴۲
کردیم تعقل به ازین نیست تنقل
۴۳
ها بوسه بده جان پدر چند تحاشی
۴۴
هی باده بخور جان پسر چند تعلل
۴۵
می نوش و مخور غصه که با مشعلهٔ می
۴۶
از مشغلهٔ دهر توانکرد تغافل
۴۷
بر سنبل و نسرین بچم امروز که روزی
۴۸
ترسم که چو من روید نسرینت ز سنبل
۴۹
آوخ که جوانی به هنر صرف نمودیم
۵۰
تا بو که به پیری کندم بخت تکفل
۵۱
گفتم به فلک چون زنم اعلام فصاحت
۵۲
در خاک چو قارون رودم گنج تمول
۵۳
کی بودگمانمکه چو فوارهٔ آبم
۵۴
آغاز ترقی بود انجام تنزل
۵۵
کی داشتم این ظن که به من عجب فروشند
۵۶
آن قوم که عنصر نشناسند ز غنصل
۵۷
نینی که همی پَستَیم از قوّت هستیست
۵۸
چون میوهکه از شاخ درافتد ز تثاقل
۵۹
سیلم که چو انبوه شود بر ز بر کوه
۶۰
از قلهٔ کهسار کند قصد تسفل
۶۱
آن اشتر مستم که مهارم کند ار چرخ
۶۲
از فرط تدلّل نگریم به تذلّل
۶۳
هر چیز که تا روز و شب آید برود باز
۶۴
باقی نزید هیچ اگر عز و اگر ذل
۶۵
هرکارکه مشکل شود از جهل جهانم
۶۶
حالی به خود آسان کنم آن را به تجاهل
۶۷
الحمد که از همت پاکان جهان نیست
۶۸
چون جوهر جان جسم مرا بیم تحول
۶۹
چون شیر دهد طعمهام از مغز پلنگان
۷۰
تا بسته مرا عشق به زنجیر توکل
۷۱
قاآنی مهراس ازین چرخ ستمکار
۷۲
کز لاشهٔ عصفور بنهراسد طغرل
۷۳
بر دامن اجلال ولیعهد بزن دست
۷۴
تا وارهی از چنگ غم و ننگ تملّل
۷۵
فهرست بقا معنی جان صورت اقبال
۷۶
قاموس خرد کنز ادب گنج تفضل
۷۷
سلطان جهان ناصر دین خسرو منصور
۷۸
سالار جهان فخر زمان شاه تناسل
۷۹
ای دایرهٔ چرخ نهم خنگ ترا تنگ
۸۰
وی اطلسگردون برین رخش ترا جل
۸۱
بگرفته به کف چرخ عصا از خط محور
۸۲
تا بو که شود در صف بار تو یساول
۸۳
ارواح حقایق همه عضوند و تویی روح
۸۴
اشباح دقایق همه جزوند و تویی کل
۸۵
تا کوکبهٔ ناصریت گشت پدیدار
۸۶
هر روز به نام تو زند بخت تفال
۸۷
گر حزم رزین تو شود حافظ اجسام
۸۸
اجسام جهان وارهد از ننگ تخلخل
۸۹
ور پرتو تیغ تو بر اصلاب بتابد
۹۰
تا حشر ز ارحام شود قطع تناسل
۹۱
حزمت دو جهان را به یکی دانه دهد جای
۹۲
با آنکه در اجسام روا نیست تداخل
۹۳
هاروت به عزم تو اگر معتصم آید
۹۴
پران به سوی عرش چمد از چه بابل
۹۵
تیغت شده مدقوق ز آسایش کشور
۹۶
زان چو مه نو بینیش از رنج تضایل
۹۷
شخص تو ز انداد برد گوی فضیلت
۹۸
عدل تو در اضداد نهد رسم تعادل
۹۹
حزمت بسزا داد جهان داده و اینک
۱۰۰
در فکر که چون وارهد از ننگ تعطل
۱۰۱
توحید موحد را انصاف توکافیست
۱۰۲
کاشیا همه یکسان شده از فرط تشاکل
۱۰۳
از مشرق و مغرب همه شاهان جهان را
۱۰۴
سهم تو درافکنده به تهدین و تراسل
۱۰۵
اصل همه شاهان تویی و هرکه به جز تست
۱۰۶
ناخوانده غریبیست که آید به تطفل
۱۰۷
زانسان که مراد شعرا مدح ملوک ست
۱۰۸
هرچند مقدم به مدیحست تغزل
۱۰۹
در عهد تو اضداد به انداد شبیهند
۱۱۰
از بسکه فکندی به میان رسم تماثل
۱۱۱
از مشرق و مغرب همه را دست درازست
۱۱۲
کز خوان نوال تو نمایند تناول
۱۱۳
تا طیّ جدل کردهیی از راه کفایت
۱۱۴
تا راه طلب بستهیی از دست تطاول
۱۱۵
در نحو نخواند دگر باب تنازع
۱۱۶
در صرف نبیتتد دگر وزن تفاعل
۱۱۷
هر چیز که محدود بود شکل پذیرد
۱۱۸
زان جاه تو بیرون بود از حد تشکل
۱۱۹
در نظم عناصر شود ار حزم تو ناصر
۱۲۰
قاصر شود از دامنشان دست تبدل
۱۲۱
آنگونه پلیدست رویت که ز نصرت
۱۲۲
از کشتن او طبع ترا هست تکاهل
۱۲۳
چون عورت عمرو است تو گویی که به صفین
۱۲۴
بنمود که رست از سخط فارس دلدل
۱۲۵
حزم تو اگر مانع عزم تو نبودی
۱۲۶
نه مه نبدت در رحم مام تمهل
۱۲۷
حیرانم از آن درج عفافی که به نه مه
۱۲۸
حمل دو جهان روح همی کرد تحمّل
۱۲۹
احسنت بر آن اختر عفت که جهان را
۱۳۰
از طالع مولود تو بخشید تجمّل
۱۳۱
آن عصمت عظمیکه ز مستوری و دانش
۱۳۲
اوصاف جمیلش نکند عقل تعقل
۱۳۳
ور فیالمثل آید به تخیّل صفت او
۱۳۴
صد پرده کشد دست عفافش به تخیّل
۱۳۵
در حافظه گر عصمت او نقش پذیرد
۱۳۶
در حافظه نسیان نبرد ره به تمحل
۱۳۷
برکوه اگر نقش عفافش بنگارند
۱۳۸
آن کوه ز صد زلزله ناید به تزلزل
۱۳۹
تا طی مسالک نتوانکرد به ایدی
۱۴۰
تا کسب صنایع نتوان کرد به ارجل
۱۴۱
احکام تو را با قلم خط شعاعی
۱۴۲
بر دیده نگاراد خور از بحر تجلل
۱۴۳
بر هرچه کند رای تو ایما به دو ابرو
۱۴۴
بر دیده نهدکلک تو انگشت تقبل
۱۴۵
تا هست تساوی دو خط شرط توازی
۱۴۶
دو زاویهیی را که بهم هست تبادل
۱۴۷
از چارجهت باد مقابل به تو نصرت
۱۴۸
از چار جهت تاکه برون نیست تقابل