عرفی · غزلها

غزل شمارهٔ ۴۶

متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.

۱
بر دل یوسف غمی در کنج زندان بر نخاست
۲
کز پریشانی فغان از پیر کنعان بر نخاست
۳
وه که تا لب های من آلوده از افغان نکرد
۴
تشنگی از هر طرف، جویی به حیوان بر نخاست
۵
باغبان عشق با دعوی به رضوان گفت خیز
۶
تا در هر باغ نگشادیم رضوان بر نخاست
۷
عشق را نازم که شاه حسن در بزم ازل
۸
بهر دل تعظیم کرد، از بهر ایمان بر نخاست
۹
بی نیازی کن که گرد کوچه ی افتادگی
۱۰
دام را دریوزه تا نگرفت انسان بر نخاست
۱۱
تا دل تحت الثری از کشتگان عشق سوخت
۱۲
لیک دردی از شهادت های انسان بر نخاست
۱۳
شد به اوج غم بسی رد و بدل عرفی نهاد
۱۴
کین محیط از موج سالم بود، طوفان بر نخاست

دانش و پژوهش این شعر

بررسی‌نشده
۰ ارتباط تأییدشده۰ پیش‌نویس۰ نیازمند تصمیم۰ موجودیت مرتبط
هنوز ارتباط پژوهشی برای این شعر ثبت نشده است.