غزل شمارهٔ ۹۹
متن شعر در مرکز صفحه؛ ابزار پژوهش در صورت نیاز در دسترس است.
۱
هم صومعه را فیض به دستور نمانده است
۲
هم گوشه ی آتشکده را نور نمانده است
۳
بی نشأ ذوقی نبود خفته و بیدار
۴
در صومعه و میکده مخمور نمانده است
۵
بیمار تو کش زندگی از شدت درد است
۶
امید هلاکش به دم صور نمانده است
۷
باور نکنم گر چه اناالحق زده از عشق
۸
صد راز دگر در دل زنجور نمانده است
۹
نام تو، چه پست و چه بلندش، چه مراد است
۱۰
بس شهره ی آفاق که مشهور نمانده است
۱۱
عرفی ارنی گو شنوای است، نه موسی
۱۲
دیر است که این قاعده در طور نمانده است