Research Contextدر حال بازیابی مسیر پژوهش…
قاآنی · قصاید

قصیدهٔ شمارهٔ ۳۰۹ - د‌ر ستایش پادشاه رضوا‌ن جایگاه مغفور محمدشاه مبرور طاب ثراه فرماید

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
دو چشم باز و دوگوشم فراز مانده به راه
۲
که‌کی بشارت فتح آید از معسکر شاه
۳
ندانم از چه به راه اندرون بشیر بماند
۴
گمان برم که به شیری دوچار شد ناگاه
۵
و یا ز پویه سم بارگیش کوفته شد
۶
پیاده ماند و نبودش پیاده طاقت راه
۷
و یا ز شدت باران و برف و برد هوا
۸
به نیمه راه به جایی بماند خواه مخواه
۹
و یا چو روی منش دست و پا پر آبله شد
۱۰
ز بسکه بوسه زدندش زمان زمان به شفاه
۱۱
چه شد چرا سفرش این قدر دراز کشید
۱۲
مگر نه عمر سفر بود غالباً کوتاه
۱۳
علی‌الله از چه سبب دور ماند و دیر آمد
۱۴
مگر شکار بتی‌گشت شوخ و خاطرخواه
۱۵
چرا نیامد یارب‌کجا اقامت‌کرد
۱۶
به حیرتم‌ که چه شد لا اله الا الله
۱۷
همین دم آمده ور نامدست می‌آید
۱۸
خدای را ز قدوم ویم‌ کنید آگاه
۱۹
همی معاینه بینم ‌که مژده را بت من
۲۰
دوان دوان خوش و خرم درآید از درگاه
۲۱
به جهد رانده ز تک مانده تنگ بسته‌کمر
۲۲
نفس‌ گسیخته خوی ‌کرده ‌کج نهاده ‌کلاه
۲۳
عرق نشسته به رویش چو بر سمن باران
۲۴
غبار مانده به چهرش چو بر ثواب‌گناه
۲۵
سپید گرد رهش برد و زلف غالیه‌گون
۲۶
بسان سودهٔ‌ کافور تر به مشک سیاه
۲۷
خطش به چهرهٔ رنگین چو مشک بر شنجرف
۲۸
تنش به جامهٔ فاخر چو نقره در دیباه
۲۹
چو پشت گردون در سجدهٔ خدیو جهان
۳۰
به پیش رویش آن زلف‌ کرده پشت دوتاه
۳۱
به غیر خط سیاهش برآن سپید رخان
۳۲
ز مشک سوده ندیدم حصار خرمن ماه
۳۳
نشسته از بریکران باد پای چو برق
۳۴
دو اسبه تاخته ناگه دمان رسد از راه
۳۵
بشارت آرد کآمد بشیر و برّه زدند
۳۶
به گردش از دو طرف جوق جوق بنده و داه
۳۷
ز بس به روی بشیر از در نیاز عیون
۳۸
ز بس به راه برید از در نماز جباه
۳۹
تمام جبهه بود هرکجا نهند قدم
۴۰
تمام دیده بود هر کجا کنند نگاه
۴۱
لبش پر آبله‌گردیده چون سپهر به شب
۴۲
ز بس که بومه زدندش ز هرطرف به شفاه
۴۳
یکیش ساغر می داده‌ کای بشیر بنوش
۴۴
یکیش نقد روان بر ده‌ کای برید بخواه
۴۵
ز هر کرانه‌ گروهی‌ گرفته دامن او
۴۶
که ای بشیر چه داری خبر ز فتح هراه
۴۷
به روزگار زمستان‌که آبها همه سنگ
۴۸
چسان ز آب هری رود عبره‌ کرد سپاه
۴۹
به فصل دی که ز سردی بنیم راه سخن
۵۰
به سمع‌ کس نتواند رسیدن از افواه
۵۱
ز بس برودت در طبع روزگار حرون
۵۲
که منجمد شده قوهٔ نما به طبع‌گیاه
۵۳
هرات راکه سپهری است بر فراز زمین
۵۴
چسان ‌گرفت شهنشاه آسمان خرگاه
۵۵
به مان آذر وکانون ‌که شعله درکانون
۵۶
چنان فسرده نماید که شاخ سرخ ‌گیاه
۵۷
هرات را که جهانیست در میان جهان
۵۸
چسان ‌گشود مهین شهریار ملک پناه
۵۹
به وقت بهمن‌ کز تیره جرم ابر مطیر
۶۰
سپهر نیلی در بر کند پرند سیاه
۶۱
هرات راکه بود قلعهٔ ستاره‌گرای
۶۲
چسان نمود مسخر شه ستاره سپاه
۶۳
بشیرگوید ای قوم تا نبیند کس
۶۴
خبر فسانه شمارد به صدهزار گواه
۶۵
مگر نه خسرو گیتی‌ستان محمدشاه
۶۶
به سرش تاج سعادت بود ز فر آله
۶۷
شکوه شاه همین بس ‌که از مهابت او
۶۸
ز سومنات به عیوق رفت بانگ صلوه
۶۹
نبرد شاه همین بس‌ که از صلابت او
۷۰
فغان افغان بررفت تا به طارم ماه
۷۱
نه شاه عرضهٔ شطرنج بود شاه هری
۷۲
که می ز جای بجنبد ز بانگ شاهاشاه
۷۳
چه مایه رنج و خطر برد شاه تا آورد
۷۴
بر اوج تختهٔ دارش ز شیب تختهٔ‌ گاه
۷۵
به مال و جاه عدو غره‌‌ گشت و غافل ازین
۷۶
که مال او همه مارست و جاه او همه چاه
۷۷
بلی چو بخت قرین نیست مال‌ گردد مار
۷۸
بلی چو چرخ معین نیست جاه‌ گردد چاه
۷۹
غریو توپ دژ آشوب از محال هری
۸۰
گمان برم که فراتر شد از دیار فراه
۸۱
نهیب شاه چنان تنگ‌کرد سینهٔ خصم
۸۲
که می‌نداشت ز تنگی مجال‌گفتن آه
۸۳
ز بس‌که بهر تماشای رزم خم شد چرخ
۸۴
چو چرخ چاچی شاهش‌ نماند پشت دوتاه
۸۵
همی به فرق ملک خود آهنین گفتی
۸۶
فکنده سایه بلند آسمان به خرمن ماه
۸۷
ستاره‌گریان از بیم مرگ هایاهای
۸۸
زمانه خندان بر کار خصم قاهاقاه
۸۹
عدو ز مرگ دل آسوده بود و غافل ازین
۹۰
که نوک نیزهٔ شه مرگ را بود بنگاه
۹۱
مجال جنبش از هیچ سو نداشت نسیم
۹۲
ز بس هوا متراکم ز بانگ واویلاه
۹۳
ز بیم شاه پر از نقش شاه بود جهان
۹۴
به چشم خصم ولی بود در جهان یکتاه
۹۵
چنان ز بیم ملک زردگشت چهر عدو
۹۶
که‌کهرباش نیارست فرق‌کرد ازکاه
۹۷
ز گرز شاه شد آشفته مغز خصم چنانک
۹۸
نسیم ناخوش او مغز چرخ‌ کرد تباه
۹۹
عجبترآنکه ز مغزش به خاک تخمی‌کاشت
۱۰۰
که تا قیامت مجنون دمد به جای‌ گیاه
۱۰۱
خدنگ شاه چنان خود دوخت بر سر خصم
۱۰۲
که‌ گفتی آنکه به فرقش شدست پوست‌ کلاه
۱۰۳
ز بس‌که تندی شمشیر شاه جسم عدو
۱۰۴
دوپاره‌‌گشت به یک ضرب و می نبود آگاه
۱۰۵
مصاف بس که در آن پهنه ‌‌گرم بود نداشت
۱۰۶
همی خبر پدر از پور و همره از همراه
۱۰۷
سپاهیان ملک بر عدو چنان چیره
۱۰۸
که شرزه شیردژ آگه به حمله بر روباه
۱۰۹
ز تیر شاه‌که ده ده به یکدگر می‌دوخت
۱۱۰
کسی نیافت‌ که پنجست خصم یا پنجاه
۱۱۱
سپهر قلزم خوناب‌گشت و تیر ملک
۱۱۲
در او به قوت بازو همی نمود شناه
۱۱۳
چنان نهیب ملک‌کار تنگ‌کرد به خصم
۱۱۴
که جز به سایهٔ تیغ اجل نیافت پناه
۱۱۵
ز تیغ شاه مکافات یافت خصم آری
۱۱۶
گناه را نه مگر دوزخست باد افراه
۱۱۷
بلی به دوزخ تفتیده می‌بسوزد مرد
۱۱۸
چو بنگریش جری بر به ارتکاب‌ گناه
۱۱۹
ز چیره دستی شه خیره مرزبان هری
۱۲۰
چنانکه غیرامانش نه روی ماند و نه راه
۱۲۱
زمان زمان پی پوزش به بارگاه ملک
۱۲۲
دوان دوان زهری صف به صف سپید و سیاه
۱۲۳
وزیر شه بدل اسب داد پیل دمان
۱۲۴
به هر بیاده ‌که آورد رخ به درگه شاه
۱۲۵
جهانستان ملکا بدسگال سوز شها
۱۲۶
تویی‌که پشت فلک در سجود تست دوتاه
۱۲۷
هزار شکر خدا راکه از عنایت تو
۱۲۸
جهانیان همه انباز راحتند و رفاه
۱۲۹
به ویژه فارس که گویی بهشت را ماند
۱۳۰
از آنکه راه ندارد به هیچ دل اکراه
۱۳۱
یکی منم‌ که به میدان مدح‌گوی سخن
۱۳۲
به صولجان بلاغت ربودم از اشباه
۱۳۳
سوارگشته سرانگشت من به پشت قلم
۱۳۴
بدان مثابه ‌که رویینه تن بر اسب سیاه
۱۳۵
اگر نه خامهٔ من بود نظم عنین بود
۱۳۶
هم او بسان سقنقور بر فزودش باه
۱۳۷
شها جدا ز جنابت به حیرتم‌که مرا
۱۳۸
چگونه روز شود هفته هفته ‌گردد ماه
۱۳۹
چنان سپاه محن بر دلم هجوم آرد
۱۴۰
که‌ گم شود تنم اندر میانه ‌گاه بگاه
۱۴۱
ثنای شاه نیاری نمود قاآنی
۱۴۲
به هرزه باد مپیما به خیره عمر مکاه
۱۴۳
به هر بهار الا تا همی به قوت طبع
۱۴۴
چو خون روان شود اندر عروق شاخ میاه
۱۴۵
قوام بخت تو چندانکه در بسیط زمین
۱۴۶
کهین غلام تو بر آسمان زند خرگاه

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.