قصیدهٔ شمارهٔ ۳۱۰ - در مدح شهنشاه ماضی محمدشاه غازی طاب ثراه گوید
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
روز آدینه شدم بر در خلوتگه شاه
۲
نامهٔ مدح بهکف چشم ادب بر درگاه
۳
خواستم بار یکی رفت و بشه گفت وز شه
۴
رخصت آورد و برفتیم بهم تا بر شاه
۵
خاک بومیدم و استادم و برخواندم مدح
۶
صلهام داد و ثنا گفت و بیفزودم جاه
۷
محرم خاص ملک کان ادب اسمعیل
۸
که به شوخی بر شه منفردست از اشباه
۹
شاه را خواست به وجد آرد و خرسند کند
۱۰
گفت کای خسرو گردون فرسیاره سپاه
۱۱
مر مرا بود کهن ساله زنی دایهٔ چرخ
۱۲
پیل خرطوم و زرافه تن و بوزینه نگاه
۱۳
چانه برجسته و سر مرتعش و تن مفلوج
۱۴
لبفروهشته و بینی خشن و پشت دوتاه
۱۵
آه سردش به لب آنقدر که در یخدان یخ
۱۶
موی زردش بهتن آنقدرکه درکهدانکاه
۱۷
چین به رخسارش از آن بیش که در دریا موج
۱۸
مایل شهوت از آن بیش که شیطان به گناه
۱۹
چانهاش جستهتر از دنبهٔ میش و سرگرگ
۲۰
بینیش گندهتر از لفج غلام و لب داه
۲۱
خواندی از فرط شبق گاه به گاهم بر خویش
۲۲
تا همی آب بر آتش زنمش خواه مخواه
۲۳
روزی از بهر تسلی بهکنارش خفتم
۲۴
تا در آن لجهٔ معروف درافتم به شناه
۲۵
بر شرع هوسم شرطهٔ شهوت نوزید
۲۶
که برم کشتی خود را به لب لنگرگاه
۲۷
زورق نفس بهیمی نشدش راست ستون
۲۸
همچو لنگر به زمین دوخت سر از سستی باه
۲۹
میل شهوت به چهرو آری از جا جنبد
۳۰
با چنان ناخوش رویی که بود شهوت کاه
۳۱
تار و پود هوسم پاره شد از بس که به جهد
۳۲
دست و پا میزدم از بهر شبق چون جولاه
۳۳
چون نجست آب ز فوارهام از عجز عجوز
۳۴
لگدی زد که بجستم چو ز فواره میاه
۳۵
آبرویم همه برخاک سیه ریخت چو دید
۳۶
دلو من خشک لب افتاده نگون بر لب چاه
۳۷
کاری از پیش من آن روز نرفت اما رفت
۳۸
موی ریشم هم بر باد پی بادافراه
۳۹
حرکت رفت ز پبش و برکت رفت ز پس
۴۰
حرکت بیبرکت رو ندهد اینت گواه
۴۱
بر خش ثوب پلاسینه فرو نتوان کرد
۴۲
سوزنی را که ببایست زدن بر دیباه
۴۳
خود از آن گونه که می بردمد از دام جوی
۴۴
راست در دریا هرگز نشود شاخ گیاه
۴۵
لاجرم بر در آن لجهٔ بس ژرف و عمیق
۴۶
میل من خفت و مرا دست هوس شد کوتاه
۴۷
زال حسرت زده از پیش و من آزرده ز پس
۴۸
من همیگفتم واریشاه او واپیشاه
۴۹
تنگدل او ز عمل من شده از کرده خجل
۵۰
من نفس بسته و او هر نفسی میزد آه
۵۱
چه دهم شرح ز جا جستم و بیرون رفتم
۵۲
از قضا دخترکی نادر دیدم در راه
۵۳
موی شیطان صفت او دلم از راه ببرد
۵۴
آری ابلیس کند آدمیان را گمراه
۵۵
رویش از تازگی و طرهاش از نیکویی
۵۶
گفتی این صبح نشابورست آن شام هراه
۵۷
مگر از زلف و رخش چشم خلای شده خلق
۵۸
که یکی نیمه سپیدست و یکی نیمه سیاه
۵۹
زیر مه بسته چهی ژرف و جهانی دل و دین
۶۰
کرده ز آن زلف نگونسار نگونسار به چاه
۶۱
غره غرار تر از صورت خوبان فرنگ
۶۲
طرّه طرارتر از طینت افغان فراه
۶۳
رخ به قامت چو به شمشاد ز سوری خرمن
۶۴
مو به عارض چو بهگلزار زا کسون خرگاه
۶۵
قد موزونش چون نخل امانی خرم
۶۶
روی میمونش چون روز جوانی غمکاه
۶۷
بدنش صاف بدانگونه که هرکش بیند
۶۸
ظن برد کآب حیاتست و بنوشد ناگاه
۶۹
بخ بخ از ماه رخش متعنی الله به
۷۰
هی هی از سرخ لبش صیرنی الله فداه
۷۱
عقرب زلف کجش بر جگرم نیشی زد
۷۲
که چو افعی زده از سینه برآوردم آه
۷۳
چشم از بس که ز سیل مژگان ریخت سرشک
۷۴
خردم گفت که بس کن بلغالسیل ذُباه
۷۵
بر وجودم غم عشقش بشد آنسان چیره
۷۶
که یکی شیر ژیان گاه جدل بر روباه
۷۷
گشت نابود چنان در غم او هستی من
۷۸
که روان درگذر صرصر می جثهٔ کاه
۷۹
شور عشقش دل ویرانهٔ من کرد خراب
۸۰
که خرابست به هر ملک که بگذشت سپاه
۸۱
رفتمش پیش و به صد لابه سرودم غم خویش
۸۲
گفت بیهودهمکن ریش و سخن کن کوتاه
۸۳
جوزهر وار کمربسته و من میترسم
۸۴
که در این جوزهر آخر به خسوف افتد ماه
۸۵
هنرت چیست جز این ریش که گویی به مثل
۸۶
شب یلدا بود از بس که درازست و سیاه
۸۷
گفتم این ریش مرا هست محاسن بیحد
۸۸
بشمرم برخی از آن بو که شوی خوب آگاه
۸۹
اولاً مایه همین شوکت ریشست که شه
۹۰
از دو صد خلوتیم داده فزون منصب و جاه
۹۱
حامل و ناقل قلیان سلامم گه بار
۹۲
که ملک آید و چون ماه نشیند برگاه
۹۳
شوکت ریش من آن لحظه شود بیش که من
۹۴
کوردین پوشم و دستار نهم جای کلاه
۹۵
یا در آن وقت که پوشم زره و بنشینم
۹۶
از برباره چو رویین تن بر اسب سیاه
۹۷
بر کفلگاه تکاور فکنم چرم پلنگ
۹۸
چو پلنگان دژم حمله برم بر بدخواه
۹۹
وز بر سینه حمایل کنم این ریش سیه
۱۰۰
زیر این ریش سیه تنگ کشم بند قباه
۱۰۱
خاصه آن وقت که باد آید و از جنبش باد
۱۰۲
دستی از نخوت بر ریش کشم گاه به گاه
۱۰۳
نیمی از ریش به چپ درفکنم نیم به راست
۱۰۴
وز چپ و راست به ظارهٔ من شاه و سپاه
۱۰۵
ریش من هر که در آن حالت بیند گوید
۱۰۶
ریش و این شوکت و فر به به ماشاءالله
۱۰۷
همه بگذار بدانگه که سوی فارس شدم
۱۰۸
بختیاری به سرم ریخت فزون از پنجاه
۱۰۹
من و یاران مرا رعشه درافتاد به تن
۱۱۰
که ندانستم چون برهم از آن معرکهگاه
۱۱۱
علت آن بود که آن سال ز امنیت ملک
۱۱۲
چیزی از اسلحهٔ ملک نبردم همراه
۱۱۳
ناگه افتاد به یادم که مرا ریشی هست
۱۱۴
که زهر نیک و بدم بود به وقت پناه
۱۱۵
گفتم ای ریش کنون روز بدت پیش آمد
۱۱۶
شوکت خود مشکن منقصت خویش مخواه
۱۱۷
آخر ای رب دل شیر تو داری چه شدت
۱۱۸
که درین عرصه کنی پشت به مشتی روباه
۱۱۹
قاطعان طرق ایدر که به کین خاستهاند
۱۲۰
وقت آنست که بدهی همه را باد افراه
۱۲۱
تو عقابی به صلابت اگر اینان عصفور
۱۲۲
شاید ار پیش پرند تو نپاید دیباه
۱۲۳
قصهکوته بهدهان ریش فرو بردم و چشم
۱۲۴
بر دریدم چو هژبری که کند تیز نگاه
۱۲۵
هیات ریش من از دور چو دزدان دیدند
۱۲۶
زود گشتند گریزان همه با حال تباه
۱۲۷
آن بدین گفت که اینست عمودی ز آهن
۱۲۸
که فرامرزکشیدی بهکتف گاه بهگاه
۱۲۹
این بدان گفت نه دیویست سیه کز سر خشم
۱۳۰
پی بلعیدن ما پشت نمودست دوتاه
۱۳۱
آن دگر گفت که اهریمن آدمخوارست
۱۳۲
خویش را باید ازین مهلکه می داشت نگاه
۱۳۳
درگذر زین همه ای شوخ کزین موی سیه
۱۳۴
کنمت بستر از اکسون و دواج از دیباه
۱۳۵
خسبم از زیر تو وان ریش بود بستر تو
۱۳۶
ور به بالا فتمت هست دواج ای دلخواه
۱۳۷
دختر از ریش من این طرفه محاسن چو شنید
۱۳۸
گفت لا حول و لا قوهٔ الا بالله
۱۳۹
این چه ریشستکه مهر من از آنگشت فزون
۱۴۰
یعلماللهکه ریشست این یا مهرگیاه
۱۴۱
پس مرا گفت که هر حاجت کم در دل بود
۱۴۲
زین محاسن همه کردی تو قضا بیاکراه
۱۴۳
لازم آمد که روا دارم هرچت کامست
۱۴۴
که مرا کردی از ریش خود ایدون آگاه
۱۴۵
لیکنت زان هنری هست نکوتر گفتم
۱۴۶
آری آری سمت بندگی شاهنشاه
۱۴۷
خسرو راد محمد شه کز بهر شرف
۱۴۸
بر سُم توسن او شاهان سایند جباه
۱۴۹
بهر آن یافت ز فیض ازلی قوت نطق
۱۵۰
تا همی مدحت او را بسرایند افواه
۱۵۱
تا گسسته نشود روز ز شب شام از صبح
۱۵۲
مگسلاد از وی توفیق حق و عون اله
۱۵۳
باد هر ماهه قویتر سپهش روز به روز
۱۵۴
باد هر ساله فزونتر حشمش ماه به ماه